ردّ هگل، تعطیلی نقد نیست

می‌توان نظریه‌های دیالکتیکی درباره حرکت تاریخ را نپذیرفت و در عین حال، نقد را یکی از ضروری‌ترین سازوکارهای حیات یک جامعه دانست. برای دفاع از نقد، هیچ نیازی نداریم که بپذیریم تاریخ از برخورد «تز» و «آنتی‌تز» حرکت می‌کند یا هر پیشرفتی محصول نفی و ستیز نیروهای متقابل است.

.
اشتراک‌گذاری

رض کنید جامعه‌ای تصمیم بگیرد برای حفظ آرامش، دیگر خودش را نقد نکند. مسئول خطا می‌کند، سیاستی نتیجه نمی‌دهد، فاصله‌ای میان آرمان و واقعیت پدید می‌آید، اما نخبگان سکوت می‌کنند؛ چون مبادا نقد، «تضاد» ایجاد کند. آیا حاصل چنین وضعی جامعه‌ای آرام‌تر و رو به پیشرفت خواهد بود، یا جامعه‌ای که خطاهایش را زیر فرش پنهان می‌کند تا روزی همان خطاها به بحران تبدیل شوند؟

برخی معتقدند چون «نقد» نوعی تضاد است و تضاد نیز برخلاف تصور هگلی موتور حرکت تاریخ نیست، پس نقد کارکردی در اصلاح اجتماعی ندارد، پس بهتر است از آن دست برداریم و فقط به فعالیت های فکری بدون ارتباط مستقیم و ظاهری با آنچه در جامعه می گذرد بپردازیم. سپس در پس کار فکری ما بالاخره روزی مردم متوجه ارتباط کار فکری ما با معضلات اجتماعی خود خواهند شد و بدون دعوا و درگیری همه چیز حل می شود. معتقدند که نقد، تضاد خالص است و تضاد هم عامل حرکت نیست و هگل تحلیل درستی از حرکت تدریجی جامعه نداشته که تضاد را بنیان تحلیلی حرکت دانسته است.

این گزاره از یک خلط مهم آغاز می‌شود. یکی گرفتن نقد با تضاد. می‌توان نظریه‌های دیالکتیکی درباره حرکت تاریخ را نپذیرفت و در عین حال، نقد را یکی از ضروری‌ترین سازوکارهای حیات یک جامعه دانست. برای دفاع از نقد، هیچ نیازی نداریم که بپذیریم تاریخ از برخورد «تز» و «آنتی‌تز» حرکت می‌کند یا هر پیشرفتی محصول نفی و ستیز نیروهای متقابل است.

حتی فراتر از این می‌توان گفت یکی از خطاهای مهم برخی سنت‌های فلسفی مدرن، تلاش برای کشف یک «قانون عمومی حرکت» برای جامعه انسانی بر اساس الگویی بوده که از جهان مادی و طبیعت اخذ شده است. جامعه انسانی جسم بی‌اراده‌ای نیست که همان قواعد حرکت ماده را بر آن اعمال کنیم. انسان دارای عقل، اراده، اخلاق، ایمان، تجربه، انتخاب و قدرت بازاندیشی است. جامعه انسانی می‌تواند خطای خود را بفهمد و پیش از آنکه نیرویی متضاد آن را درهم بشکند، مسیر خود را اصلاح کند.

از همین‌جا تفاوت اساسی میان «تضاد» و «نقد» آشکار می‌شود.

تضاد می‌تواند رابطه دو نیرویی باشد که یکدیگر را نفی می‌کنند؛ اما نقد، در معنای صحیح آن، کوششی عقلانی برای نزدیک کردن واقعیت به حقیقت و عملکرد به معیار است. منتقد لزوماً در برابر اصل یک نظام قرار نگرفته است؛ چه‌بسا دقیقاً از آن جهت نقد می‌کند که به مبانی آن نظام باور دارد و میان آن مبانی و عملکرد موجود فاصله می‌بیند.

در یک نظام سیاسی دینی، مسئله حتی روشن‌تر است. جامعه‌ای که خود را مقید به ولایت الهی می‌داند، نظام ولایت فقیه را در ساخت حقوقی خود پذیرفته و قانون اساسی را معیار اداره جامعه قرار داده است، برای اصلاح خطاهای خود نیازمند تولید «آنتی‌تز» در برابر نظام نیست. معیار اصلاح از پیش وجود دارد. ارزش‌ها، آرمان‌ها، قانون اساسی، شریعت و جهت‌گیری‌های کلان، امکان سنجش عملکرد را فراهم می‌کنند.

پرسش این است که آنچه در عمل انجام می‌دهیم با آنچه پذیرفته‌ایم سازگار است؟

اینجاست که نقد معنا پیدا می‌کند. نقد در چنین دستگاهی، نفی برای تولید یک وضعیت متضاد نیست؛ سنجش وضع موجود با حقیقت پذیرفته‌شده است. اگر عدالت آرمان نظام است، می‌توان سیاستی را از حیث عدالت نقد کرد. اگر استقلال اصل پذیرفته‌شده است، می‌توان تصمیمی را با معیار استقلال سنجید. اگر قانون اساسی حقی را برای مردم به رسمیت شناخته، می‌توان از حکمران پرسید چرا آن حق هنوز محقق نشده است.

این منطق هیچ نسبتی با ضرورت تاریخی تضاد در فلسفه هگل ندارد. اتفاقاً سنت اسلامی ابزارهای مفهومی خاص خود را برای این مسئله دارد. امر به معروف و نهی از منکر، نصیحت، شورا، تواصی به حق و مسئولیت اهل خرد در بیان حقیقت. در این منطق، اصلاح اجتماعی از مسیر آگاهی، تذکر، اقامه دلیل، ارشاد و انتخاب آگاهانه انسان‌ها رخ می‌دهد؛ نه از مسیر ضرورت جبری برخورد دو نیروی متضاد.

