آیا دانشگاه را باختهایم؟
نئولیبرالیسم چگونه دانشگاه ایرانی را فتح کرد؟
در اینجا ناگزیرم از تجربهای شخصی سخن بگویم.زمانی که برای نطق در محضر امام شهید متنی تهیه کرده بودم، در پیشنویس اولیه قصد داشتم بنویسم: «نیروی انقلابی دانشگاه را باخته است.»آن زمان، هم بنا به توصیه برخی دوستان و هم به دلیل تردیدی که خودم نسبت به چنین تعبیر تندی داشتم، از بیان آن صرفنظر کردم. تصور میکردم شاید چنین داوریای شتابزده باشد. هنوز هم تردید دارم.

ز امیرالمؤمنین علی(ع) نقل شده است: «ما رأیتُ نعمةً موفورةً إلّا و فی جانبها حقٌّ مضیّع»؛ یعنی هیچ نعمت فراوان و انباشتهای را ندیدم، مگر آنکه در کنار آن حقی ضایعشده وجود داشت.
ممکن است در نگاه نخست چنین برداشت شود که مقصود این روایت آن است که هرجا ثروتی انباشته شده، الزاماً غصب، دزدی یا تضییع مستقیم حق دیگری اتفاق افتاده است. اما امام شهید در تفسیر این روایت، مسئله را در سطحی عمیقتر توضیح میدهد. سخن تنها درباره منشأ ثروت نیست. ممکن است کسی ثروت خود را از مسیر مشروع، کار، تولید و فعالیت اقتصادی به دست آورده باشد؛ مسئله آن است که خود انباشت ثروت، پس از شکلگیری، امکانات و فرصتهای تازهای در اختیار صاحب آن قرار میدهد که فرد فاقد سرمایه از آنها برخوردار نیست.
دارنده سرمایه بیشتر، امکان بیشتری برای تولید ثروت، استفاده از منابع، ورود به فرصتهای تازه و حضور مؤثرتر در میدانهای اقتصادی و اجتماعی دارد. بنابراین ثروت صرفاً «دارایی» نیست؛ ثروت میتواند به قدرت تولید فرصت تبدیل شود. هر اندازه منابع اقتصادی فرد بیشتر باشد، توان او برای دسترسی به فرصتهای بعدی نیز افزایش مییابد. تفاوت اقتصادی از جایی به مسئله عدالت تبدیل میشود که برخورداری بیشتر، امکان تصاحب سهم بیشتری از فرصتهایی را فراهم کند که آینده انسانها را شکل میدهند.
این مسئله هنگامی که وارد حوزه آموزش میشود، اهمیتی دوچندان پیدا میکند؛ زیرا آموزش با بسیاری از عرصههای دیگر مصرف تفاوت دارد.خانواده برخوردار فقط خانه بهتر، خودروی گرانتر یا سطح مصرف بالاتری ندارد. ثروت او میتواند به مدرسه بهتر، کلاس خصوصی، آموزش زبان، کتاب کمکآموزشی، آزمون آزمایشی، مشاور تحصیلی، ابزارهای آموزشی، محیط مناسب مطالعه و دورههای تخصصی آمادگی برای کنکور تبدیل شود. در اینجا پول دیگر فقط رفاه امروز را افزایش نمیدهد؛ میتواند احتمال موفقیت فرد در آینده را نیز افزایش دهد.
آموزش؛ جایی که مسابقه اجتماعی آغاز میشود
همین ویژگی است که آموزش را از بسیاری از کالاها و خدمات دیگر متمایز میکند. تفاوت در نوع خودرو یا بسیاری از کالاهای مصرفی الزاماً آینده اجتماعی کودک را تعیین نمیکند، اما تفاوت در کیفیت آموزش میتواند مسیر دانشگاه، رشته تحصیلی، شغل، درآمد، شبکه اجتماعی و نهایتاً موقعیت آینده او را تغییر دهد.
آموزش یکی از نخستین میدانهای رقابت اجتماعی است. افراد از مسیر آموزش وارد رقابت برای دانش، مهارت، مدرک، دانشگاه، شغل، درآمد و منزلت میشوند. بنابراین اگر ثروت بتواند موقعیت افراد را پیش از ورود به این میدان جابهجا کند، دیگر صرفاً با تفاوت در مصرف مواجه نیستیم؛ بلکه با نابرابری در نقطه آغاز رقابت روبهرو هستیم.اینجاست که مفهوم «خط شروع» اهمیت پیدا میکند.خط شروع عادلانه به این معنا نیست که همه کودکان باید در خانوادههایی با درآمد یکسان متولد شوند یا دقیقاً از امکانات مشابهی برخوردار باشند. عدالت آموزشی نیز به معنای آن نیست که همه در پایان به نتیجهای یکسان برسند. مقصود این است که همه کودکان از حدی مؤثر و قابل اتکا از امکانات آموزشی برخوردار باشند؛ بهگونهای که عواملی خارج از اختیار آنان، مانند درآمد والدین، محل تولد، منطقه جغرافیایی و سرمایه فرهنگی خانواده، پیش از آنکه استعداد و تلاش فرد مجال ظهور پیدا کند، شانس موفقیت او را به شکلی تعیینکننده کاهش ندهد.
در یک مسابقه عادلانه ممکن است افراد تواناییهای متفاوتی داشته باشند و در پایان نیز نتایج متفاوتی به دست آورند. یکی بیشتر تلاش میکند، دیگری استعداد بیشتری دارد و فردی انتخابهای بهتری انجام میدهد. عدالت مستلزم برابر شدن نتیجه نیست.اما فرض کنیم پیش از آغاز مسابقه، برخی شرکتکنندگان چندین متر جلوتر ایستاده باشند. در این صورت، حتی اگر پس از آغاز مسابقه همه تابع قواعدی یکسان باشند، دیگر نمیتوان نتیجه را صرفاً محصول توانایی و تلاش آنان دانست.مسئله آموزش نیز همین است.دو دانشآموز ممکن است در روز کنکور در یک سالن بنشینند، دفترچهای یکسان دریافت کنند، زمان مساوی داشته باشند و بر اساس پاسخ به سؤالاتی واحد رتبهبندی شوند. از نظر شکلی، رقابت برابر است. اما پرسش اصلی این است که این دو چگونه به آن صندلی رسیدهاند؟
ممکن است یکی از دوران ابتدایی در مدرسهای برخوردار تحصیل کرده، از معلم خصوصی استفاده کرده، زبان خارجی آموخته، در آزمونهای متعدد شرکت کرده و مشاور تخصصی داشته باشد و خانواده او در سالهای منتهی به کنکور منابع قابل توجهی برای آموزش مکمل هزینه کرده باشد. دیگری ممکن است تمام این سالها تنها به امکانات مدرسه عمومی خود متکی بوده باشد.در روز کنکور هر دو ظاهراً از یک نقطه حرکت میکنند؛ اما تاریخ رسیدن آنها به خط شروع یکسان نیست.
بنابراین یکسان بودن دفترچه آزمون الزاماً به معنای عادلانه بودن رقابت نیست. عدالت آموزشی بیش از آنکه به برابری نتیجه مربوط باشد، به عادلانه بودن شرایط آغاز رقابت مربوط است. هدف این نیست که همه دانشآموزان رتبه یکسانی کسب کنند؛ هدف آن است که تفاوت نتیجه، تا حد امکان، محصول استعداد، تلاش، پشتکار و انتخاب خود آنان باشد، نه محصول ثروتی که در انتخاب آن هیچ نقشی نداشتهاند.
وقتی ثروت، فرصت میخرد
در این نقطه، تفسیر امام شهید از روایت امیرالمؤمنین(ع) معنای روشنتری پیدا میکند.انباشت ثروت میتواند به انباشت فرصت تبدیل شود و در آموزش، این رابطه از بسیاری حوزههای دیگر آشکارتر است. خانواده برخوردار میتواند بخشی از قدرت اقتصادی خود را صرف افزایش کیفیت آموزش فرزند کند. برخورداری از آموزش بهتر نیز شانس موفقیت در رقابتهای آموزشی و ورود به موقعیتهای ممتاز دانشگاهی را افزایش میدهد. موقعیت دانشگاهی برتر نیز به نوبه خود میتواند امکان دسترسی به شبکههای اجتماعی و حرفهای گستردهتر، مشاغل مطلوبتر و درآمد بالاتر را فراهم کند.
به این ترتیب، مزیتی که در ابتدا در قالب ثروت خانواده وجود داشته است، از مسیر آموزش به موقعیت اجتماعی نسل بعد منتقل میشود. فردی که خود از چنین مزیتی برخوردار شده، در آینده نیز توان بیشتری برای فراهم کردن همان امکانات برای فرزندان خود خواهد داشت.در چنین وضعیتی، آموزش به جای آنکه شکافهای ناشی از نابرابری اولیه را کاهش دهد و امکان تحرک اجتماعی را برای فرزندان طبقات مختلف فراهم کند، ممکن است به یکی از سازوکارهای بازتولید همان نابرابری تبدیل شود. مسئله فقط این نیست که خانواده ثروتمند امروز امکانات آموزشی بیشتری در اختیار فرزند خود قرار میدهد؛ مسئله آن است که این برتری آموزشی میتواند در آینده به برتری در موقعیت اجتماعی و اقتصادی تبدیل شود و سپس بار دیگر به نسل بعد انتقال پیدا کند.
