اره‌برقی در بوئنوس‌آیرس - آتش در تهران

چرا نمایش خیابانی فقط برای «آقاییِ دلار» مجاز است؟

چرا پویش دلارسوزی یک کنش جمعی اقتصادی است که آثار سیاسی و اقتصادی و فرهنگی عمیقی دارد؟ در این یادداشت به این پرسش با اشاره به کمپین انتخاباتی خاویر میلی پاسخ داده‌ایم

دلارسوزی مردم ایران در قم و دلارپرستی در بوینوس‌آیرس
اشتراک‌گذاری

پاییز دو سال پیش، وقتی «خاویر میلی» در خیابان‌های بوئنوس‌آیرس یک اره‌برقیِ روشن را بالای سرش می‌چرخاند و نعره می‌زد که می‌خواهد دولت را تکه و پاره کند، یا زمانی که بنرهای غول‌پیکرِ اسکناس صد دلاری را با تصویر چهره خودش در ورزشگاه‌ها به اهتزاز درمی‌آورد و وعده می‌داد که بانک مرکزی آرژانتین را منفجر کرده و پول ملی کشورش (پِزو) را به زباله‌دان تاریخ می‌فرستد، اتفاق عجیبی در فضای رسانه‌ای تهران رخ داد.

مین اقتصاددانانِ غرب‌گرا، روزنامه‌نگارانِ بازار آزاد و مقلدانِ وطنی آن‌ها در داخل ایران، از فرط ذوق سر از پا نمی‌شناختند! ستون‌های روزنامه‌ها و کانال‌های تلگرامی پر شد از تمجید و ستایش برای مردی که حتی نام سگ‌هایش را هم به افتخار اقتصاددانان مکتب شیکاگو و بازار آزاد انتخاب کرده بود. هیچ‌کس در آن روزها نپرسید: «آدم عاقل با اره‌برقی به میتینگ سیاسی می‌رود؟!» یا «چرا با بنرِ پولِ یک کشور خارجی برای پول ملی خودت خط و نشان می‌کشی؟!» برعکس؛ همه به به و چه چه می‌کردند که ببینید چطور یک سیاستمدار با «کنش نمادین و رسانه‌ای» در حال تغییر انتظارات تورمی و شکستن تابوهای ذهنی جامعه است! حتی وقتی او در واشنگتن یک اره‌برقی طلایی به ایلان ماسک هدیه داد، باز هم برایش کف زدند؛ هرچند نتیجه آن شوک‌درمانیِ آمریکایی در آرژانتین، سقوط بیش از ۵۳ درصد مردم به زیر خط فقر، اخراج ده‌ها هزار کارگر و کارمند و فرار میلیاردها دلار سرمایه از آن کشور بود.

یک بام و دو هوایِ «لیبرال‌ها» در برابر کنش نمادین

حالا صحنه را به خیابان‌های ایران بیاورید. رهبر انقلاب فرمان راهبردی «اسقاط دلار» را صادر می‌کنند و مردمِ پیشگام، برای اینکه این مطالبه در پیچ‌وخم نامه‌نگاری‌های اداری خاک نخورد، پیش‌دستانه وارد میدان می‌شوند و با به آتش کشیدن اسکناس یا تصویر دلار، یک «کنش نمادین و رسانه‌ای» به راه می‌اندازند تا قبحِ دلارپرستی در جامعه بشکند.

اما ناگهان همان جماعتی که برای اره‌برقیِ رئیس‌جمهور آرژانتین و بنرهای دلاری‌اش غش و ضعف می‌رفتند، به همراه طیفِ «لیبرال‌های ریشو»، ژستِ عقلانیت می‌گیرند و شروع به تمسخر می‌کنند! یکی فریاد «وا اسلاما» سر می‌دهد، یکی سوزاندن نماد استعمار اقتصادی را با سوزاندن کتاب مرجع پزشکی «هاریسون» مقایسه می‌کند، و دیگری طعنه می‌زند که چرا با کار نمایشی و رسانه‌ای به جنگ اقتصاد می‌روید؟!

