مذاکره فقط یک میز نیست؛ یک پیام است

صاحبه اخیر دکتر عباس عراقچی حامل پیام هایی بود که نشان می دهد خطر از ناحیه مذاکرات همچنان متوجه کشور است. آقای عراقچی با اصرار بر درستی اصل و مسیر مذاکرات و انذار دادن به مسئولین و فرماندهان برای فریب نخوردن بابت مذاکرات، اینکه خطری از ناحیه مذاکرات متوجه کشور باشد را موهوم می داند. بنابراین واکاوی و تحلیل منطق ایشان در این زمینه نیاز فوری ماست تا بتوانیم صحت و سقم چنین اندیشه ای را بررسی کرده و برای آنچه پیش رو داریم درست تصمیم بگیریم.
مذاکره یک ابزار خنثی نیست
برایند سخنان دکتر عراقچی بیان این ذهنیت است که مذاکره ابزاری خنثی است. ایشان معتقد است مذاکره میکنیم، احتمال موفقیت را میآزماییم، برای افکار عمومی اتمام حجت میکنیم و همزمان به نیروهای مسلح میگوییم فریب نخورند و آماده جنگ باشند. در این چارچوب، اگر جنگ آغاز شد، مسئولیت آن یکسره بر عهده دشمن است. اگر مذاکره نتیجه داد، دیپلماسی موفق بوده است و اگر نتیجه نداد، حداقل مشروعیت اخلاقی ما اثبات شده است.
نقد این مصاحبه، نقد نیت یا شجاعت شخصی وزیر امور خارجه نیست. نقد یک دستگاه محاسباتی است. دستگاهی که پس از چند دهه تجربه با آمریکا، هنوز «رفتن به مذاکره» را فقط از منظر آنچه در اتاق مذاکره میگذرد میسنجد، نه از منظر پیامی که اصل حضور ایران در آن اتاق به واشنگتن، تلآویو، دولتهای منطقه و جامعه ایران منتقل میکند.
آقای عراقچی در چند نقطه حساس مصاحبه بر این نکته تکیه میکند که تصمیم مذاکره یا خاتمه جنگ، تصمیم شخصی او نبوده و در نهادهای جمعی اتخاذ شده است. این توضیح از حیث حقوقی مهم است، اما از حیث تحلیلی پاسخ مسئله نیست. سوال این است که منطق تصمیم چه بود، چه پیامی به دشمن فرستاد و چه نسبتی با تجربههای انباشته جمهوری اسلامی داشت.
تصمیم جمعی و نفی مسئولیت انحصاری فرد
«تصمیم جمعی بود» میتواند مسئولیت انحصاری یک فرد را نفی کند، اما درستی تصمیم جمعی را اثبات نمیکند. چهبسا یک خطای محاسباتی محصول اجماع چند نفر یا چند نهاد باشد. بیان منشأ تصمیم، جای تحلیل پیامد راهبردی آن را نمیگیرد. آقای عراقچی میگوید اینکه مذاکره باعث جنگ شده باشد درست نیست و آغاز جنگ تصمیم طرف مقابل بوده است. بدیهی است که عامل مستقیم تجاوز، آمریکا و اسرائیلاند. اما از این گزاره نمیتوان نتیجه گرفت که رفتار دیپلماتیک ما هیچ نقشی در شکلگیری ادراک دشمن از اراده، اضطرار، ضعف یا آمادگی ایران نداشته است.
در حقیقت میان «مسئول آغاز جنگ» و «عوامل مؤثر بر تصمیم آغازگر جنگ» تفاوت وجود دارد. ممکن است دشمن مسئول صددرصدی جنایت باشد، اما تصمیمش را بر پایه نشانههایی اتخاذ کند که ما ناخواسته تولید کردهایم. نادیده گرفتن این نکته مهم در سیاست خارجی منجر به خسارات جبران ناپذیری شده است.
در منطق آقای عراقچی، مذاکره همچون یک کانال ارتباطی است که میتوان آن را گشود، بیآنکه گشودنش معنای مستقلی داشته باشد. او میگوید همه مطمئن بودند جنگ رخ میدهد، اما برای اتمام حجت و شاید عقبنشینی طرف مقابل از غنیسازی صفر، یک یا دو دور مذاکره لازم بود. سپس میافزاید ما به همه تاکید کردیم «کسی نباید فریب بخورد» و نیروهای مسلح و دولت نباید به نتیجه مذاکره تکیه کنند.
جمله «ما مذاکره میکنیم، ولی شما فریب نخورید» یک فرار از پذیرش اثر مذاکرات در تصمیم طرف آمریکایی در اقدام به تجاوز است.
گویی اگر فرماندهان آماده باشند، انبارها پر شود و طرح پاسخ نظامی وجود داشته باشد، همه آثار منفی مذاکره خنثی شده است. حال آنکه مشکل اصلی ممکن است نه در آمادگی ما، بلکه در برداشت دشمن باشد. مذاکره یک کنش گفتاری و یک علامت راهبردی است. زمان، شکل، واسطه، دستور کار و حتی تکرار آن، برای طرف مقابل اطلاعات تولید میکند. دشمن از خود میپرسد: چرا ایران با وجود آگاهی از آرایش جنگی ما آمده است؟ آیا از هزینه جنگ هراس دارد؟ آیا برای خرید زمان آمده است؟ آیا در داخل بر سر مقاومت اجماع نیست؟ آیا میتوان با افزایش فشار، امتیاز بیشتری گرفت؟ آیا تهدید نظامی، ایران را دوباره به میز بازمیگرداند؟
از این منظر، جمله «ما مذاکره میکنیم، ولی شما فریب نخورید» یک فرار از پذیرش اثر مذاکرات در تصمیم طرف آمریکایی در اقدام به تجاوز است. میتوان در داخل فریب نخورد، اما با رفتن پای میز مذاکره به دشمن علامتی فرستاد که او را به خطا بیندازد. حتی آمادگی کامل نظامی نیز لزوماً اثر روانی و سیاسی اصل مذاکره را پاک نمیکند.
عراقچی فلسفه اصلی ورود به مذاکرات را اتمام حجت میداند تا در داخل و جامعه بینالمللی کسی نگوید اگر مذاکره میکردید، جنگ نمیشد. او حتی از احتمال دهدرصدی پرهیز از جنگ سخن میگوید و نتیجه میگیرد که همین احتمال باید آزموده میشد.