مسئله اصلی نیز رفتار خانوادهها نیست. طبیعی است که هر پدر و مادری بخواهد بهترین امکانات را برای فرزند خود فراهم کند. مسئله، ساختاری است که کیفیت آموزش عمومی را چنان توزیع میکند که قدرت خرید خانواده به یکی از تعیینکنندههای مهم احتمال موفقیت فرزند تبدیل شود.پرسش اصلی این نیست که آیا خانواده برخوردار حق دارد برای فرزند خود هزینه کند؛ پرسش این است که آیا ثروت باید بتواند در رقابتی که قرار است موقعیتهای مهم اجتماعی آینده را توزیع کند، برای فرزند یک خانواده نقطه آغاز مساعدتری نسبت به دیگری ایجاد کند؟
عدالت آموزشی به معنای دشمنی با ثروت یا نفی حق خانواده نیست. عدالت آموزشی یعنی ساختار عمومی آنقدر قدرتمند باشد که فقر والدین به محرومیت آموزشی فرزند تبدیل نشود و ثروت والدین نیز نتواند نتیجه رقابت را پیشاپیش تا حد زیادی تعیین کند.
مدرسه طبقاتی و دانشگاه طبقاتی
نابرابری آموزشی در مدرسه متوقف نمیماند. اگر این نابرابری در مراحل بعد تعدیل نشود، خود را در رقابت ورود به دانشگاه نشان میدهد و سپس به ترکیب اجتماعی دانشگاه منتقل میشود.مسئله فقط این نیست که چه کسی وارد دانشگاه میشود. پرسش مهمتر آن است که چه کسانی وارد کدام دانشگاه و کدام رشته میشوند.
ممکن است ظرفیت آموزش عالی افزایش یابد و میلیونها نفر امکان تحصیل دانشگاهی داشته باشند، اما اگر موقعیتهای ممتاز دانشگاهی و رشتههای دارای بالاترین منزلت و بازده اقتصادی بهطور نامتناسب در اختیار کسانی قرار گیرد که پیش از آن نیز از امکانات آموزشی بیشتری برخوردار بودهاند، نابرابری از بین نرفته است؛ فقط صورت آن تغییر کرده است.در چنین شرایطی، دانشگاه میتواند بهتدریج از نظر جامعهشناختی از ترکیب عمومی جامعه فاصله بگیرد.
این فاصله صرفاً آماری نیست. دانشگاه فقط محل آموزش چند رشته علمی نیست؛ یکی از مهمترین مراکز تولید نخبگان، منزلت، شبکه اجتماعی، دانش و تصور از آینده کشور است. بنابراین اینکه چه کسانی در دانشگاههای مهم کشور حضور دارند، بر نوع مسائلی که در دانشگاه مهم تلقی میشوند، بر تصور دانشجویان از موفقیت و حتی بر افق آنان نسبت به آینده بیتأثیر نیست.فرزند یک خانواده کارگری، یک خانواده روستایی، یک خانواده متوسط شهری و یک خانواده بسیار برخوردار الزاماً تجربه مشابهی از جامعه ندارند. مسئله مسکن، اشتغال، تورم، تحریم، مهاجرت، توسعه و حتی مفهوم پیشرفت ممکن است برای آنان به شکلهای متفاوتی تجربه شود.
این تفاوت به معنای آن نیست که میتوان از طبقه اقتصادی یک فرد، موضع سیاسی او را پیشبینی کرد. چنین استنتاجی دقیق نیست. اما میتوان گفت هر اندازه دانشگاه از حضور واقعی بخشهایی از جامعه خالی شود، بخشی از تجربه زیسته همان جامعه را نیز از دست میدهد.اینجاست که آموزش طبقاتی دیگر فقط مسئلهای آموزشی یا اقتصادی نیست؛ به مسئلهای فرهنگی و سیاسی نیز تبدیل میشود.
نئولیبرالیسم فقط خصوصیسازی نیست
در اینجا باید روشن کرد مقصود از نئولیبرالیسم در این نوشته چیست. نئولیبرالیسم را نباید صرفاً مترادف خصوصیسازی یا کاهش اندازه دولت دانست. در حوزه آموزش، مسئله مهمتر گسترش منطق بازار به عرصهای است که پیش از آن عمدتاً در قلمرو حق عمومی تعریف میشد.هنگامی که آموزش با منطق خرید خدمت، رقابت بر سر کیفیت قابل خرید، تبدیل دانشآموز و خانواده به مصرفکننده و گسترش بازارهای مکمل آموزشی اداره میشود، حتی اگر دولت همچنان مالک بخش بزرگی از مدارس و دانشگاهها باشد، منطق بازار میتواند در قلب نظام آموزشی نفوذ کرده باشد.
در چنین ساختاری، کیفیت به کالایی کمیاب تبدیل میشود و دسترسی به کیفیت بیش از گذشته تابع قدرت خرید خواهد شد. مدرسه عمومی وجود دارد، اما مدرسه مطلوب به کالایی تبدیل میشود که برای دستیابی به آن باید هزینه کرد. دانشگاه عمومی وجود دارد، اما مسیر دستیابی به موقعیتهای ممتاز آن میتواند بیش از گذشته به بازار گستردهای از خدمات آموزشی وابسته شود.این همان نقطهای است که نئولیبرالیسم میتواند بدون خصوصیسازی کامل آموزش، مناسبات درونی آن را تغییر دهد.بازار آموزش تنها محصولی به نام «کلاس» نمیفروشد؛ در واقع احتمال موفقیت میفروشد. خانوادهای که منابع بیشتری در اختیار دارد میتواند سهم بیشتری از این احتمال را خریداری کند.
به همین دلیل، نقد نئولیبرالیسم آموزشی صرفاً نقد مدارس غیردولتی نیست. مسئله اصلی تبدیل آموزش از یک حق عمومی و ابزار تحرک اجتماعی به بازاری است که در آن کیفیت و فرصت بهطور فزایندهای قابلیت خرید پیدا میکنند.وقتی چنین منطقی برای سالها ادامه پیدا کند، اثر آن سرانجام در دانشگاه ظاهر خواهد شد. بنابراین فتح دانشگاه به دست نئولیبرالیسم الزاماً از درون دانشگاه آغاز نشده است. دانشگاه ممکن است آخرین حلقه فرایندی باشد که سالها پیش در مدرسه و در بازار آموزش آغاز شده است.
دانشگاه طبقاتی و مسئله متروپل
در این مرحله باید مفهوم دیگری را وارد بحث کرد: «متروپل». منظور از متروپل در اینجا یک کشور یا شهر خاص نیست؛ بلکه مجموعه مراکز مسلط تولید علم، فناوری، سرمایه، اعتبار دانشگاهی و فرصت حرفهای در نظام جهانی است. دانشگاههای ممتاز جهان، مجلات علمی مرجع، شبکههای پژوهشی قدرتمند، شرکتهای بزرگ فناوری و بخش مهمی از بازارهای کار تخصصی در همین مراکز متمرکز شدهاند.ارتباط دانشگاه ایرانی با این مراکز نهتنها ذاتاً منفی نیست، بلکه برای یک دانشگاه زنده ضروری است. دانشگاهی که از جریان جهانی علم جدا شود، نمیتواند در مرزهای دانش باقی بماند.مسئله، ارتباط با جهان نیست.مسئله زمانی آغاز میشود که ارتباط با جهان به وابستگی در تعریف موفقیت تبدیل شود.
دانشگاه میتواند با جهان ارتباط داشته باشد، دانش جذب کند، استاد و دانشجو مبادله کند و در شبکههای علمی بینالمللی حضور داشته باشد، اما همچنان مسئله اصلی خود را در جامعه خویش تعریف کند. در مقابل، دانشگاه میتواند به نقطهای برسد که اعتبار و آینده خود را عمدتاً بر اساس جایگاهی تعریف کند که در سلسلهمراتب بیرونی به دست میآورد.در حالت نخست، ارتباط جهانی ابزار افزایش قدرت داخلی است. در حالت دوم، اتصال به بیرون میتواند به خود هدف تبدیل شود.
طبقاتیشدن دانشگاه میتواند این مسئله را تشدید کند. خانوادهای که توانسته برای فرزند خود مدرسه بهتر، آموزش زبان، کلاسهای مکمل و امکانات آموزشی بیشتری فراهم کند، معمولاً امکان بیشتری نیز برای اتصال او به شبکههای بینالمللی دارد. تحصیل در خارج، مهاجرت، شرکت در دورههای بینالمللی و ورود به بازار کار جهانی برای همه دانشجویان به یک اندازه در دسترس نیست.در نتیجه، برای بخشی از جامعه دانشگاهی، متروپل دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست؛ مجموعهای واقعی از فرصتهای تحصیلی، شغلی و منزلتی است.در چنین وضعیتی، مرکز ثقل فرصت میتواند بهتدریج از درون جامعه ملی به بیرون منتقل شود.
