حکمران

نقد عقلانیت نولیبرال در دوراهی ایران

بازخوانی پیوند گفتمان توسعه‌گرایی و نظم جهانی قدرت

یادداشت مسعود نیلی درباره «دوراهی سرنوشت‌ساز» ایران، از منظر منتقدانش بازتاب نگاه نولیبرالی به سیاست و اقتصاد جهانی است؛ نگاهی که به باور آنان، نقش ساختارهای قدرت، تحریم‌ها و مناسبات نابرابر بین‌المللی را کم‌رنگ می‌کند.

نقد عقلانیت نولیبرال در دوراهی ایران
اشتراک‌گذاری

بازتولید گفتمان استعماری در قالب «عقلانیت» نولیبرال؛ نقد یک دوراهی سرنوشت‌ساز

ادداشت مسعود نیلی درباره «دوراهی سرنوشت‌ساز» ایران، نمونه‌ای از مناقشه دیرینه میان دو نگاه متفاوت به توسعه، سیاست خارجی و جایگاه ایران در نظام جهانی است. این یادداشت که پس از تجاوز نظامی رژیم صهیونیستی و ایالات متحده به ایران منتشر شد، از سوی منتقدانش نه یک تحلیل بی‌طرفانه، بلکه بازتولید گفتمانی دانسته شده که ساختار قدرت جهانی را امری طبیعی و بدیهی فرض می‌کند.

بر اساس این نقد، مسئله اصلی در نگاه نیلی آن است که تجاوز خارجی، تحریم‌ها و فشارهای بین‌المللی نه به‌عنوان بخشی از مناسبات قدرت جهانی، بلکه به‌عنوان پیامد انتخاب‌های سیاسی و ایدئولوژیک ایران تحلیل می‌شوند. در چنین چارچوبی، ایران باید میان «مقاومت» و «تعامل» یکی را برگزیند؛ اما منتقدان این دیدگاه معتقدند که این دوگانه، خود بر پایه پذیرش پیش‌فرض‌های نظم مسلط جهانی شکل گرفته است.

استعمار ذهن؛ بازتولید روایت مسلط

نیلی در تحلیل خود از دو رویکرد متفاوت سخن می‌گوید و نگاه مخالف را به‌گونه‌ای ترسیم می‌کند که گویی ریشه اصلی مشکلات ایران در تعریف حکومت به‌عنوان عرصه دائمی تقابل با قدرت‌های بزرگ قرار دارد. از این منظر، سیاست خارجی تقابلی ایران عامل اصلی ایجاد تنش با غرب معرفی می‌شود.

منتقدان این رویکرد معتقدند این روایت، تاریخ چند دهه اخیر را به شکلی گزینشی بازخوانی می‌کند؛ زیرا در آن نقش تحریم‌های گسترده، عملیات‌های نظامی، ترورها، فشارهای اقتصادی و بدعهدی‌های آمریکا در توافقات مختلف کم‌رنگ یا حذف می‌شود.

به باور آنان، تحلیل روابط ایران و غرب بدون توجه به تجربه‌هایی مانند جنگ‌های آمریکا در منطقه، تحولات عراق و افغانستان، بحران سوریه، وضعیت لیبی و حمایت گسترده غرب از سیاست‌های اسرائیل در منطقه، تصویری ناقص از واقعیت ارائه می‌دهد.

از این زاویه، پرسش اصلی این است که آیا می‌توان صرفاً با تغییر رفتار سیاسی یک کشور، تمامی عوامل ساختاری تنش‌های بین‌المللی را توضیح داد؟ یا اینکه باید نقش رقابت قدرت‌ها، منافع ژئوپلیتیک و تلاش برای حفظ برتری در نظام جهانی را نیز در نظر گرفت؟

دوگانه مقاومت یا تسلیم؛ مسئله‌ای فراتر از انتخاب تاکتیکی

یکی از محورهای اصلی نقد به دیدگاه نیلی، مسئله دوگانه‌ای است که میان «مقاومت» و «مصلحت» ترسیم می‌شود. منتقدان معتقدند این دوگانه، گزینه سومی را نادیده می‌گیرد: توسعه و تعامل از موضع استقلال و قدرت.

در این نگاه، تعامل بین‌المللی زمانی می‌تواند به توسعه واقعی منجر شود که بر پایه توان داخلی، قدرت اقتصادی و ظرفیت چانه‌زنی شکل گیرد؛ نه زمانی که یک کشور برای جلب پذیرش قدرت‌های بزرگ، از عناصر اساسی استقلال خود صرف‌نظر کند.

نمونه چین در این چارچوب اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. چین طی دهه‌های گذشته نه از طریق پذیرش کامل خواسته‌های آمریکا، بلکه با تقویت زیرساخت‌های داخلی، توسعه صنعتی و افزایش توان اقتصادی و نظامی خود به جایگاهی رسیده که امکان مذاکره از موضع قدرت را برای آن فراهم کرده است.

از نگاه منتقدان، تفاوت اصلی میان تعامل سازنده و وابستگی در همین نقطه قرار دارد؛ کشوری که از قدرت داخلی برخوردار است، می‌تواند وارد تعامل شود، اما کشوری که فاقد این قدرت باشد، ممکن است تعامل را به پذیرش قواعد تحمیل‌شده تبدیل کند.

نولیبرالیسم و حذف نقش قدرت در اقتصاد جهانی

بخش مهمی از نقد به دیدگاه نیلی، متوجه چارچوب نظری نولیبرالیسم است. این جریان فکری معمولاً بر مفاهیمی مانند بازار آزاد، رقابت، خصوصی‌سازی و کاهش نقش دولت تأکید می‌کند؛ اما منتقدان معتقدند این رویکرد، گاهی نقش ساختارهای قدرت سیاسی و تاریخی را در شکل‌دهی اقتصاد جهانی نادیده می‌گیرد.