چند پرسش بی پاسخ
اما این استدلال چند پرسش بیپاسخ دارد. نخست آنکه چرا باید تصمیم امنیت ملی را بر اساس رفع ملامت کسانی تنظیم کرد که تجربههای مکرر بدعهدی آمریکا را نادیده میگیرند؟ دولت مأمور حفاظت از کشور بر پایه تجربه و محاسبه است. اگر تصمیمگیران واقعاً مطمئن بودند جنگ در راه است، وظیفه نخست آنان تغییر محاسبه دشمن بود، نه تکمیل پرونده دفاع اخلاقی خود نزد افکار عمومی.
دوم آنکه «اتمام حجت» زمانی معنا دارد که هزینه مستقلی بر کشور تحمیل نکند. اگر خود مذاکره بتواند به دشمن پیام اضطرار، دودستگی یا قابلیت فشارپذیری بدهد، دیگر یک اقدام رایگان برای کسب مشروعیت نیست. وقتی ایشان از احتمال دهدرصدی موفقیت سخن می گویند، باید احتمال و اندازه زیان ناشی از علامتدهی به دشمن در اثر مذاکرات را نیز وارد کنند. شاید احتمال توافق ده درصد باشد، اما اگر احتمال تقویت جسارت دشمن یا تثبیت الگوی «تهدید کن تا ایران مذاکره کند» بیشتر باشد، آزمودن آن فرصت دیگر عقلانی نیست.
سوم آنکه جامعه بینالمللی یک دادگاه بیطرف نیست که با ارائه گواهی حضور ایران در مذاکرات، متجاوز را محکوم و ایران را تبرئه کند. آقای شهید ایران بارها بر این نکته تأکید داشتند که ساختارهای بینالمللی تحت نفوذ قدرت آمریکا عمل میکنند. بنابراین، مشروعیت واقعی بیش از آنکه محصول نمایش انعطاف باشد، محصول قدرت، انسجام، ابتکار و توان تحمیل هزینه است.
مذاکره چه زمانی عقلانی است؟
باید دید چرا دستگاه دیپلماسی کار خود را در هر صورت مذاکره با دشمن آمریکایی تعریف کرده است. تجربه چندین باره ما نشان داد که دولت آمریکا به تعهد خود پایبند نیست. ایران به تعهداتش عمل کرد، اما آمریکا معاهده را نقض کرد. در برجام هم عینا همین روند تکرار شد. آقای شهیدمان می گفت با چنین دولتی نمیتوان نشست، اطمینان کرد و قرارداد بست.
این گزاره صرفاً یک داوری اخلاقی درباره بدقولی آمریکا نیست. یک اصل مهم درباره ارزش تعهدات در نظر طرف مقابل است. مذاکره هنگامی عقلانی است که یا امکان اعتماد به اجرای توافق وجود داشته باشد، یا سازوکار عینی و فوری برای تضمین آن ایجاد شود. اگر دشمن همزمان در حال تکمیل آرایش نظامی، تهدید به حذف برنامه هستهای و طراحی حذف رهبری است، برخلاف آنچه که اقای عراقچی سعی می کند القاء کند مذاکره دیگر در محیط عادی دیپلماتیک جریان ندارد، بخشی از صحنه عملیات ترکیبی دشمن است.
باید به این توجه کنیم که مسئله آمریکا صرفاً غنیسازی، موشک، تنگه هرمز یا یک پرونده فنی نیست. این عناصر از آن جهت هدف قرار میگیرند که مؤلفههای قدرت جمهوری اسلامیاند. این مورد در بخشهایی از خود مصاحبه آقای عراقچی نیز تأیید میشود. او میگوید هدف اسرائیل تکمیل «کار ناتمام» و نابودی جمهوری اسلامی بود. اگر هدف دشمن تغییر رفتاری محدود نیست، بلکه حذف موجودیت سیاسی و عناصر قدرت کشور است، فرض «شاید از غنیسازی صفر کوتاه بیاید» نمیتواند مبنای کافی برای مذاکره باشد. حتی عقبنشینی موقت دشمن در یک مطالبه، لزوماً به معنای تغییر هدف راهبردی او نیست.
دستگاه دیپلماسی باید بداند انعطاف، تیغ دشمنی را کند نمیکند، بلکه دشمن را گستاختر میسازد. آقای شهید ایران با صراحت میفرمودند هرجا ایران کوتاه آمد، طرف مقابل جلوتر آمد و هرجا واکنش عملی قوی نشان نداد، آمریکا طلبکارتر شد. این دقیقاً همان حلقه مفقوده در استدلال عراقچی است. او میپذیرد که آمریکا با مطالبه هستهای و تهدید نظامی وارد شد، اما بررسی نمیکند که پذیرش اصل مذاکره زیر سایه همین تهدید، آیا در ذهن دشمن به معنای مؤثر بودن فشار تفسیر شد یا نه.
آقای عراقچی میگوید: «ایستادگی ما بر مواضع خودمان در مذاکره، باعث شد طرف مقابل جنگ را امتحان کند.» توضیح او این است که آمریکا ابتدا خواسته خود، یعنی غنیسازی صفر، را از مسیر مذاکره دنبال کرد و هنگامی که با مقاومت ایران روبهرو شد، به جنگ روی آورد. اما همین روایت، برخلاف نتیجهای که از آن گرفته میشود، بیش از آنکه اثبات کند مذاکره مانع جنگ بوده، نشان میدهد که مذاکره یکی از مراحل آمادهسازی جنگ بوده است.
نخست باید میان «علت جنگ» و «فرصت جنگ» تفکیک کرد. نپذیرفتن غنیسازی صفر علت جنگ نبود؛ علت جنگ، اراده دشمن برای سلب قدرت راهبردی ایران بود. اگر ایران غنیسازی صفر را میپذیرفت، ممکن بود حمله در آن مقطع منتفی شود، اما نه به دلیل موفقیت دیپلماسی؛ بلکه به این دلیل که هدف جنگ، بدون جنگ تحقق یافته بود. بنابراین گزینههای واقعی دشمن «مذاکره یا جنگ» نبود، بلکه «تسلیم ایران از راه مذاکره یا تحمیل آن از راه جنگ» بود.
مقاومت نیز اساساً در میز مذاکره شکل نمیگیرد. مقاومت پشت میز، بازتاب قدرتی است که بیرون از میز وجود دارد. دشمن تنها زمانی با شنیدن پاسخ منفی از جنگ منصرف میشود که بداند هزینه عبور از آن پاسخ، سنگین و تحملناپذیر است. اگر یک کشور در میز مذاکره بر مواضع خود بایستد، اما در میدان نظامی، اطلاعاتی، اقتصادی و سیاسی آسیبپذیر تصور شود، پاسخ منفی او الزاماً بازدارنده نیست؛ ممکن است دشمن را به این نتیجه برساند که آنچه از راه مذاکره به دست نمیآید، از راه حمله قابل دستیابی است.