دو تعریف از پیشرفت
اینجاست که مسئله برای کشوری که داعیه استقلال سیاسی و اقتصادی دارد جدیتر میشود.یک کشور انقلابی که استقلال، کاهش وابستگی و افزایش ظرفیت داخلی را بخشی از اهداف خود تعریف میکند، از دانشگاه انتظار دارد در تولید قدرت ملی، حل مسائل داخلی، توسعه فناوری و افزایش استقلال علمی مشارکت کند.اما اگر بخش مهمی از نظام فرصت و منزلت دانشگاه به مراکز بیرونی گره خورده باشد، تعریف دیگری از موفقیت نیز شکل میگیرد: موفقیت به معنای امکان حضور آسانتر در شبکههای موجود جهانی.
در اینجا دو تصور از پیشرفت میتوانند با یکدیگر اصطکاک پیدا کنند.در یک تصور، پیشرفت یعنی افزایش ظرفیت مستقل کشور برای تولید علم، فناوری، ثروت و قدرت. ارتباط جهانی نیز مطلوب است، اما باید در خدمت افزایش این ظرفیت قرار گیرد.در تصور دیگر، پیشرفت بیشتر با میزان امکان ادغام در ساختار موجود جهانی، دسترسی به مراکز علمی و اقتصادی متروپل و بهرهگیری از فرصتهای آن سنجیده میشود.
یک کشور انقلابی که استقلال، کاهش وابستگی و افزایش ظرفیت داخلی را بخشی از اهداف خود تعریف میکند، از دانشگاه انتظار دارد در تولید قدرت ملی، حل مسائل داخلی، توسعه فناوری و افزایش استقلال علمی مشارکت کند.اما اگر بخش مهمی از نظام فرصت و منزلت دانشگاه به مراکز بیرونی گره خورده باشد، تعریف دیگری از موفقیت نیز شکل میگیرد: موفقیت به معنای امکان حضور آسانتر در شبکههای موجود جهانی.
این دو تصور ضرورتاً همیشه متعارض نیستند. بسیاری از کشورها توانستهاند از ارتباط گسترده جهانی برای افزایش قدرت داخلی استفاده کنند. مسئله زمانی آغاز میشود که اتصال به بیرون، جایگزین ساختن درون شود.در این وضعیت، دانشگاه پیرامونی ممکن است به جای آنکه دانش جهانی را جذب، بومی و در خدمت حل مسائل خود قرار دهد، به تأمینکننده نیروی انسانی برای مراکز مسلط تبدیل شود. بهترین استعدادهای یک کشور با منابع جامعه آموزش میبینند، اما مقصد مطلوب بخشی از این سرمایه انسانی در ساختاری بیرون از همان جامعه تعریف میشود.
در چنین شرایطی میتوان از نوعی انفعال ساختاری در برابر نظام جهانی سخن گفت.منظور از انفعال آن نیست که هر دانشجوی برخوردار، هر فرد مهاجرتگرا یا هر استاد دارای ارتباط بینالمللی الزاماً موضع سیاسی خاصی دارد. مسئله درباره افراد نیست؛ درباره ساختار انگیزههاست.نهادی که بخش فزایندهای از اعتبار، فرصت و آینده حرفهای خود را در یک ساختار بیرونی جستوجو میکند، طبیعتاً هزینه بیشتری برای فاصله گرفتن از همان ساختار احساس خواهد کرد. اگر مسیر موفقیت علمی و حرفهای دانشگاه عمدتاً از دروازه متروپل عبور کند، انگیزه ساختاری برای تصور و ساخت مسیری مستقل نیز ممکن است کاهش یابد.در این معنا، آموزش طبقاتی میتواند از طریق تغییر ترکیب اجتماعی دانشگاه، تغییر نظام فرصتها و تغییر تعریف موفقیت، با مسئله وابستگی پیوند برقرار کند.
یک کشور انقلابی و دانشگاهی با افق متفاوت
از این منظر، بخشی از تعارض میان دانشگاه و یک نظام سیاسی انقلابی را میتوان در سطحی عمیقتر از اختلافات سیاسی روزمره جستوجو کرد.ممکن است در زیر اختلاف بر سر یک سیاست یا یک رویداد، دو تصور متفاوت از آینده کشور وجود داشته باشد.یک تصور، آینده را در افزایش قدرت مستقل ملی، کاهش وابستگی و توان ایستادن در برابر مناسبات نابرابر جهانی میبیند. تصور دیگر ممکن است پیشرفت را بیشتر در افزایش امکان اتصال به شبکههای موجود جهانی و کاهش موانع این اتصال جستوجو کند.در چنین شرایطی، سیاستی که از منظر نخست «هزینه استقلال» تلقی میشود، ممکن است از منظر دوم «از دست رفتن فرصت» دیده شود.اینجاست که تعارض دیگر صرفاً ایدئولوژیک نیست؛ میتواند ریشه اجتماعی و مادی نیز پیدا کند.اما اگر بخواهیم این تعارض را فقط با مفاهیم سیاسی توضیح دهیم، بخش مهمی از مسئله را از دست خواهیم داد. باید پرسید چه ساختار اجتماعی و آموزشیای این افقها را تولید کرده است.و این پرسش بار دیگر ما را به نقطه آغاز بازمیگرداند: آموزش.
ما دانشگاه را کجا باختیم؟
در اینجا ناگزیرم از تجربهای شخصی سخن بگویم.زمانی که برای نطق در محضر امام شهید متنی تهیه کرده بودم، در پیشنویس اولیه قصد داشتم بنویسم: «نیروی انقلابی دانشگاه را باخته است.»آن زمان، هم بنا به توصیه برخی دوستان و هم به دلیل تردیدی که خودم نسبت به چنین تعبیر تندی داشتم، از بیان آن صرفنظر کردم. تصور میکردم شاید چنین داوریای شتابزده باشد و نتوان از مشاهده برخی التهابات دانشگاه درباره کلیت این نهاد چنین حکمی صادر کرد.امروز نیز درباره پاسخ نهایی به این پرسش احتیاط دارم؛ اما درباره نقطه آغاز مسئله تردیدم بسیار کمتر شده است. اگر ما دانشگاه را باخته باشیم، دانشگاه را در میانه اغتشاشات نباختهایم.دانشگاه را در لحظهای نباختیم که جمعیتی در صحن دانشگاه تجمع کرد، شعاری سر داده شد یا التهابی شکل گرفت. آن لحظهها، اگر نشانه مسئله باشند، لحظه ظهور مسئلهاند؛ نه الزاماً لحظه پیدایش آن.اگر جایی دانشگاه را در معرض باخت قرار دادیم، آنجا بود که پذیرفتیم حق ثروتمندان است که آموزش را از جمهوری اسلامی بخرند؛ آنجا که پذیرفتیم ثروت خانواده میتواند به آموزش باکیفیتتر، آمادگی بیشتر و نهایتاً شانس بالاتر برای تصاحب موقعیتهای ممتاز دانشگاهی تبدیل شود.ما مسئله را زمانی آغاز کردیم که اجازه دادیم ثروت، خط شروع رقابت آموزشی را جابهجا کند.
دانشگاه در روز التهاب ناگهان تغییر جامعهشناختی نمیدهد. دانشجویی که امروز در صحن دانشگاه حضور دارد، محصول هجده سال زندگی پیش از دانشگاه است. مدرسهای که در آن تحصیل کرده، محیطی که در آن رشد کرده، امکاناتی که داشته، کیفیت آموزشی که خانواده توانسته برایش تهیه کند و فرصتهایی که در اختیار او قرار گرفته، همگی پیش از ورود به دانشگاه در شکل دادن به افق اجتماعی او نقش داشتهاند.از همین رو، امروز برای حفظ انقلاب اسلامی، برای دفاع از آرمان عدالت و برای دفاع از مظلومیتی که انقلاب اساساً برای حمایت از آن مظلومین شکل گرفت، همان پرسش را دوباره مطرح میکنم؛ با همان احتیاط، اما این بار جدیتر:
آیا ما در دانشگاه باختهایم؟
و اگر پاسخ حتی تا اندازهای مثبت باشد، آیا زمان آن نرسیده است که برای این باختن، طرحی نو دراندازیم؟
اگر ما دانشگاه را باخته باشیم، دانشگاه را در میانه اغتشاشات نباختهایم.دانشگاه را در لحظهای نباختیم که جمعیتی در صحن دانشگاه تجمع کرد، شعاری سر داده شد یا التهابی شکل گرفت. آن لحظهها، اگر نشانه مسئله باشند، لحظه ظهور مسئلهاند؛ نه الزاماً لحظه پیدایش آن.اگر جایی دانشگاه را در معرض باخت قرار دادیم، آنجا بود که پذیرفتیم حق ثروتمندان است که آموزش را از جمهوری اسلامی بخرند؛ آنجا که پذیرفتیم ثروت خانواده میتواند به آموزش باکیفیتتر، آمادگی بیشتر و نهایتاً شانس بالاتر برای تصاحب موقعیتهای ممتاز دانشگاهی تبدیل شود.