رهبر شهیدمان آیت‌الله خامنه‌ای نیز بارها میان «نقد» و «تخریب» تفکیک کرده بود. در یکی از بیانات خود تصریح کرد که «انتقاد، خوب و نعمت است» زیرا مسئولان بدون انتقاد ممکن است عیوب خود را نبینند و در بیانی دیگر تأکید کرد که نقد باید منصفانه، عاقلانه و مسئولانه باشد و از تهمت و لجن‌پراکنی تفکیک شود.

این تفکیک بسیار مهم است. نقدی که موضوع آن «فعل» و «سیاست» است، می‌تواند به اصلاح کمک کند. نقد امکان می‌دهد جامعه بدون انفجار تضادها خود را اصلاح کند. جامعه‌ای که امکان نقد عقلانی را از خود بگیرد، خطاهای خود را انباشته می‌کند تا جایی که اختلاف قابل اصلاح ممکن است به تعارض واقعی تبدیل شود. خاموش کردن نقد، حذف تضاد نیست؛ چه‌بسا راهی برای انباشته شدن تضاد باشد.

تضاد می‌تواند رابطه دو نیرویی باشد که یکدیگر را نفی می‌کنند؛ اما نقد، در معنای صحیح آن، کوششی عقلانی برای نزدیک کردن واقعیت به حقیقت و عملکرد به معیار است. منتقد لزوماً در برابر اصل یک نظام قرار نگرفته است؛ چه‌بسا دقیقاً از آن جهت نقد می‌کند که به مبانی آن نظام باور دارد و میان آن مبانی و عملکرد موجود فاصله می‌بیند.

اما لایه مهم‌تری نیز وجود دارد. سیاست و حکومت عرصه انتخاب میان راه‌های مختلف است. بودجه را چگونه تنظیم کنیم؟ اقتصاد را بر چه مبنایی اداره کنیم؟ با زمین، پول، انرژی، فرهنگ، آموزش و سیاست خارجی چگونه برخورد کنیم؟ پاسخ به این پرسش‌ها از آسمان بر دستگاه اجرایی نازل نمی‌شود. دیدگاه‌های مختلف درباره آنها وجود دارد و هرکدام نتایج متفاوتی برای جامعه ایجاد می‌کنند.

انتخاب عمومی هنگامی معنادار می‌شود که جامعه این راه‌ها را بشناسد. اینجاست که وظیفه نخبگان آغاز می‌شود. صاحبان اندیشه نمی‌تواند بگوید چون نقد ممکن است «تضاد» ایجاد کند، پس درباره سیاستی که آن را نادرست می‌داند سکوت می‌کند. اگر راهی را خطا می‌داند، وظیفه دارد با دلیل توضیح دهد چرا خطاست. اگر راهی را به عدالت، استقلال، پیشرفت یا آرمان‌های جامعه نزدیک‌تر می‌داند، باید آن را نیز با استدلال برای مردم تصویر کند.

مردم باید ببینند، بشنوند، مقایسه کنند و انتخاب کنند. تغییر اجتماعی سالم نیز غالباً همین‌گونه رخ می‌دهد. یک اندیشه ابتدا در میان عده‌ای محدود مطرح می‌شود؛ درباره آن بحث می‌شود؛ ادله آن تکمیل می‌شود؛ صورت‌های مختلف آن برای جامعه توضیح داده می‌شود؛ به تدریج بخشی از افکار عمومی آن را می‌پذیرد و سرانجام ممکن است به مطالبه عمومی و سپس به سیاست رسمی تبدیل شود.

در این فرایند هیچ ضرورتی برای «تضاد دیالکتیکی» وجود ندارد. اقناع جای اجبار تاریخی را می‌گیرد؛ آگاهی جای ستیز را؛ انتخاب جای ضرورت را.

اگر سخنی حق است، باید آن‌قدر روشن، مستدل و در صورت‌های مختلف بیان شود که امکان فهم عمومی آن فراهم آید. هنگامی که یک حقیقت به فهم و مطالبه مردم تبدیل شد، همان مردم می‌توانند در سازوکارهای سیاسی و اجتماعی، حامل تحقق آن شوند. پس رد هگل، به هیچ‌وجه مستلزم رد نقد نیست.

نقد یکی از ابزارهای همین فرایند هدایت و خوداصلاحی است و اگر عالمان، نخبگان و اولوالالباب از بیان آنچه حق می‌دانند و نقد آنچه خطا می‌شمارند دست بکشند، جامعه از یکی از مهم‌ترین سازوکارهای اصلاح خود محروم می‌شود.

می‌توان با این تفکر که «تضاد موتور تاریخ است» مخالف بود و در عین حال، نقد را برای یک جامعه انسانی حیاتی دانست. بلکه از منظر اسلامی شاید بتوان مسئله را دقیق‌تر صورت‌بندی کرد. موتور حرکت جامعه، تضاد نیست؛ هدایت، عقل، اراده، تذکر و انتخاب است.

نقد یکی از ابزارهای همین فرایند هدایت و خوداصلاحی است و اگر عالمان، نخبگان و اولوالالباب از بیان آنچه حق می‌دانند و نقد آنچه خطا می‌شمارند دست بکشند، جامعه از یکی از مهم‌ترین سازوکارهای اصلاح خود محروم می‌شود. رسالت اهل فکر فقط آن نیست که حقیقت را در ذهن خود بشناسند؛ باید آن را برای جامعه قابل فهم کنند، از آن دفاع کنند، خطاها را نشان دهند و قدرت تشخیص مردم را افزایش دهند.


درباره نویسنده