بنابراین مسئله اصلی این نیست که مذاکرهکننده ایرانی بر غنیسازی ایستادگی کرد یا نکرد. مسئله این است که چرا طرف مقابل پس از شنیدن این پاسخ، هزینه جنگ را قابل تحمل ارزیابی کرد. پاسخ این پرسش را نمیتوان در جملات ردوبدلشده پشت میز یافت؛ باید آن را در وضعیت بازدارندگی، آمادگی دفاعی، انسجام تصمیمگیری، حفاظت اطلاعاتی و محاسبات دشمن جستوجو کرد.
مذاکره یک میدان بزرگ شناسایی است
افزون بر این، مذاکره مستقیم فقط محلی برای تبادل پیشنهادهای سیاسی نیست؛ یک میدان بزرگ شناسایی است. دشمن در جریان مذاکرات میتواند خطوط قرمز واقعی را از مواضع اعلامی تفکیک کند، میزان نیاز طرف مقابل به توافق را بسنجد، حساسیت او به تهدید را ارزیابی کند، سرعت و سازوکار تصمیمگیری را بشناسد و شکاف میان نهادهای سیاسی و نظامی را کشف کند. حتی نحوه پاسخگویی، درخواست مهلت، تغییر هیئتها، پیامهای غیررسمی و موضوعاتی که مذاکرهکننده از بحث درباره آنها پرهیز میکند، برای دستگاه اطلاعاتی طرف مقابل داده تولید میکند.
مذاکره مستقیم همچنین امکان میدهد دشمن بررسی کند که ایران در برابر چه سطحی از فشار عقبنشینی میکند، کدام تهدیدها جدی گرفته میشوند، چه امتیازاتی قابل معاملهاند و نظام تصمیمگیری کشور برای پاسخ به یک بحران ناگهانی به چه میزان زمان نیاز دارد. طرف مقابل برای جمعآوری همه این اطلاعات، لزوماً به جاسوس در اتاقهای تصمیمگیری نیاز ندارد؛ گاه یک فرایند مذاکراتی طولانی، منظم و مستقیم، بخش مهمی از این اطلاعات را در اختیار او قرار میدهد.
در چنین شرایطی، مذاکره جایگزین جنگ نیست؛ پردهای است که بخشی از مقدمات جنگ در پشت آن انجام میشود. دشمن از یکسو پیام مذاکره ارسال میکند و از سوی دیگر، از فضای روانی ایجادشده برای غافلگیری استفاده میکند. هرچه امید به توافق بیشتر شود، شوک ناشی از حمله نیز شدیدتر و آثار عملیاتی غافلگیری گستردهتر خواهد بود.
آقای عراقچی میگوید آغاز جنگ تصمیم طرف مقابل بود و مذاکرهکنندگان میخواستند دست فرمان او را از جنگ منحرف کنند. این سخن از جهت مسئولیت حقوقی و اخلاقی جنگ درست است؛ متجاوز، مسئول آغاز جنگ است. اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که سیاست ما هیچ نقشی در فراهمشدن فرصت دشمن نداشته است. میان «مسئولیت آغاز جنگ» و «خطای ما در تشخیص یا خنثیسازی مقدمات جنگ» تفاوت وجود دارد. دشمن مسئول تجاوز است، اما مسئولان ایرانی نیز باید پاسخ دهند که آیا مذاکره را صرفاً یک مسیر دیپلماتیک دیدند یا احتمال دادند که این فرایند بخشی از طراحی عملیاتی دشمن باشد. خطای اصلی آنجاست که مذاکره را علامت کاهش تهدید تلقی کنیم؛ درحالیکه در منازعات راهبردی، گاهی نزدیکشدن دشمن به میز، نشانه نزدیکشدن او به میدان است.
منشأ بهرسمیتشناختهشدن حق ایران مذاکره نیست
نکته مهم بعدی تفکیک میان «مذاکره» و «منشأ امتیاز» است. منشأ بهرسمیتشناختهشدن حق ایران در هر موردی مذاکره نیست. پیشرفت ایران است، قدرت ایران است. آقای عراقچی در بخشی از مصاحبه میگوید بهترین زمان مذاکره هنگامی است که در میدان دست برتر داریم. این گزاره فینفسه درست است. مشکل آنجاست که این اصل در آغاز فرایند مذاکرات ما رعایت نشده است. وقتی دشمن با آرایش نظامی کامل، تهدید صریح و مطالبه هستهای بازمیگردد، پذیرش مذاکره پیش از آنکه توازن اراده تغییر کند، دست برتر دشمن را در سطح روانی تثبیت میکند. مذاکره پس از نمایش قدرت و تحمیل هزینه، برای تثبیت دستاورد، با اکراه و غیر مستقیم با مذاکره زیر سایه تهدید، با سرعت بالا، در سطح بالا که تا پیش از آن سابقه نداشته یکسان نیست.
بنابراین، پرسش صحیح این نیست که «مذاکره خوب است یا بد؟» پرسش این است که چه کسی، چه زمانی، پس از کدام اقدام میدانی، با چه دستور کاری و تحت کدام نسبت قدرت مذاکره میکند؟ مذاکره باید محصول قدرت باشد، نه جایگزین تولید قدرت. نتیجه باید پیشرفت باشد، نه امید بستن به تغییر ماهیت دشمن یا اختلاف افکنی بین افراد دشمنی که در شکست و نابودی تو هیچ تمایز و اختلافی با هم ندارند.
گاهی معیار موفقیت در مذاکرات نیز تغییر داده می شود تا اشتباه بودن مسیر مذاکره معلوم نشود. در ارزیابی موفقیت یا عدم موفقیت مذاکره باید به معیار موفقیت رجوع کرد. ایجاد شکاف ظاهری میان افراد دشمن نمیتواند جای نتیجه اصلی که ما با مذاکرات دنبال کردیم را بگیرد. پس بقیه چیزهایی که حاصل شده، ارزش زیادی نخواهد داشت.