التهاب را میتوان مهار کرد؛ اما ریشه را چه کنیم؟
تجمعات میدانی نیروهای انقلابی، فعالیت تشکیلاتی، گفتوگو با دانشجویان و مواجهه قانونی با خشونت و اخلال ممکن است در موقعیت خود لازم باشند.اما نباید ضرورت مقطعی این اقدامات را با راهحل ساختاری اشتباه گرفت.این اقدامات در بهترین حالت با مرحله ظهور مسئله مواجه میشوند. اگر مسئله در ساختار تولید و توزیع فرصت شکل گرفته باشد، نمیتوان آن را فقط در صحن دانشگاه حل کرد.ممکن است یک التهاب فروکش کند. ممکن است یک سال دانشگاه آرامتر باشد. ممکن است مدیریت فرهنگی تغییر کند. اما اگر همان ساختاری که ترکیب اجتماعی و نظام فرصت دانشگاه را تولید کرده دستنخورده باقی بماند، زمینههای مسئله نیز باقی خواهند ماند.البته التهابات دانشگاه علت واحدی ندارند. عوامل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نسلی، مدیریتی و تحولات اجتماعی گستردهتر میتوانند در شکلگیری اعتراض دانشجویی نقش داشته باشند. بنابراین نمیتوان هر اعتراض یا اختلاف دانشگاهی را نتیجه آموزش طبقاتی دانست.اما همین چندعلتی بودن نباید ما را از دیدن ریشه ساختاری بازدارد.دانشگاه فقط محل ظهور بخشی از این تعارضات است. بخشی از آنچه در بیستسالگی دانشجو مشاهده میکنیم، ممکن است در دهسالگی او آغاز شده باشد.اگر مسئله ساختاری است، پاسخ نیز باید ساختاری باشد.
برای اصلاح دانشگاه باید قبل از دانشگاه را اصلاح کرد
از همین رو، اصلاح پایدار دانشگاه نیازمند بازگشت به عدالت ساختاری در آموزش است.عدالت ساختاری یعنی سیاستگذار به وجود مدرسه اکتفا نکند و درباره کیفیت مدرسه سؤال کند؛ به افزایش ظرفیت دانشگاه اکتفا نکند و بپرسد چه کسانی وارد کدام دانشگاه و کدام رشته میشوند؛ به رایگان بودن رسمی آموزش اکتفا نکند و بررسی کند خانواده برای اینکه فرزندش واقعاً قادر به رقابت باشد، چه میزان باید خارج از نظام عمومی هزینه کند.مدرسه دولتی باید دوباره به نهادی تبدیل شود که بتوان با اتکا به آن رقابت کرد.
فرزند خانوادهای که امکان پرداخت هزینههای سنگین آموزشی ندارد، نباید صرفاً به همین علت از رقابت برای بهترین دانشگاهها و رشتهها کنار گذاشته شود.این امر مستلزم اصلاح در توزیع معلمان توانمند، امکانات، زیرساخت آموزشی، مشاوره، فناوری و آموزشهای مکمل است. سیاستگذار باید آثار طبقاتی هر تصمیم آموزشی را بسنجد.مسئله فقط افزایش بودجه نیست؛ مسئله بازتعریف مأموریت نظام آموزشی است.مدرسه عمومی باید دوباره یکی از مهمترین سازوکارهای تحرک اجتماعی باشد؛ جایی که بخشی از تفاوتهای خانوادگی را تعدیل کند، نه اینکه همان تفاوتها را تثبیت و تشدید کند.اگر چنین اتفاقی رخ دهد، ترکیب اجتماعی دانشگاه نیز بهتدریج تغییر خواهد کرد.دانشگاهی که فرزندان کارگران، روستاییان، طبقه متوسط شهری، مناطق محروم و خانوادههای برخوردار در آن امکان حضور واقعی داشته باشند، تجربه اجتماعی متنوعتری خواهد داشت. چنین دانشگاهی جامعه را بهتر میشناسد، زیرا خود جامعه درون آن حضور دارد.در مقابل، اگر کودکان طبقات مختلف از دوران مدرسه در جهانهایی جدا از یکدیگر رشد کنند، دانشگاه نیز در نهایت میتواند یکی از همان جهانهای جداشده را بازتولید کند.هیچ برنامه فرهنگی نمیتواند بهتنهایی جای خالی این تجربه مشترک اجتماعی را پر کند.
اصلاحات رادیکال؛ یعنی رفتن سراغ ریشه
از این منظر، آموزش عمومی و آموزش عالی ایران نیازمند اصلاحاتی رادیکال است.رادیکال بودن در اینجا به معنای رفتار هیجانی، حذف شتابزده نهادها یا تخریب ساختار موجود نیست. معنای دقیق رادیکال، رفتن به ریشه مسئله است.اگر ریشه بخشی از مسئله دانشگاه در سازوکار توزیع فرصت قرار دارد، اصلاح ریشهای یعنی همان سازوکار را هدف قرار دهیم.باید نسبت آموزش دولتی و غیردولتی، کیفیت مدارس عمومی، بازار گسترده آموزش مکمل، سازوکار کنکور، توزیع فرصت میان مناطق، سهم گروههای مختلف اجتماعی از دانشگاههای ممتاز و نسبت دانشگاه با نیازهای واقعی کشور دوباره بررسی شود.هدف، برابر کردن نتیجه نیست. هدف، بازگرداندن امکان رقابت است.نظام آموزشی باید به نقطهای برسد که استعداد فرد بیش از قدرت خرید خانواده، آینده او را تعیین کند؛ فقر خانواده نتواند استعداد فرزند را پیش از آغاز مسابقه حذف کند و ثروت خانواده نیز نتواند آینده او را پیشاپیش خریداری کند.اما اصلاح نباید در دروازه دانشگاه متوقف شود.
خود آموزش عالی نیز به بازنگری نیاز دارد. دانشگاه ایرانی باید درباره معیارهای منزلت و موفقیت خود دوباره سؤال کند. آیا تنها معیار موفقیت استاد باید میزان حضور او در نظامهای اعتبارسنجی بیرونی باشد؟ آیا موفقیت دانشجو باید عمدتاً با امکان مهاجرت و ورود به بازار کار جهانی سنجیده شود؟ آیا دانشگاهی که بهترین استعدادهای کشور را در اختیار دارد، نباید حل مسائل همین جامعه را نیز یکی از مهمترین منابع منزلت علمی بداند؟اصلاح ساختاری دانشگاه باید پیوند میان منزلت علمی و حل مسئله ملی را دوباره برقرار کند.
دانشگاه ملی، دانشگاه منزوی نیست
این بحث نباید به یک سوءتفاهم منتهی شود.دانشگاه ملی، دانشگاه منزوی نیست.دانشگاه مستقل باید دانش جهانی را بشناسد، در شبکههای علمی حضور داشته باشد، استاد و دانشجو مبادله کند و از بهترین تجربههای جهان بهره ببرد. استقلال علمی به معنای بریدن از جهان نیست.تفاوت دانشگاه مستقل و دانشگاه وابسته در محل مرکز ثقل آنهاست.دانشگاه مستقل با جهان ارتباط برقرار میکند تا ظرفیت جامعه خود را افزایش دهد؛ دانشگاه وابسته ممکن است ظرفیت جامعه خود را صرفاً پلی برای اتصال به جهان بیرونی بداند.یکی دانش جهانی را به مسئله ملی متصل میکند؛ دیگری ممکن است مسئله ملی را مانعی در مسیر دستیابی به فرصت جهانی ببیند.بنابراین هدف اصلاحات نباید قطع ارتباط دانشگاه با جهان باشد. مسئله این است که مرکز ثقل مسئله، مسئولیت و آینده دانشگاه ایرانی در جامعه ایران باقی بماند.این هدف زمانی دستیافتنیتر خواهد بود که دانشگاه از نظر ترکیب اجتماعی نیز واقعاً ملی باشد.
عدالت آموزشی؛ مسئلهای فراتر از آموزش
از این منظر، عدالت آموزشی صرفاً یک سیاست رفاهی برای حمایت از اقشار کمدرآمد نیست.عدالت آموزشی با مسئله تحرک اجتماعی، انسجام ملی، استقلال علمی و حتی نسبت میان دانشگاه و نظام سیاسی پیوند پیدا میکند.جامعهای که شهروندان آن احساس کنند مسیر پیشرفت برای استعدادهای مختلف باز است، ظرفیت بیشتری برای ایجاد اعتماد اجتماعی دارد. اما اگر افراد احساس کنند موقعیتهای ممتاز از دوران کودکی بر اساس توان مالی خانواده توزیع میشوند، مسئله دیگر صرفاً فقر نیست؛ احساس بیعدالتی نیز تولید میشود.برای نظامی که عدالت را بخشی از مبانی خود تعریف کرده است، این مسئله اهمیتی دوچندان دارد.نمیتوان از دانشگاه انتظار داشت حامل آرمان عدالت باشد، اما نسبت به طبقاتی شدن مسیر ورود به آن بیتفاوت ماند. نمیتوان از دانشگاه استقلال خواست، اما نظام منزلتی آن را بهگونهای سامان داد که بخش مهمی از موفقیت در اتصال به مراکز بیرونی تعریف شود. و نمیتوان مسئلهای را که طی سالها در مدرسه، بازار آموزش و سازوکار رقابت ساخته شده است، در چند روز التهاب دانشگاه حل کردبرای اصلاح دانشگاه باید قبل از دانشگاه را اصلاح کرد.
بازگشت به نقطه آغاز
در پایان باید دوباره به همان روایت امیرالمؤمنین(ع) بازگشت:
«ما رأیتُ نعمةً موفورةً إلّا و فی جانبها حقٌّ مضیّع.»