بر اساس این نقد، اقتصاد جهانی صرفاً مجموعه‌ای از بازارهای آزاد و بازیگران برابر نیست، بلکه شبکه‌ای از روابط قدرت است که در آن کنترل منابع، فناوری، سرمایه و مسیرهای تجاری اهمیت تعیین‌کننده دارد.

در چنین شرایطی، سیاست‌های اقتصادی توصیه‌شده توسط نهادهای بین‌المللی مانند صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، اگر بدون توجه به شرایط تاریخی و ساختار تولید داخلی کشورها اجرا شوند، می‌توانند به جای توسعه، وابستگی اقتصادی ایجاد کنند.

منتقدان نولیبرالیسم معتقدند نسخه‌هایی مانند آزادسازی سریع، خصوصی‌سازی گسترده و کاهش حمایت از تولید داخلی، در بسیاری از کشورهای در حال توسعه به تضعیف صنایع داخلی، افزایش وابستگی وارداتی و تشدید شکاف‌های اجتماعی منجر شده است.

تجربه سیاست‌های اقتصادی ایران و مسئله وابستگی

بر اساس این دیدگاه انتقادی، بخشی از سیاست‌گذاری اقتصادی ایران از دهه ۱۳۷۰ به بعد تحت تأثیر الگوهایی مانند تعدیل اقتصادی، اصلاحات ساختاری و تلاش برای ادغام بیشتر در اقتصاد جهانی قرار داشته است.

منتقدان این مسیر معتقدند پیامد این سیاست‌ها، افزایش نقش فعالیت‌های سوداگرانه، کاهش توان تولیدی، رشد نابرابری و کاهش تاب‌آوری اقتصاد در برابر فشارهای خارجی بوده است.

از این منظر، مشکل اصلی اقتصاد ایران صرفاً ناشی از تصمیم‌های سیاسی یا اختلاف با غرب نیست، بلکه به ساختار اقتصادی‌ای بازمی‌گردد که در طول سال‌ها نتوانسته وابستگی‌های تاریخی خود را کاهش دهد.

البته طرفداران رویکرد نولیبرال معتقدند مشکلات اقتصادی ایران بیشتر به ضعف حکمرانی اقتصادی، ناکارآمدی نهادها، محدودیت‌های داخلی و فاصله گرفتن از اقتصاد جهانی مربوط است. اختلاف اصلی میان این دو دیدگاه، در تعریف ریشه بحران‌هاست؛ یکی بر ساختار قدرت جهانی تأکید می‌کند و دیگری بر اصلاحات داخلی.

«عقلانیت» و مسئله نظم جهانی

یکی از مهم‌ترین انتقادها به نولیبرالیسم این است که خود را صرفاً یک روش علمی و فنی برای اداره اقتصاد معرفی می‌کند، در حالی که منتقدان آن را حامل ارزش‌ها و اولویت‌های سیاسی خاص می‌دانند.

بر اساس این نگاه، هنگامی که کشوری از مقاومت در برابر فشارهای خارجی یا مدل توسعه مستقل سخن می‌گوید، این رویکرد در چارچوب نولیبرال اغلب غیرواقع‌بینانه یا ایدئولوژیک معرفی می‌شود؛ در حالی که پذیرش نظم موجود جهانی نیز خود نوعی انتخاب ایدئولوژیک است.

در این چارچوب، مفهوم «واقع‌گرایی» ممکن است به معنای پذیرش جایگاه از پیش تعیین‌شده کشورها در تقسیم کار جهانی باشد؛ جایگاهی که برای بسیاری از کشورهای پیرامونی، نقش تأمین‌کننده مواد خام، نیروی کار ارزان یا بازار مصرف را تعریف می‌کند.

دوراهی واقعی ایران چیست؟

ایران واقعاً با یک انتخاب تاریخی مواجه است، اما منتقدان نیلی معتقدند این انتخاب الزاماً میان «تعامل» و «تقابل» نیست. از نگاه آنان، دوراهی اصلی میان دو مسیر متفاوت توسعه قرار دارد:

  • مسیری که بر وابستگی، پذیرش محدودیت‌های تحمیل‌شده و ادغام تابعانه در اقتصاد جهانی استوار است.
  • مسیری که بر استقلال راهبردی، تقویت توان داخلی و تعامل از موضع قدرت تأکید دارد.

در این نگاه، مسئله اصلی آن نیست که ایران باید با جهان ارتباط داشته باشد یا نه؛ بلکه پرسش این است که این ارتباط بر چه پایه‌ای شکل می‌گیرد.

کشورهایی که توان داخلی خود را تقویت کرده‌اند، معمولاً توان بیشتری برای تعامل برابر با جهان داشته‌اند. در مقابل، کشورهایی که بدون ایجاد ظرفیت‌های داخلی به دنبال جذب حمایت خارجی بوده‌اند، اغلب در معرض وابستگی و فشارهای بیشتر قرار گرفته‌اند.

در نهایت، نقد واردشده به دیدگاه نیلی بر این باور استوار است که «عقلانیت» بدون توجه به تاریخ، قدرت و مناسبات جهانی، ممکن است به جای کشف واقعیت، به بازتولید همان ساختارهایی منجر شود که خود عامل بحران هستند.

از این منظر، آینده ایران نه تنها به انتخاب‌های اقتصادی، بلکه به نحوه تعریف جایگاه کشور در نظام جهانی وابسته است؛ جایگاهی که میان استقلال و وابستگی، همچنان محل اصلی مناقشه باقی مانده است.


درباره نویسنده

پیشنهادهای مرتبط