جابجایی معیار
در مصاحبه آقای عراقچی نیز نوعی جابهجایی معیار دیده میشود. آمریکا رهبر کشور را به شهادت رسانده، زیرساختها را هدف گرفته و جنگی تحمیل کرده است. اما یادداشت تفاهمی که در پایان، احترام متقابل به حاکمیت و خودداری از جنگ را بیان میکند، «باعث سرافرازی» توصیف میشود. پرسش این است آیا هدف ما این بود که پس از تحمل تجاوز و شهادت رهبر، آمریکا روی کاغذ متعهد شود همان اصولی را رعایت کند که پیش از جنگ نیز طبق حقوق بینالملل موظف به رعایت آن بود؟
تعهد متجاوز به آغاز نکردن جنگ جدید، فینفسه بیارزش نیست. اما نباید آن را جایگزین ارزیابی اهداف اصلی کرد. آیا تضمین عینی برای عدم تکرار تجاوز ایجاد شده است؟ آیا هزینهای متناسب بر متجاوز تحمیل شده است؟ آیا حق ایران برای پیگیری، مجازات و خونخواهی محفوظ و فعال مانده است؟ آیا دستگاه محاسباتی دشمن تغییر کرده، یا فقط پس از ناتوانی در پیروزی سریع، آتشبس را دنبال کرده است؟ دیپلماسی زمانی موفق است که نتیجهای مادی، تضمینپذیر و متناسب با هزینههای کشور ایجاد کند. نه آنکه تعهدات بدیهی دشمن را بهعنوان فتح دیپلماتیک بازتعریف کند.
شهادت رهبر، هزینهای در کنار سایر هزینهها؟
حساسترین بخش مصاحبه، نحوه صورتبندی شهادت رهبر است. عراقچی در توضیح دستاوردهای جنگ میگوید: «خسارت هم داشتیم، رهبری را از دست دادیم ولی نشان دادیم نظام مستحکم است.» مسئله فقط یک عبارت نیست. دستور زبان جمله، سلسلهمراتب اهمیت را آشکار میکند. شهادت رهبر در میان «خسارتها» قرار میگیرد و با حرف ربط «ولی» به اثبات استحکام نظام عبور داده میشود. گویی فقدان رهبر، هزینهای در کنار سایر هزینههاست که با یک دستاورد نهادی قابل موازنه است.
اما ترور و شهادت رهبر عزیزتر از جانمان صرفاً خسارت انسانی یا مدیریتی نبود؛ تعرض به مرکز نمادین، تاریخی و فرماندهی یک ملت بود. دشمن نیز دقیقاً به همین دلیل رهبری را هدف گرفت. آمریکا برای ایجاد فروپاشی، گسست هویتی و شکستن اراده ملی دست به چنین اقدامی زد. کوچکسازی ناخواسته این واقعه، خطر کوچکسازی مطالبه پاسخ را نیز به همراه دارد. دیپلماسی پس از چنین حادثهای نمیتواند فقط بر جلوگیری از جنگ بعدی متمرکز شود. بلکه باید بر تثبیت هزینه تاریخی تعرض به رهبری، بیاعتبار کردن مصونیت دشمن و تبدیل خون رهبر شهید به عنصر بازدارندگی آینده استوار باشد. شهادت رهبر در معادله پایان جنگ، یک متغیر حاشیهای نباشد. صلح و آتش بسی که نتواند نسبت خود را با خون رهبر روشن کند، ممکن است توقف آتش باشد، اما هنوز پاسخ کاملی نیست.
در سراسر مصاحبه اقای عراقچی، نقد کردن مذاکره توسط مخالفین مذاکرات اخیر گاه به این صورت بازسازی میشود که منتقدان خواهان ادامه نامحدود جنگ و قمار با جان مردماند. این دوگانه دقیق نیست. میان تسلیم شدن به روند مذاکره تحت تهدید و ادامه بیمحاسبه جنگ، گزینههای متعددی وجود دارد. طیفی از گزینه ها می توان ردیف کرد که معلوم شود دوگانه ساختگی مطرح شده. دیپلماسی قهری با واسطه، تعیین پیششرطهای عینی، پاسخ محدود اما پرهزینه، افزایش مؤلفههای قدرت، تغییر محیط منطقهای، تعلیق مذاکره تا تحقق اقدام طرف مقابل و مذاکره غیرمستقیم پس از تثبیت بازدارندگی.
اتفاقاً نقد عقلایی میگوید باید هزینه جنگ را چنان در محاسبات دشمن بالا برد که جنگ رخ ندهد. مسئله نقادان تقدیس جنگ نبوده و نیست. بلکه جلوگیری از تبدیل مذاکره به پاداش تهدید آمریکا است. وقتی آمریکا میبیند هر بار با آرایش نظامی و تهدید، ایران برای اتمام حجت وارد مذاکره میشود، این الگو تکرار خواهد شد. اما اگر میدید آغاز فشار به تقویت سریع قدرت ایران، اقدام متقابل منطقهای و بسته شدن مسیرهای امتیازگیری منجر میشود، انگیزه تهدید کاهش مییافت که متاسفانه چنین برخورد نشد.
دیپلماسی برای رفع ملامت ناظران؟
در نهایت باید گفت که دیپلماسی ضروری است، اما نه برای اثبات خوشرفتاری ایران و نه برای رفع ملامت ناظران. دیپلماسی باید ادامه قدرت ملی با ابزارهای سیاسی باشد. در این چارچوب، اصل نخست آن است که مذاکره زیر تهدید نباید به رویه تبدیل شود. هر درخواست مذاکرهای که با اولتیماتوم نظامی همراه است، ابتدا باید با اقدام طرف مقابل برای رفع کامل تهدید دنبال شود. اصل دوم، تقدم عینیت بر وعده است. امتیاز ایران باید پس از اجرای تعهدات قابل سنجش طرف مقابل داده شود، نه در برابر کلمات و یادداشت تفاهم. اصل سوم، حفظ و توسعه مؤلفههای قدرت است. همان مؤلفههایی که آقای شهید ایران آنها را اساس قوام جمهوری اسلامی میدانست و تأکید میکرد هیچ دولت عاقلی از آنها صرفنظر نمیکند. اصل چهارم، تعریف دقیق هدف مذاکره پیش از آغاز آن است تا بعدها نتایج فرعی جای هدف اصلی نشانده نشود. اصل پنجم، وارد کردن «اثر علامتدهی» در همه تصمیمات دیپلماتیک است. دشمن از زمان و شکل مذاکره چه میفهمد و این فهم، بحران بعدی را چگونه شکل میدهد؟
مذاکرهای که پس از انتقام، مجازات متجاوز، تثبیت برتری میدانی و تضمین عینی انجام شود، میتواند بخشی از پیروزی باشد. اما مذاکرهای که زیر سایه تهدید آغاز شود و سپس صرف فریبنخوردن دستگاه داخلی تضمین سلامت آن معرفی گردد، خود بخشی از مشکل است.