اگر ثروت قدرت تولید فرصت دارد، یکی از مهمترین وظایف سیاست عمومی آن است که اجازه ندهد فرصتهای بنیادی زندگی صرفاً بر اساس ثروت توزیع شوند.و آموزش شاید مهمترین این فرصتها باشد.عدالت آموزشی به معنای دشمنی با ثروت نیست؛ به معنای جلوگیری از تبدیل ثروت به حق تقدم در رقابت اجتماعی است.اگر پول بتواند آموزش بهتر را بخرد و آموزش بهتر نیز احتمال دستیابی به موقعیتهای ممتاز دانشگاهی و سپس اجتماعی و اقتصادی را افزایش دهد، آموزش بهتدریج میتواند به یکی از سازوکارهای بازتولید طبقه تبدیل شود.برای جمهوری اسلامی، مسئله از این نیز بنیادیتر است.
نظامی که عدالت و استقلال را بخشی از هویت خود میداند، نمیتواند نسبت به ساختاری بیتفاوت باشد که از یک سو فرصت آموزشی را طبقاتی میکند و از سوی دیگر بخشی از نخبگان حاصل از این ساختار را در افقی تربیت میکند که مرکز فرصت و منزلت آن بیرون از جامعه ملی قرار گرفته است.نمیتوان دانشگاهی طبقاتی ساخت و انتظار داشت دانشگاه بدون اصطکاک حامل آرمان عدالت باشد.نمیتوان بخش مهمی از نظام منزلتی دانشگاه را به متروپل متصل کرد و سپس صرفاً با برنامههای فرهنگی از دانشگاه انتظار استقلال داشت.و نمیتوان مسئلهای را که سالها پیش از دانشگاه آغاز شده است، تنها در صحن دانشگاه حل کرد.اگر دانشگاه مسئله دارد، باید پیش از سرزنش دانشجو، ساختاری را که این دانشگاه را ساخته است مورد پرسش قرار داد.باید پرسید چه کسانی به بهترین مدارس میروند؛ چه کسانی بهترین آموزش را دریافت میکنند؛ چه کسانی توان خرید آمادگی برای رقابت را دارند؛ چه کسانی وارد دانشگاههای برتر میشوند؛ و چه استعدادهایی پیش از آنکه فرصت ظهور پیدا کنند، از مسیر کنار میروند.آنگاه پرسش «آیا ما دانشگاه را باختهایم؟» نیز معنای دیگری پیدا میکند.
اگر دانشگاه را در جایی باخته باشیم، بازپسگیری آن از صحن دانشگاه آغاز نمیشود؛ از بازگرداندن عدالت به خط شروع آغاز میشود.اصلاح دانشگاه از مدرسه آغاز میشود، از بازسازی آموزش عمومی عبور میکند، به اصلاح سازوکار رقابت و ورود به دانشگاه میرسد و در نهایت باید نظام منزلت و مأموریت آموزش عالی را نیز دگرگون کند.دانشگاه باید دوباره جایی باشد که استعداد بیش از ثروت مسیر ورود به آن را تعیین کند. دانشگاه باید ابزار تحرک اجتماعی باشد، نه سازوکار بازتولید طبقه. باید با جهان ارتباط داشته باشد، اما مرکز ثقل خود را در جامعه خویش حفظ کند. باید منتقد باشد، اما مسئله جامعه خود را مسئله خویش بداند.تجمعات میدانی میتوانند یک روز التهاب را مدیریت کنند؛ فعالیت فرهنگی میتواند بخشی از شکاف را کاهش دهد؛ کار تشکیلاتی میتواند نیرو تربیت کند؛ اما هیچیک جای اصلاح ساختاری نظامی را که خود دانشگاه را تولید میکند، نخواهد گرفت.اگر قرار است برای دانشگاه طرحی نو دراندازیم، باید جرئت کنیم چند قدم از صحن دانشگاه عقبتر برویم؛ به مدرسه، به بازار آموزش، به کنکور، به کیفیت نابرابر فرصتها و سرانجام به همان خط شروعی که سالها پیش از ورود دانشجو به دانشگاه تعیین کرده است چه کسی اساساً امکان رسیدن به صحن دانشگاه را خواهد داشت.
اگر پول بتواند آموزش بهتر را بخرد و آموزش بهتر نیز احتمال دستیابی به موقعیتهای ممتاز دانشگاهی و سپس اجتماعی و اقتصادی را افزایش دهد، آموزش بهتدریج میتواند به یکی از سازوکارهای بازتولید طبقه تبدیل شود.برای جمهوری اسلامی، مسئله از این نیز بنیادیتر است.
شاید پاسخ پرسش عنوان این نوشته نیز همینجا نهفته باشد.
هنوز با احتیاط میپرسم: آیا دانشگاه را باختهایم؟
اما با اطمینان بیشتری میتوان گفت اگر دانشگاه را جایی باخته باشیم، آن را روزی نباختیم که التهاب به صحن دانشگاه رسید؛ بسیار پیشتر، آن هنگام در معرض باخت قرار دادیم که پذیرفتیم ثروت میتواند فرصت آموزشی بخرد.اگر قرار است دانشگاه را بازسازی کنیم، نقطه آغاز روشن است: بازگشت به عدالت، بازگرداندن اعتبار به آموزش عمومی و ایجاد خط شروعی که در آن فرزند خانواده کمدرآمد برای رقابت مجبور نباشد ابتدا بر فقر خود غلبه کند.دانشگاه را نمیتوان تنها در دانشگاه اصلاح کرد.اصلاح دانشگاه از همان جایی آغاز میشود که آینده دانشجو، سالها پیش از ورود او به دانشگاه، در حال ساخته شدن است.
درباره نویسنده
ز امیرالمؤمنین علی(ع) نقل شده است: «ما رأیتُ نعمةً موفورةً إلّا و فی جانبها حقٌّ مضیّع»؛ یعنی هیچ نعمت فراوان و انباشتهای را ندیدم، مگر آنکه در کنار آن حقی ضایعشده وجود داشت.
ممکن است در نگاه نخست چنین برداشت شود که مقصود این روایت آن است که هرجا ثروتی انباشته شده، الزاماً غصب، دزدی یا تضییع مستقیم حق دیگری اتفاق افتاده است. اما امام شهید در تفسیر این روایت، مسئله را در سطحی عمیقتر توضیح میدهد. سخن تنها درباره منشأ ثروت نیست. ممکن است کسی ثروت خود را از مسیر مشروع، کار، تولید و فعالیت اقتصادی به دست آورده باشد؛ مسئله آن است که خود انباشت ثروت، پس از شکلگیری، امکانات و فرصتهای تازهای در اختیار صاحب آن قرار میدهد که فرد فاقد سرمایه از آنها برخوردار نیست.
دارنده سرمایه بیشتر، امکان بیشتری برای تولید ثروت، استفاده از منابع، ورود به فرصتهای تازه و حضور مؤثرتر در میدانهای اقتصادی و اجتماعی دارد. بنابراین ثروت صرفاً «دارایی» نیست؛ ثروت میتواند به قدرت تولید فرصت تبدیل شود. هر اندازه منابع اقتصادی فرد بیشتر باشد، توان او برای دسترسی به فرصتهای بعدی نیز افزایش مییابد. تفاوت اقتصادی از جایی به مسئله عدالت تبدیل میشود که برخورداری بیشتر، امکان تصاحب سهم بیشتری از فرصتهایی را فراهم کند که آینده انسانها را شکل میدهند.
این مسئله هنگامی که وارد حوزه آموزش میشود، اهمیتی دوچندان پیدا میکند؛ زیرا آموزش با بسیاری از عرصههای دیگر مصرف تفاوت دارد.خانواده برخوردار فقط خانه بهتر، خودروی گرانتر یا سطح مصرف بالاتری ندارد. ثروت او میتواند به مدرسه بهتر، کلاس خصوصی، آموزش زبان، کتاب کمکآموزشی، آزمون آزمایشی، مشاور تحصیلی، ابزارهای آموزشی، محیط مناسب مطالعه و دورههای تخصصی آمادگی برای کنکور تبدیل شود. در اینجا پول دیگر فقط رفاه امروز را افزایش نمیدهد؛ میتواند احتمال موفقیت فرد در آینده را نیز افزایش دهد.
آموزش؛ جایی که مسابقه اجتماعی آغاز میشود
همین ویژگی است که آموزش را از بسیاری از کالاها و خدمات دیگر متمایز میکند. تفاوت در نوع خودرو یا بسیاری از کالاهای مصرفی الزاماً آینده اجتماعی کودک را تعیین نمیکند، اما تفاوت در کیفیت آموزش میتواند مسیر دانشگاه، رشته تحصیلی، شغل، درآمد، شبکه اجتماعی و نهایتاً موقعیت آینده او را تغییر دهد.