این تناقضِ حیرت‌انگیز از کجا می‌آید؟ چطور وقتی یک اقدام فرهنگی و رسانه‌ای در خدمتِ «آقایی و سلطنتِ دلار» و نابودی پول ملی یک کشور باشد، نامش می‌شود «نبوغ ارتباطی و علامت‌دهی هوشمندانه به بازار»؛ اما وقتی دقیقاً از همان ابزار رسانه‌ای و روانی برای «تحقیر و اسقاط دلار» و دفاع از آبروی پول ملی استفاده شود، نامش می‌شود «کار غیرعلمی، احساسی و خرافی»؟!

ما نمی‌توانیم در خیابان و راهپیمایی، با مشت‌های گره‌کرده «مرگ بر آمریکا» بگوییم، اما در اتاق‌های تصمیم‌گیری اقتصادی، بر پیشانیِ «اقتصاد آمریکایی» بوسه بزنیم! تا روزی که شعارِ «مرگ بر آمریکا» به «مرگ بر اقتصاد آمریکایی»، «مرگ بر دلار آمریکایی» و «مرگ بر اسلامِ سرمایه‌داریِ آمریکایی» ترجمه نشود، آتشِ خیابان کارساز نخواهد افتاد.

حقیقت این است که دعوای منتقدان با پویش دلارسوزی، بر سرِ «روش» نیست؛ بر سرِ «قبله» است! هر دو حرکت (چه بنر دلاری در آرژانتین و چه آتش زدن دلار در ایران) دقیقاً یک کار واحد را انجام می‌دهند: «تغییر ذهنیت و فرهنگ بازار از طریق تصویرسازی». اما از نظر شیفتگان سرمایه‌داری، شکستن بتِ پول ملی به پای دلار یک فضیلت است، ولی شکستن بتِ دلار به پای استقلال ملی، گناهی نابخشودنی است؛ چرا که دودِ بی‌اعتبار شدن دلار، مستقیم به چشم محتکرانی می‌رود که بیش از صد میلیارد دلار از ثروت این کشور را انبار کرده‌اند و مردم عادی را سپرِ منافع خود ساخته‌اند.

جایی که باید به منتقدان حق داد! با تمام این اوصاف، اگر بخواهیم منصفانه و بدون تعارف به ماجرا نگاه کنیم، در یک نقطه باید به طعنه‌زنندگان حق داد! بله؛ صرفِ آتش زدن کاغذِ دلار در خیابان یا فضای مجازی، به تنهایی منجر به اسقاط واقعی دلار در اقتصاد ایران نخواهد شد، اگر یک تناقض بزرگ در حکمرانی ما حل نشود.

چرا با وجود اینکه اکثریت مردم ایران در تمام عمرشان حتی یک اسکناس دلار را از نزدیک ندیده‌اند، قیمتِ لبنیات، مسکن، فولاد و سیمانی که در داخل همین خاک و با دست کارگر ایرانی تولید می‌شود، باید ثانیه‌به‌ثانیه با نرخِ اسکناسِ دشمن در بازار آزاد هماهنگ شود؟ پاسخ روشن است: چون هنوز در لایه‌هایی از بدنه کارشناسی و مدیریتی کشور، «بچه‌های مکتب شیکاگو» و مدیرانِ دلارپرست حاکم‌اند؛ کسانی که با علوم انسانیِ ترجمه‌ای و مسموم تربیت شده‌اند و اقتصاد را نه برای رفاه جامعه، بلکه با عینک دلالان وال‌استریت می‌بینند.

پویش مردمیِ دلارسوزی، اولین گامِ بیداری و شکستنِ طلسم در کف جامعه بود تا خرید و فروش سلاح دشمن به یک منکر اجتماعی تبدیل شود؛ اما این آتش زمانی به هدف نهایی خود می‌رسد که حرارتش از خیابان عبور کند و نسخه‌های پوسیده‌ی «پسران شیکاگو» را بر روی میز مسئولانِ اقتصادی نیز به خاکستر تبدیل کند.


درباره نویسنده