درباره نویسنده
- اسماء اسدیپور
دانشجوی دکتری فلسفه تعلیم و تربیت
صاحبه اخیر دکتر عباس عراقچی حامل پیام هایی بود که نشان می دهد خطر از ناحیه مذاکرات همچنان متوجه کشور است. آقای عراقچی با اصرار بر درستی اصل و مسیر مذاکرات و انذار دادن به مسئولین و فرماندهان برای فریب نخوردن بابت مذاکرات، اینکه خطری از ناحیه مذاکرات متوجه کشور باشد را موهوم می داند. بنابراین واکاوی و تحلیل منطق ایشان در این زمینه نیاز فوری ماست تا بتوانیم صحت و سقم چنین اندیشه ای را بررسی کرده و برای آنچه پیش رو داریم درست تصمیم بگیریم.
مذاکره یک ابزار خنثی نیست
برایند سخنان دکتر عراقچی بیان این ذهنیت است که مذاکره ابزاری خنثی است. ایشان معتقد است مذاکره میکنیم، احتمال موفقیت را میآزماییم، برای افکار عمومی اتمام حجت میکنیم و همزمان به نیروهای مسلح میگوییم فریب نخورند و آماده جنگ باشند. در این چارچوب، اگر جنگ آغاز شد، مسئولیت آن یکسره بر عهده دشمن است. اگر مذاکره نتیجه داد، دیپلماسی موفق بوده است و اگر نتیجه نداد، حداقل مشروعیت اخلاقی ما اثبات شده است.
نقد این مصاحبه، نقد نیت یا شجاعت شخصی وزیر امور خارجه نیست. نقد یک دستگاه محاسباتی است. دستگاهی که پس از چند دهه تجربه با آمریکا، هنوز «رفتن به مذاکره» را فقط از منظر آنچه در اتاق مذاکره میگذرد میسنجد، نه از منظر پیامی که اصل حضور ایران در آن اتاق به واشنگتن، تلآویو، دولتهای منطقه و جامعه ایران منتقل میکند.
آقای عراقچی در چند نقطه حساس مصاحبه بر این نکته تکیه میکند که تصمیم مذاکره یا خاتمه جنگ، تصمیم شخصی او نبوده و در نهادهای جمعی اتخاذ شده است. این توضیح از حیث حقوقی مهم است، اما از حیث تحلیلی پاسخ مسئله نیست. سوال این است که منطق تصمیم چه بود، چه پیامی به دشمن فرستاد و چه نسبتی با تجربههای انباشته جمهوری اسلامی داشت.
تصمیم جمعی و نفی مسئولیت انحصاری فرد
«تصمیم جمعی بود» میتواند مسئولیت انحصاری یک فرد را نفی کند، اما درستی تصمیم جمعی را اثبات نمیکند. چهبسا یک خطای محاسباتی محصول اجماع چند نفر یا چند نهاد باشد. بیان منشأ تصمیم، جای تحلیل پیامد راهبردی آن را نمیگیرد. آقای عراقچی میگوید اینکه مذاکره باعث جنگ شده باشد درست نیست و آغاز جنگ تصمیم طرف مقابل بوده است. بدیهی است که عامل مستقیم تجاوز، آمریکا و اسرائیلاند. اما از این گزاره نمیتوان نتیجه گرفت که رفتار دیپلماتیک ما هیچ نقشی در شکلگیری ادراک دشمن از اراده، اضطرار، ضعف یا آمادگی ایران نداشته است.
در حقیقت میان «مسئول آغاز جنگ» و «عوامل مؤثر بر تصمیم آغازگر جنگ» تفاوت وجود دارد. ممکن است دشمن مسئول صددرصدی جنایت باشد، اما تصمیمش را بر پایه نشانههایی اتخاذ کند که ما ناخواسته تولید کردهایم. نادیده گرفتن این نکته مهم در سیاست خارجی منجر به خسارات جبران ناپذیری شده است.
در منطق آقای عراقچی، مذاکره همچون یک کانال ارتباطی است که میتوان آن را گشود، بیآنکه گشودنش معنای مستقلی داشته باشد. او میگوید همه مطمئن بودند جنگ رخ میدهد، اما برای اتمام حجت و شاید عقبنشینی طرف مقابل از غنیسازی صفر، یک یا دو دور مذاکره لازم بود. سپس میافزاید ما به همه تاکید کردیم «کسی نباید فریب بخورد» و نیروهای مسلح و دولت نباید به نتیجه مذاکره تکیه کنند.
جمله «ما مذاکره میکنیم، ولی شما فریب نخورید» یک فرار از پذیرش اثر مذاکرات در تصمیم طرف آمریکایی در اقدام به تجاوز است.
گویی اگر فرماندهان آماده باشند، انبارها پر شود و طرح پاسخ نظامی وجود داشته باشد، همه آثار منفی مذاکره خنثی شده است. حال آنکه مشکل اصلی ممکن است نه در آمادگی ما، بلکه در برداشت دشمن باشد. مذاکره یک کنش گفتاری و یک علامت راهبردی است. زمان، شکل، واسطه، دستور کار و حتی تکرار آن، برای طرف مقابل اطلاعات تولید میکند. دشمن از خود میپرسد: چرا ایران با وجود آگاهی از آرایش جنگی ما آمده است؟ آیا از هزینه جنگ هراس دارد؟ آیا برای خرید زمان آمده است؟ آیا در داخل بر سر مقاومت اجماع نیست؟ آیا میتوان با افزایش فشار، امتیاز بیشتری گرفت؟ آیا تهدید نظامی، ایران را دوباره به میز بازمیگرداند؟
از این منظر، جمله «ما مذاکره میکنیم، ولی شما فریب نخورید» یک فرار از پذیرش اثر مذاکرات در تصمیم طرف آمریکایی در اقدام به تجاوز است. میتوان در داخل فریب نخورد، اما با رفتن پای میز مذاکره به دشمن علامتی فرستاد که او را به خطا بیندازد. حتی آمادگی کامل نظامی نیز لزوماً اثر روانی و سیاسی اصل مذاکره را پاک نمیکند.
عراقچی فلسفه اصلی ورود به مذاکرات را اتمام حجت میداند تا در داخل و جامعه بینالمللی کسی نگوید اگر مذاکره میکردید، جنگ نمیشد. او حتی از احتمال دهدرصدی پرهیز از جنگ سخن میگوید و نتیجه میگیرد که همین احتمال باید آزموده میشد.