آموزش یکی از نخستین میدانهای رقابت اجتماعی است. افراد از مسیر آموزش وارد رقابت برای دانش، مهارت، مدرک، دانشگاه، شغل، درآمد و منزلت میشوند. بنابراین اگر ثروت بتواند موقعیت افراد را پیش از ورود به این میدان جابهجا کند، دیگر صرفاً با تفاوت در مصرف مواجه نیستیم؛ بلکه با نابرابری در نقطه آغاز رقابت روبهرو هستیم.اینجاست که مفهوم «خط شروع» اهمیت پیدا میکند.خط شروع عادلانه به این معنا نیست که همه کودکان باید در خانوادههایی با درآمد یکسان متولد شوند یا دقیقاً از امکانات مشابهی برخوردار باشند. عدالت آموزشی نیز به معنای آن نیست که همه در پایان به نتیجهای یکسان برسند. مقصود این است که همه کودکان از حدی مؤثر و قابل اتکا از امکانات آموزشی برخوردار باشند؛ بهگونهای که عواملی خارج از اختیار آنان، مانند درآمد والدین، محل تولد، منطقه جغرافیایی و سرمایه فرهنگی خانواده، پیش از آنکه استعداد و تلاش فرد مجال ظهور پیدا کند، شانس موفقیت او را به شکلی تعیینکننده کاهش ندهد.
در یک مسابقه عادلانه ممکن است افراد تواناییهای متفاوتی داشته باشند و در پایان نیز نتایج متفاوتی به دست آورند. یکی بیشتر تلاش میکند، دیگری استعداد بیشتری دارد و فردی انتخابهای بهتری انجام میدهد. عدالت مستلزم برابر شدن نتیجه نیست.اما فرض کنیم پیش از آغاز مسابقه، برخی شرکتکنندگان چندین متر جلوتر ایستاده باشند. در این صورت، حتی اگر پس از آغاز مسابقه همه تابع قواعدی یکسان باشند، دیگر نمیتوان نتیجه را صرفاً محصول توانایی و تلاش آنان دانست.مسئله آموزش نیز همین است.دو دانشآموز ممکن است در روز کنکور در یک سالن بنشینند، دفترچهای یکسان دریافت کنند، زمان مساوی داشته باشند و بر اساس پاسخ به سؤالاتی واحد رتبهبندی شوند. از نظر شکلی، رقابت برابر است. اما پرسش اصلی این است که این دو چگونه به آن صندلی رسیدهاند؟
ممکن است یکی از دوران ابتدایی در مدرسهای برخوردار تحصیل کرده، از معلم خصوصی استفاده کرده، زبان خارجی آموخته، در آزمونهای متعدد شرکت کرده و مشاور تخصصی داشته باشد و خانواده او در سالهای منتهی به کنکور منابع قابل توجهی برای آموزش مکمل هزینه کرده باشد. دیگری ممکن است تمام این سالها تنها به امکانات مدرسه عمومی خود متکی بوده باشد.در روز کنکور هر دو ظاهراً از یک نقطه حرکت میکنند؛ اما تاریخ رسیدن آنها به خط شروع یکسان نیست.
بنابراین یکسان بودن دفترچه آزمون الزاماً به معنای عادلانه بودن رقابت نیست. عدالت آموزشی بیش از آنکه به برابری نتیجه مربوط باشد، به عادلانه بودن شرایط آغاز رقابت مربوط است. هدف این نیست که همه دانشآموزان رتبه یکسانی کسب کنند؛ هدف آن است که تفاوت نتیجه، تا حد امکان، محصول استعداد، تلاش، پشتکار و انتخاب خود آنان باشد، نه محصول ثروتی که در انتخاب آن هیچ نقشی نداشتهاند.
وقتی ثروت، فرصت میخرد
در این نقطه، تفسیر امام شهید از روایت امیرالمؤمنین(ع) معنای روشنتری پیدا میکند.انباشت ثروت میتواند به انباشت فرصت تبدیل شود و در آموزش، این رابطه از بسیاری حوزههای دیگر آشکارتر است. خانواده برخوردار میتواند بخشی از قدرت اقتصادی خود را صرف افزایش کیفیت آموزش فرزند کند. برخورداری از آموزش بهتر نیز شانس موفقیت در رقابتهای آموزشی و ورود به موقعیتهای ممتاز دانشگاهی را افزایش میدهد. موقعیت دانشگاهی برتر نیز به نوبه خود میتواند امکان دسترسی به شبکههای اجتماعی و حرفهای گستردهتر، مشاغل مطلوبتر و درآمد بالاتر را فراهم کند.
به این ترتیب، مزیتی که در ابتدا در قالب ثروت خانواده وجود داشته است، از مسیر آموزش به موقعیت اجتماعی نسل بعد منتقل میشود. فردی که خود از چنین مزیتی برخوردار شده، در آینده نیز توان بیشتری برای فراهم کردن همان امکانات برای فرزندان خود خواهد داشت.در چنین وضعیتی، آموزش به جای آنکه شکافهای ناشی از نابرابری اولیه را کاهش دهد و امکان تحرک اجتماعی را برای فرزندان طبقات مختلف فراهم کند، ممکن است به یکی از سازوکارهای بازتولید همان نابرابری تبدیل شود. مسئله فقط این نیست که خانواده ثروتمند امروز امکانات آموزشی بیشتری در اختیار فرزند خود قرار میدهد؛ مسئله آن است که این برتری آموزشی میتواند در آینده به برتری در موقعیت اجتماعی و اقتصادی تبدیل شود و سپس بار دیگر به نسل بعد انتقال پیدا کند.
مسئله اصلی نیز رفتار خانوادهها نیست. طبیعی است که هر پدر و مادری بخواهد بهترین امکانات را برای فرزند خود فراهم کند. مسئله، ساختاری است که کیفیت آموزش عمومی را چنان توزیع میکند که قدرت خرید خانواده به یکی از تعیینکنندههای مهم احتمال موفقیت فرزند تبدیل شود.پرسش اصلی این نیست که آیا خانواده برخوردار حق دارد برای فرزند خود هزینه کند؛ پرسش این است که آیا ثروت باید بتواند در رقابتی که قرار است موقعیتهای مهم اجتماعی آینده را توزیع کند، برای فرزند یک خانواده نقطه آغاز مساعدتری نسبت به دیگری ایجاد کند؟
عدالت آموزشی به معنای دشمنی با ثروت یا نفی حق خانواده نیست. عدالت آموزشی یعنی ساختار عمومی آنقدر قدرتمند باشد که فقر والدین به محرومیت آموزشی فرزند تبدیل نشود و ثروت والدین نیز نتواند نتیجه رقابت را پیشاپیش تا حد زیادی تعیین کند.
مدرسه طبقاتی و دانشگاه طبقاتی
نابرابری آموزشی در مدرسه متوقف نمیماند. اگر این نابرابری در مراحل بعد تعدیل نشود، خود را در رقابت ورود به دانشگاه نشان میدهد و سپس به ترکیب اجتماعی دانشگاه منتقل میشود.مسئله فقط این نیست که چه کسی وارد دانشگاه میشود. پرسش مهمتر آن است که چه کسانی وارد کدام دانشگاه و کدام رشته میشوند.
ممکن است ظرفیت آموزش عالی افزایش یابد و میلیونها نفر امکان تحصیل دانشگاهی داشته باشند، اما اگر موقعیتهای ممتاز دانشگاهی و رشتههای دارای بالاترین منزلت و بازده اقتصادی بهطور نامتناسب در اختیار کسانی قرار گیرد که پیش از آن نیز از امکانات آموزشی بیشتری برخوردار بودهاند، نابرابری از بین نرفته است؛ فقط صورت آن تغییر کرده است.در چنین شرایطی، دانشگاه میتواند بهتدریج از نظر جامعهشناختی از ترکیب عمومی جامعه فاصله بگیرد.
این فاصله صرفاً آماری نیست. دانشگاه فقط محل آموزش چند رشته علمی نیست؛ یکی از مهمترین مراکز تولید نخبگان، منزلت، شبکه اجتماعی، دانش و تصور از آینده کشور است. بنابراین اینکه چه کسانی در دانشگاههای مهم کشور حضور دارند، بر نوع مسائلی که در دانشگاه مهم تلقی میشوند، بر تصور دانشجویان از موفقیت و حتی بر افق آنان نسبت به آینده بیتأثیر نیست.فرزند یک خانواده کارگری، یک خانواده روستایی، یک خانواده متوسط شهری و یک خانواده بسیار برخوردار الزاماً تجربه مشابهی از جامعه ندارند. مسئله مسکن، اشتغال، تورم، تحریم، مهاجرت، توسعه و حتی مفهوم پیشرفت ممکن است برای آنان به شکلهای متفاوتی تجربه شود.
این تفاوت به معنای آن نیست که میتوان از طبقه اقتصادی یک فرد، موضع سیاسی او را پیشبینی کرد. چنین استنتاجی دقیق نیست. اما میتوان گفت هر اندازه دانشگاه از حضور واقعی بخشهایی از جامعه خالی شود، بخشی از تجربه زیسته همان جامعه را نیز از دست میدهد.اینجاست که آموزش طبقاتی دیگر فقط مسئلهای آموزشی یا اقتصادی نیست؛ به مسئلهای فرهنگی و سیاسی نیز تبدیل میشود.
نئولیبرالیسم فقط خصوصیسازی نیست
در اینجا باید روشن کرد مقصود از نئولیبرالیسم در این نوشته چیست. نئولیبرالیسم را نباید صرفاً مترادف خصوصیسازی یا کاهش اندازه دولت دانست. در حوزه آموزش، مسئله مهمتر گسترش منطق بازار به عرصهای است که پیش از آن عمدتاً در قلمرو حق عمومی تعریف میشد.هنگامی که آموزش با منطق خرید خدمت، رقابت بر سر کیفیت قابل خرید، تبدیل دانشآموز و خانواده به مصرفکننده و گسترش بازارهای مکمل آموزشی اداره میشود، حتی اگر دولت همچنان مالک بخش بزرگی از مدارس و دانشگاهها باشد، منطق بازار میتواند در قلب نظام آموزشی نفوذ کرده باشد.