چند پرسش بی پاسخ
اما این استدلال چند پرسش بیپاسخ دارد. نخست آنکه چرا باید تصمیم امنیت ملی را بر اساس رفع ملامت کسانی تنظیم کرد که تجربههای مکرر بدعهدی آمریکا را نادیده میگیرند؟ دولت مأمور حفاظت از کشور بر پایه تجربه و محاسبه است. اگر تصمیمگیران واقعاً مطمئن بودند جنگ در راه است، وظیفه نخست آنان تغییر محاسبه دشمن بود، نه تکمیل پرونده دفاع اخلاقی خود نزد افکار عمومی.
دوم آنکه «اتمام حجت» زمانی معنا دارد که هزینه مستقلی بر کشور تحمیل نکند. اگر خود مذاکره بتواند به دشمن پیام اضطرار، دودستگی یا قابلیت فشارپذیری بدهد، دیگر یک اقدام رایگان برای کسب مشروعیت نیست. وقتی ایشان از احتمال دهدرصدی موفقیت سخن می گویند، باید احتمال و اندازه زیان ناشی از علامتدهی به دشمن در اثر مذاکرات را نیز وارد کنند. شاید احتمال توافق ده درصد باشد، اما اگر احتمال تقویت جسارت دشمن یا تثبیت الگوی «تهدید کن تا ایران مذاکره کند» بیشتر باشد، آزمودن آن فرصت دیگر عقلانی نیست.
سوم آنکه جامعه بینالمللی یک دادگاه بیطرف نیست که با ارائه گواهی حضور ایران در مذاکرات، متجاوز را محکوم و ایران را تبرئه کند. آقای شهید ایران بارها بر این نکته تأکید داشتند که ساختارهای بینالمللی تحت نفوذ قدرت آمریکا عمل میکنند. بنابراین، مشروعیت واقعی بیش از آنکه محصول نمایش انعطاف باشد، محصول قدرت، انسجام، ابتکار و توان تحمیل هزینه است.
مذاکره چه زمانی عقلانی است؟
باید دید چرا دستگاه دیپلماسی کار خود را در هر صورت مذاکره با دشمن آمریکایی تعریف کرده است. تجربه چندین باره ما نشان داد که دولت آمریکا به تعهد خود پایبند نیست. ایران به تعهداتش عمل کرد، اما آمریکا معاهده را نقض کرد. در برجام هم عینا همین روند تکرار شد. آقای شهیدمان می گفت با چنین دولتی نمیتوان نشست، اطمینان کرد و قرارداد بست.
این گزاره صرفاً یک داوری اخلاقی درباره بدقولی آمریکا نیست. یک اصل مهم درباره ارزش تعهدات در نظر طرف مقابل است. مذاکره هنگامی عقلانی است که یا امکان اعتماد به اجرای توافق وجود داشته باشد، یا سازوکار عینی و فوری برای تضمین آن ایجاد شود. اگر دشمن همزمان در حال تکمیل آرایش نظامی، تهدید به حذف برنامه هستهای و طراحی حذف رهبری است، برخلاف آنچه که اقای عراقچی سعی می کند القاء کند مذاکره دیگر در محیط عادی دیپلماتیک جریان ندارد، بخشی از صحنه عملیات ترکیبی دشمن است.
باید به این توجه کنیم که مسئله آمریکا صرفاً غنیسازی، موشک، تنگه هرمز یا یک پرونده فنی نیست. این عناصر از آن جهت هدف قرار میگیرند که مؤلفههای قدرت جمهوری اسلامیاند. این مورد در بخشهایی از خود مصاحبه آقای عراقچی نیز تأیید میشود. او میگوید هدف اسرائیل تکمیل «کار ناتمام» و نابودی جمهوری اسلامی بود. اگر هدف دشمن تغییر رفتاری محدود نیست، بلکه حذف موجودیت سیاسی و عناصر قدرت کشور است، فرض «شاید از غنیسازی صفر کوتاه بیاید» نمیتواند مبنای کافی برای مذاکره باشد. حتی عقبنشینی موقت دشمن در یک مطالبه، لزوماً به معنای تغییر هدف راهبردی او نیست.
دستگاه دیپلماسی باید بداند انعطاف، تیغ دشمنی را کند نمیکند، بلکه دشمن را گستاختر میسازد. آقای شهید ایران با صراحت میفرمودند هرجا ایران کوتاه آمد، طرف مقابل جلوتر آمد و هرجا واکنش عملی قوی نشان نداد، آمریکا طلبکارتر شد. این دقیقاً همان حلقه مفقوده در استدلال عراقچی است. او میپذیرد که آمریکا با مطالبه هستهای و تهدید نظامی وارد شد، اما بررسی نمیکند که پذیرش اصل مذاکره زیر سایه همین تهدید، آیا در ذهن دشمن به معنای مؤثر بودن فشار تفسیر شد یا نه.
آقای عراقچی میگوید: «ایستادگی ما بر مواضع خودمان در مذاکره، باعث شد طرف مقابل جنگ را امتحان کند.» توضیح او این است که آمریکا ابتدا خواسته خود، یعنی غنیسازی صفر، را از مسیر مذاکره دنبال کرد و هنگامی که با مقاومت ایران روبهرو شد، به جنگ روی آورد. اما همین روایت، برخلاف نتیجهای که از آن گرفته میشود، بیش از آنکه اثبات کند مذاکره مانع جنگ بوده، نشان میدهد که مذاکره یکی از مراحل آمادهسازی جنگ بوده است.
نخست باید میان «علت جنگ» و «فرصت جنگ» تفکیک کرد. نپذیرفتن غنیسازی صفر علت جنگ نبود؛ علت جنگ، اراده دشمن برای سلب قدرت راهبردی ایران بود. اگر ایران غنیسازی صفر را میپذیرفت، ممکن بود حمله در آن مقطع منتفی شود، اما نه به دلیل موفقیت دیپلماسی؛ بلکه به این دلیل که هدف جنگ، بدون جنگ تحقق یافته بود. بنابراین گزینههای واقعی دشمن «مذاکره یا جنگ» نبود، بلکه «تسلیم ایران از راه مذاکره یا تحمیل آن از راه جنگ» بود.
مقاومت نیز اساساً در میز مذاکره شکل نمیگیرد. مقاومت پشت میز، بازتاب قدرتی است که بیرون از میز وجود دارد. دشمن تنها زمانی با شنیدن پاسخ منفی از جنگ منصرف میشود که بداند هزینه عبور از آن پاسخ، سنگین و تحملناپذیر است. اگر یک کشور در میز مذاکره بر مواضع خود بایستد، اما در میدان نظامی، اطلاعاتی، اقتصادی و سیاسی آسیبپذیر تصور شود، پاسخ منفی او الزاماً بازدارنده نیست؛ ممکن است دشمن را به این نتیجه برساند که آنچه از راه مذاکره به دست نمیآید، از راه حمله قابل دستیابی است.