در چنین ساختاری، کیفیت به کالایی کمیاب تبدیل میشود و دسترسی به کیفیت بیش از گذشته تابع قدرت خرید خواهد شد. مدرسه عمومی وجود دارد، اما مدرسه مطلوب به کالایی تبدیل میشود که برای دستیابی به آن باید هزینه کرد. دانشگاه عمومی وجود دارد، اما مسیر دستیابی به موقعیتهای ممتاز آن میتواند بیش از گذشته به بازار گستردهای از خدمات آموزشی وابسته شود.این همان نقطهای است که نئولیبرالیسم میتواند بدون خصوصیسازی کامل آموزش، مناسبات درونی آن را تغییر دهد.بازار آموزش تنها محصولی به نام «کلاس» نمیفروشد؛ در واقع احتمال موفقیت میفروشد. خانوادهای که منابع بیشتری در اختیار دارد میتواند سهم بیشتری از این احتمال را خریداری کند.
به همین دلیل، نقد نئولیبرالیسم آموزشی صرفاً نقد مدارس غیردولتی نیست. مسئله اصلی تبدیل آموزش از یک حق عمومی و ابزار تحرک اجتماعی به بازاری است که در آن کیفیت و فرصت بهطور فزایندهای قابلیت خرید پیدا میکنند.وقتی چنین منطقی برای سالها ادامه پیدا کند، اثر آن سرانجام در دانشگاه ظاهر خواهد شد. بنابراین فتح دانشگاه به دست نئولیبرالیسم الزاماً از درون دانشگاه آغاز نشده است. دانشگاه ممکن است آخرین حلقه فرایندی باشد که سالها پیش در مدرسه و در بازار آموزش آغاز شده است.
دانشگاه طبقاتی و مسئله متروپل
در این مرحله باید مفهوم دیگری را وارد بحث کرد: «متروپل». منظور از متروپل در اینجا یک کشور یا شهر خاص نیست؛ بلکه مجموعه مراکز مسلط تولید علم، فناوری، سرمایه، اعتبار دانشگاهی و فرصت حرفهای در نظام جهانی است. دانشگاههای ممتاز جهان، مجلات علمی مرجع، شبکههای پژوهشی قدرتمند، شرکتهای بزرگ فناوری و بخش مهمی از بازارهای کار تخصصی در همین مراکز متمرکز شدهاند.ارتباط دانشگاه ایرانی با این مراکز نهتنها ذاتاً منفی نیست، بلکه برای یک دانشگاه زنده ضروری است. دانشگاهی که از جریان جهانی علم جدا شود، نمیتواند در مرزهای دانش باقی بماند.مسئله، ارتباط با جهان نیست.مسئله زمانی آغاز میشود که ارتباط با جهان به وابستگی در تعریف موفقیت تبدیل شود.
دانشگاه میتواند با جهان ارتباط داشته باشد، دانش جذب کند، استاد و دانشجو مبادله کند و در شبکههای علمی بینالمللی حضور داشته باشد، اما همچنان مسئله اصلی خود را در جامعه خویش تعریف کند. در مقابل، دانشگاه میتواند به نقطهای برسد که اعتبار و آینده خود را عمدتاً بر اساس جایگاهی تعریف کند که در سلسلهمراتب بیرونی به دست میآورد.در حالت نخست، ارتباط جهانی ابزار افزایش قدرت داخلی است. در حالت دوم، اتصال به بیرون میتواند به خود هدف تبدیل شود.
طبقاتیشدن دانشگاه میتواند این مسئله را تشدید کند. خانوادهای که توانسته برای فرزند خود مدرسه بهتر، آموزش زبان، کلاسهای مکمل و امکانات آموزشی بیشتری فراهم کند، معمولاً امکان بیشتری نیز برای اتصال او به شبکههای بینالمللی دارد. تحصیل در خارج، مهاجرت، شرکت در دورههای بینالمللی و ورود به بازار کار جهانی برای همه دانشجویان به یک اندازه در دسترس نیست.در نتیجه، برای بخشی از جامعه دانشگاهی، متروپل دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست؛ مجموعهای واقعی از فرصتهای تحصیلی، شغلی و منزلتی است.در چنین وضعیتی، مرکز ثقل فرصت میتواند بهتدریج از درون جامعه ملی به بیرون منتقل شود.
دو تعریف از پیشرفت
اینجاست که مسئله برای کشوری که داعیه استقلال سیاسی و اقتصادی دارد جدیتر میشود.یک کشور انقلابی که استقلال، کاهش وابستگی و افزایش ظرفیت داخلی را بخشی از اهداف خود تعریف میکند، از دانشگاه انتظار دارد در تولید قدرت ملی، حل مسائل داخلی، توسعه فناوری و افزایش استقلال علمی مشارکت کند.اما اگر بخش مهمی از نظام فرصت و منزلت دانشگاه به مراکز بیرونی گره خورده باشد، تعریف دیگری از موفقیت نیز شکل میگیرد: موفقیت به معنای امکان حضور آسانتر در شبکههای موجود جهانی.
در اینجا دو تصور از پیشرفت میتوانند با یکدیگر اصطکاک پیدا کنند.در یک تصور، پیشرفت یعنی افزایش ظرفیت مستقل کشور برای تولید علم، فناوری، ثروت و قدرت. ارتباط جهانی نیز مطلوب است، اما باید در خدمت افزایش این ظرفیت قرار گیرد.در تصور دیگر، پیشرفت بیشتر با میزان امکان ادغام در ساختار موجود جهانی، دسترسی به مراکز علمی و اقتصادی متروپل و بهرهگیری از فرصتهای آن سنجیده میشود.
یک کشور انقلابی که استقلال، کاهش وابستگی و افزایش ظرفیت داخلی را بخشی از اهداف خود تعریف میکند، از دانشگاه انتظار دارد در تولید قدرت ملی، حل مسائل داخلی، توسعه فناوری و افزایش استقلال علمی مشارکت کند.اما اگر بخش مهمی از نظام فرصت و منزلت دانشگاه به مراکز بیرونی گره خورده باشد، تعریف دیگری از موفقیت نیز شکل میگیرد: موفقیت به معنای امکان حضور آسانتر در شبکههای موجود جهانی.
این دو تصور ضرورتاً همیشه متعارض نیستند. بسیاری از کشورها توانستهاند از ارتباط گسترده جهانی برای افزایش قدرت داخلی استفاده کنند. مسئله زمانی آغاز میشود که اتصال به بیرون، جایگزین ساختن درون شود.در این وضعیت، دانشگاه پیرامونی ممکن است به جای آنکه دانش جهانی را جذب، بومی و در خدمت حل مسائل خود قرار دهد، به تأمینکننده نیروی انسانی برای مراکز مسلط تبدیل شود. بهترین استعدادهای یک کشور با منابع جامعه آموزش میبینند، اما مقصد مطلوب بخشی از این سرمایه انسانی در ساختاری بیرون از همان جامعه تعریف میشود.
در چنین شرایطی میتوان از نوعی انفعال ساختاری در برابر نظام جهانی سخن گفت.منظور از انفعال آن نیست که هر دانشجوی برخوردار، هر فرد مهاجرتگرا یا هر استاد دارای ارتباط بینالمللی الزاماً موضع سیاسی خاصی دارد. مسئله درباره افراد نیست؛ درباره ساختار انگیزههاست.نهادی که بخش فزایندهای از اعتبار، فرصت و آینده حرفهای خود را در یک ساختار بیرونی جستوجو میکند، طبیعتاً هزینه بیشتری برای فاصله گرفتن از همان ساختار احساس خواهد کرد. اگر مسیر موفقیت علمی و حرفهای دانشگاه عمدتاً از دروازه متروپل عبور کند، انگیزه ساختاری برای تصور و ساخت مسیری مستقل نیز ممکن است کاهش یابد.در این معنا، آموزش طبقاتی میتواند از طریق تغییر ترکیب اجتماعی دانشگاه، تغییر نظام فرصتها و تغییر تعریف موفقیت، با مسئله وابستگی پیوند برقرار کند.
یک کشور انقلابی و دانشگاهی با افق متفاوت
از این منظر، بخشی از تعارض میان دانشگاه و یک نظام سیاسی انقلابی را میتوان در سطحی عمیقتر از اختلافات سیاسی روزمره جستوجو کرد.ممکن است در زیر اختلاف بر سر یک سیاست یا یک رویداد، دو تصور متفاوت از آینده کشور وجود داشته باشد.یک تصور، آینده را در افزایش قدرت مستقل ملی، کاهش وابستگی و توان ایستادن در برابر مناسبات نابرابر جهانی میبیند. تصور دیگر ممکن است پیشرفت را بیشتر در افزایش امکان اتصال به شبکههای موجود جهانی و کاهش موانع این اتصال جستوجو کند.در چنین شرایطی، سیاستی که از منظر نخست «هزینه استقلال» تلقی میشود، ممکن است از منظر دوم «از دست رفتن فرصت» دیده شود.اینجاست که تعارض دیگر صرفاً ایدئولوژیک نیست؛ میتواند ریشه اجتماعی و مادی نیز پیدا کند.اما اگر بخواهیم این تعارض را فقط با مفاهیم سیاسی توضیح دهیم، بخش مهمی از مسئله را از دست خواهیم داد. باید پرسید چه ساختار اجتماعی و آموزشیای این افقها را تولید کرده است.و این پرسش بار دیگر ما را به نقطه آغاز بازمیگرداند: آموزش.