بنابراین مسئله اصلی این نیست که مذاکرهکننده ایرانی بر غنیسازی ایستادگی کرد یا نکرد. مسئله این است که چرا طرف مقابل پس از شنیدن این پاسخ، هزینه جنگ را قابل تحمل ارزیابی کرد. پاسخ این پرسش را نمیتوان در جملات ردوبدلشده پشت میز یافت؛ باید آن را در وضعیت بازدارندگی، آمادگی دفاعی، انسجام تصمیمگیری، حفاظت اطلاعاتی و محاسبات دشمن جستوجو کرد.
مذاکره یک میدان بزرگ شناسایی است
افزون بر این، مذاکره مستقیم فقط محلی برای تبادل پیشنهادهای سیاسی نیست؛ یک میدان بزرگ شناسایی است. دشمن در جریان مذاکرات میتواند خطوط قرمز واقعی را از مواضع اعلامی تفکیک کند، میزان نیاز طرف مقابل به توافق را بسنجد، حساسیت او به تهدید را ارزیابی کند، سرعت و سازوکار تصمیمگیری را بشناسد و شکاف میان نهادهای سیاسی و نظامی را کشف کند. حتی نحوه پاسخگویی، درخواست مهلت، تغییر هیئتها، پیامهای غیررسمی و موضوعاتی که مذاکرهکننده از بحث درباره آنها پرهیز میکند، برای دستگاه اطلاعاتی طرف مقابل داده تولید میکند.
مذاکره مستقیم همچنین امکان میدهد دشمن بررسی کند که ایران در برابر چه سطحی از فشار عقبنشینی میکند، کدام تهدیدها جدی گرفته میشوند، چه امتیازاتی قابل معاملهاند و نظام تصمیمگیری کشور برای پاسخ به یک بحران ناگهانی به چه میزان زمان نیاز دارد. طرف مقابل برای جمعآوری همه این اطلاعات، لزوماً به جاسوس در اتاقهای تصمیمگیری نیاز ندارد؛ گاه یک فرایند مذاکراتی طولانی، منظم و مستقیم، بخش مهمی از این اطلاعات را در اختیار او قرار میدهد.
در چنین شرایطی، مذاکره جایگزین جنگ نیست؛ پردهای است که بخشی از مقدمات جنگ در پشت آن انجام میشود. دشمن از یکسو پیام مذاکره ارسال میکند و از سوی دیگر، از فضای روانی ایجادشده برای غافلگیری استفاده میکند. هرچه امید به توافق بیشتر شود، شوک ناشی از حمله نیز شدیدتر و آثار عملیاتی غافلگیری گستردهتر خواهد بود.
آقای عراقچی میگوید آغاز جنگ تصمیم طرف مقابل بود و مذاکرهکنندگان میخواستند دست فرمان او را از جنگ منحرف کنند. این سخن از جهت مسئولیت حقوقی و اخلاقی جنگ درست است؛ متجاوز، مسئول آغاز جنگ است. اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که سیاست ما هیچ نقشی در فراهمشدن فرصت دشمن نداشته است. میان «مسئولیت آغاز جنگ» و «خطای ما در تشخیص یا خنثیسازی مقدمات جنگ» تفاوت وجود دارد. دشمن مسئول تجاوز است، اما مسئولان ایرانی نیز باید پاسخ دهند که آیا مذاکره را صرفاً یک مسیر دیپلماتیک دیدند یا احتمال دادند که این فرایند بخشی از طراحی عملیاتی دشمن باشد. خطای اصلی آنجاست که مذاکره را علامت کاهش تهدید تلقی کنیم؛ درحالیکه در منازعات راهبردی، گاهی نزدیکشدن دشمن به میز، نشانه نزدیکشدن او به میدان است.
منشأ بهرسمیتشناختهشدن حق ایران مذاکره نیست
نکته مهم بعدی تفکیک میان «مذاکره» و «منشأ امتیاز» است. منشأ بهرسمیتشناختهشدن حق ایران در هر موردی مذاکره نیست. پیشرفت ایران است، قدرت ایران است. آقای عراقچی در بخشی از مصاحبه میگوید بهترین زمان مذاکره هنگامی است که در میدان دست برتر داریم. این گزاره فینفسه درست است. مشکل آنجاست که این اصل در آغاز فرایند مذاکرات ما رعایت نشده است. وقتی دشمن با آرایش نظامی کامل، تهدید صریح و مطالبه هستهای بازمیگردد، پذیرش مذاکره پیش از آنکه توازن اراده تغییر کند، دست برتر دشمن را در سطح روانی تثبیت میکند. مذاکره پس از نمایش قدرت و تحمیل هزینه، برای تثبیت دستاورد، با اکراه و غیر مستقیم با مذاکره زیر سایه تهدید، با سرعت بالا، در سطح بالا که تا پیش از آن سابقه نداشته یکسان نیست.
بنابراین، پرسش صحیح این نیست که «مذاکره خوب است یا بد؟» پرسش این است که چه کسی، چه زمانی، پس از کدام اقدام میدانی، با چه دستور کاری و تحت کدام نسبت قدرت مذاکره میکند؟ مذاکره باید محصول قدرت باشد، نه جایگزین تولید قدرت. نتیجه باید پیشرفت باشد، نه امید بستن به تغییر ماهیت دشمن یا اختلاف افکنی بین افراد دشمنی که در شکست و نابودی تو هیچ تمایز و اختلافی با هم ندارند.
گاهی معیار موفقیت در مذاکرات نیز تغییر داده می شود تا اشتباه بودن مسیر مذاکره معلوم نشود. در ارزیابی موفقیت یا عدم موفقیت مذاکره باید به معیار موفقیت رجوع کرد. ایجاد شکاف ظاهری میان افراد دشمن نمیتواند جای نتیجه اصلی که ما با مذاکرات دنبال کردیم را بگیرد. پس بقیه چیزهایی که حاصل شده، ارزش زیادی نخواهد داشت.
جابجایی معیار
در مصاحبه آقای عراقچی نیز نوعی جابهجایی معیار دیده میشود. آمریکا رهبر کشور را به شهادت رسانده، زیرساختها را هدف گرفته و جنگی تحمیل کرده است. اما یادداشت تفاهمی که در پایان، احترام متقابل به حاکمیت و خودداری از جنگ را بیان میکند، «باعث سرافرازی» توصیف میشود. پرسش این است آیا هدف ما این بود که پس از تحمل تجاوز و شهادت رهبر، آمریکا روی کاغذ متعهد شود همان اصولی را رعایت کند که پیش از جنگ نیز طبق حقوق بینالملل موظف به رعایت آن بود؟
تعهد متجاوز به آغاز نکردن جنگ جدید، فینفسه بیارزش نیست. اما نباید آن را جایگزین ارزیابی اهداف اصلی کرد. آیا تضمین عینی برای عدم تکرار تجاوز ایجاد شده است؟ آیا هزینهای متناسب بر متجاوز تحمیل شده است؟ آیا حق ایران برای پیگیری، مجازات و خونخواهی محفوظ و فعال مانده است؟ آیا دستگاه محاسباتی دشمن تغییر کرده، یا فقط پس از ناتوانی در پیروزی سریع، آتشبس را دنبال کرده است؟ دیپلماسی زمانی موفق است که نتیجهای مادی، تضمینپذیر و متناسب با هزینههای کشور ایجاد کند. نه آنکه تعهدات بدیهی دشمن را بهعنوان فتح دیپلماتیک بازتعریف کند.
شهادت رهبر، هزینهای در کنار سایر هزینهها؟
حساسترین بخش مصاحبه، نحوه صورتبندی شهادت رهبر است. عراقچی در توضیح دستاوردهای جنگ میگوید: «خسارت هم داشتیم، رهبری را از دست دادیم ولی نشان دادیم نظام مستحکم است.» مسئله فقط یک عبارت نیست. دستور زبان جمله، سلسلهمراتب اهمیت را آشکار میکند. شهادت رهبر در میان «خسارتها» قرار میگیرد و با حرف ربط «ولی» به اثبات استحکام نظام عبور داده میشود. گویی فقدان رهبر، هزینهای در کنار سایر هزینههاست که با یک دستاورد نهادی قابل موازنه است.
اما ترور و شهادت رهبر عزیزتر از جانمان صرفاً خسارت انسانی یا مدیریتی نبود؛ تعرض به مرکز نمادین، تاریخی و فرماندهی یک ملت بود. دشمن نیز دقیقاً به همین دلیل رهبری را هدف گرفت. آمریکا برای ایجاد فروپاشی، گسست هویتی و شکستن اراده ملی دست به چنین اقدامی زد. کوچکسازی ناخواسته این واقعه، خطر کوچکسازی مطالبه پاسخ را نیز به همراه دارد. دیپلماسی پس از چنین حادثهای نمیتواند فقط بر جلوگیری از جنگ بعدی متمرکز شود. بلکه باید بر تثبیت هزینه تاریخی تعرض به رهبری، بیاعتبار کردن مصونیت دشمن و تبدیل خون رهبر شهید به عنصر بازدارندگی آینده استوار باشد. شهادت رهبر در معادله پایان جنگ، یک متغیر حاشیهای نباشد. صلح و آتش بسی که نتواند نسبت خود را با خون رهبر روشن کند، ممکن است توقف آتش باشد، اما هنوز پاسخ کاملی نیست.
در سراسر مصاحبه اقای عراقچی، نقد کردن مذاکره توسط مخالفین مذاکرات اخیر گاه به این صورت بازسازی میشود که منتقدان خواهان ادامه نامحدود جنگ و قمار با جان مردماند. این دوگانه دقیق نیست. میان تسلیم شدن به روند مذاکره تحت تهدید و ادامه بیمحاسبه جنگ، گزینههای متعددی وجود دارد. طیفی از گزینه ها می توان ردیف کرد که معلوم شود دوگانه ساختگی مطرح شده. دیپلماسی قهری با واسطه، تعیین پیششرطهای عینی، پاسخ محدود اما پرهزینه، افزایش مؤلفههای قدرت، تغییر محیط منطقهای، تعلیق مذاکره تا تحقق اقدام طرف مقابل و مذاکره غیرمستقیم پس از تثبیت بازدارندگی.
اتفاقاً نقد عقلایی میگوید باید هزینه جنگ را چنان در محاسبات دشمن بالا برد که جنگ رخ ندهد. مسئله نقادان تقدیس جنگ نبوده و نیست. بلکه جلوگیری از تبدیل مذاکره به پاداش تهدید آمریکا است. وقتی آمریکا میبیند هر بار با آرایش نظامی و تهدید، ایران برای اتمام حجت وارد مذاکره میشود، این الگو تکرار خواهد شد. اما اگر میدید آغاز فشار به تقویت سریع قدرت ایران، اقدام متقابل منطقهای و بسته شدن مسیرهای امتیازگیری منجر میشود، انگیزه تهدید کاهش مییافت که متاسفانه چنین برخورد نشد.
دیپلماسی برای رفع ملامت ناظران؟
در نهایت باید گفت که دیپلماسی ضروری است، اما نه برای اثبات خوشرفتاری ایران و نه برای رفع ملامت ناظران. دیپلماسی باید ادامه قدرت ملی با ابزارهای سیاسی باشد. در این چارچوب، اصل نخست آن است که مذاکره زیر تهدید نباید به رویه تبدیل شود. هر درخواست مذاکرهای که با اولتیماتوم نظامی همراه است، ابتدا باید با اقدام طرف مقابل برای رفع کامل تهدید دنبال شود. اصل دوم، تقدم عینیت بر وعده است. امتیاز ایران باید پس از اجرای تعهدات قابل سنجش طرف مقابل داده شود، نه در برابر کلمات و یادداشت تفاهم. اصل سوم، حفظ و توسعه مؤلفههای قدرت است. همان مؤلفههایی که آقای شهید ایران آنها را اساس قوام جمهوری اسلامی میدانست و تأکید میکرد هیچ دولت عاقلی از آنها صرفنظر نمیکند. اصل چهارم، تعریف دقیق هدف مذاکره پیش از آغاز آن است تا بعدها نتایج فرعی جای هدف اصلی نشانده نشود. اصل پنجم، وارد کردن «اثر علامتدهی» در همه تصمیمات دیپلماتیک است. دشمن از زمان و شکل مذاکره چه میفهمد و این فهم، بحران بعدی را چگونه شکل میدهد؟
مذاکرهای که پس از انتقام، مجازات متجاوز، تثبیت برتری میدانی و تضمین عینی انجام شود، میتواند بخشی از پیروزی باشد. اما مذاکرهای که زیر سایه تهدید آغاز شود و سپس صرف فریبنخوردن دستگاه داخلی تضمین سلامت آن معرفی گردد، خود بخشی از مشکل است.