ما دانشگاه را کجا باختیم؟
در اینجا ناگزیرم از تجربهای شخصی سخن بگویم.زمانی که برای نطق در محضر امام شهید متنی تهیه کرده بودم، در پیشنویس اولیه قصد داشتم بنویسم: «نیروی انقلابی دانشگاه را باخته است.»آن زمان، هم بنا به توصیه برخی دوستان و هم به دلیل تردیدی که خودم نسبت به چنین تعبیر تندی داشتم، از بیان آن صرفنظر کردم. تصور میکردم شاید چنین داوریای شتابزده باشد و نتوان از مشاهده برخی التهابات دانشگاه درباره کلیت این نهاد چنین حکمی صادر کرد.امروز نیز درباره پاسخ نهایی به این پرسش احتیاط دارم؛ اما درباره نقطه آغاز مسئله تردیدم بسیار کمتر شده است. اگر ما دانشگاه را باخته باشیم، دانشگاه را در میانه اغتشاشات نباختهایم.دانشگاه را در لحظهای نباختیم که جمعیتی در صحن دانشگاه تجمع کرد، شعاری سر داده شد یا التهابی شکل گرفت. آن لحظهها، اگر نشانه مسئله باشند، لحظه ظهور مسئلهاند؛ نه الزاماً لحظه پیدایش آن.اگر جایی دانشگاه را در معرض باخت قرار دادیم، آنجا بود که پذیرفتیم حق ثروتمندان است که آموزش را از جمهوری اسلامی بخرند؛ آنجا که پذیرفتیم ثروت خانواده میتواند به آموزش باکیفیتتر، آمادگی بیشتر و نهایتاً شانس بالاتر برای تصاحب موقعیتهای ممتاز دانشگاهی تبدیل شود.ما مسئله را زمانی آغاز کردیم که اجازه دادیم ثروت، خط شروع رقابت آموزشی را جابهجا کند.
دانشگاه در روز التهاب ناگهان تغییر جامعهشناختی نمیدهد. دانشجویی که امروز در صحن دانشگاه حضور دارد، محصول هجده سال زندگی پیش از دانشگاه است. مدرسهای که در آن تحصیل کرده، محیطی که در آن رشد کرده، امکاناتی که داشته، کیفیت آموزشی که خانواده توانسته برایش تهیه کند و فرصتهایی که در اختیار او قرار گرفته، همگی پیش از ورود به دانشگاه در شکل دادن به افق اجتماعی او نقش داشتهاند.از همین رو، امروز برای حفظ انقلاب اسلامی، برای دفاع از آرمان عدالت و برای دفاع از مظلومیتی که انقلاب اساساً برای حمایت از آن مظلومین شکل گرفت، همان پرسش را دوباره مطرح میکنم؛ با همان احتیاط، اما این بار جدیتر:
آیا ما در دانشگاه باختهایم؟
و اگر پاسخ حتی تا اندازهای مثبت باشد، آیا زمان آن نرسیده است که برای این باختن، طرحی نو دراندازیم؟
اگر ما دانشگاه را باخته باشیم، دانشگاه را در میانه اغتشاشات نباختهایم.دانشگاه را در لحظهای نباختیم که جمعیتی در صحن دانشگاه تجمع کرد، شعاری سر داده شد یا التهابی شکل گرفت. آن لحظهها، اگر نشانه مسئله باشند، لحظه ظهور مسئلهاند؛ نه الزاماً لحظه پیدایش آن.اگر جایی دانشگاه را در معرض باخت قرار دادیم، آنجا بود که پذیرفتیم حق ثروتمندان است که آموزش را از جمهوری اسلامی بخرند؛ آنجا که پذیرفتیم ثروت خانواده میتواند به آموزش باکیفیتتر، آمادگی بیشتر و نهایتاً شانس بالاتر برای تصاحب موقعیتهای ممتاز دانشگاهی تبدیل شود.
التهاب را میتوان مهار کرد؛ اما ریشه را چه کنیم؟
تجمعات میدانی نیروهای انقلابی، فعالیت تشکیلاتی، گفتوگو با دانشجویان و مواجهه قانونی با خشونت و اخلال ممکن است در موقعیت خود لازم باشند.اما نباید ضرورت مقطعی این اقدامات را با راهحل ساختاری اشتباه گرفت.این اقدامات در بهترین حالت با مرحله ظهور مسئله مواجه میشوند. اگر مسئله در ساختار تولید و توزیع فرصت شکل گرفته باشد، نمیتوان آن را فقط در صحن دانشگاه حل کرد.ممکن است یک التهاب فروکش کند. ممکن است یک سال دانشگاه آرامتر باشد. ممکن است مدیریت فرهنگی تغییر کند. اما اگر همان ساختاری که ترکیب اجتماعی و نظام فرصت دانشگاه را تولید کرده دستنخورده باقی بماند، زمینههای مسئله نیز باقی خواهند ماند.البته التهابات دانشگاه علت واحدی ندارند. عوامل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نسلی، مدیریتی و تحولات اجتماعی گستردهتر میتوانند در شکلگیری اعتراض دانشجویی نقش داشته باشند. بنابراین نمیتوان هر اعتراض یا اختلاف دانشگاهی را نتیجه آموزش طبقاتی دانست.اما همین چندعلتی بودن نباید ما را از دیدن ریشه ساختاری بازدارد.دانشگاه فقط محل ظهور بخشی از این تعارضات است. بخشی از آنچه در بیستسالگی دانشجو مشاهده میکنیم، ممکن است در دهسالگی او آغاز شده باشد.اگر مسئله ساختاری است، پاسخ نیز باید ساختاری باشد.
برای اصلاح دانشگاه باید قبل از دانشگاه را اصلاح کرد
از همین رو، اصلاح پایدار دانشگاه نیازمند بازگشت به عدالت ساختاری در آموزش است.عدالت ساختاری یعنی سیاستگذار به وجود مدرسه اکتفا نکند و درباره کیفیت مدرسه سؤال کند؛ به افزایش ظرفیت دانشگاه اکتفا نکند و بپرسد چه کسانی وارد کدام دانشگاه و کدام رشته میشوند؛ به رایگان بودن رسمی آموزش اکتفا نکند و بررسی کند خانواده برای اینکه فرزندش واقعاً قادر به رقابت باشد، چه میزان باید خارج از نظام عمومی هزینه کند.مدرسه دولتی باید دوباره به نهادی تبدیل شود که بتوان با اتکا به آن رقابت کرد.
فرزند خانوادهای که امکان پرداخت هزینههای سنگین آموزشی ندارد، نباید صرفاً به همین علت از رقابت برای بهترین دانشگاهها و رشتهها کنار گذاشته شود.این امر مستلزم اصلاح در توزیع معلمان توانمند، امکانات، زیرساخت آموزشی، مشاوره، فناوری و آموزشهای مکمل است. سیاستگذار باید آثار طبقاتی هر تصمیم آموزشی را بسنجد.مسئله فقط افزایش بودجه نیست؛ مسئله بازتعریف مأموریت نظام آموزشی است.مدرسه عمومی باید دوباره یکی از مهمترین سازوکارهای تحرک اجتماعی باشد؛ جایی که بخشی از تفاوتهای خانوادگی را تعدیل کند، نه اینکه همان تفاوتها را تثبیت و تشدید کند.اگر چنین اتفاقی رخ دهد، ترکیب اجتماعی دانشگاه نیز بهتدریج تغییر خواهد کرد.دانشگاهی که فرزندان کارگران، روستاییان، طبقه متوسط شهری، مناطق محروم و خانوادههای برخوردار در آن امکان حضور واقعی داشته باشند، تجربه اجتماعی متنوعتری خواهد داشت. چنین دانشگاهی جامعه را بهتر میشناسد، زیرا خود جامعه درون آن حضور دارد.در مقابل، اگر کودکان طبقات مختلف از دوران مدرسه در جهانهایی جدا از یکدیگر رشد کنند، دانشگاه نیز در نهایت میتواند یکی از همان جهانهای جداشده را بازتولید کند.هیچ برنامه فرهنگی نمیتواند بهتنهایی جای خالی این تجربه مشترک اجتماعی را پر کند.
اصلاحات رادیکال؛ یعنی رفتن سراغ ریشه
از این منظر، آموزش عمومی و آموزش عالی ایران نیازمند اصلاحاتی رادیکال است.رادیکال بودن در اینجا به معنای رفتار هیجانی، حذف شتابزده نهادها یا تخریب ساختار موجود نیست. معنای دقیق رادیکال، رفتن به ریشه مسئله است.اگر ریشه بخشی از مسئله دانشگاه در سازوکار توزیع فرصت قرار دارد، اصلاح ریشهای یعنی همان سازوکار را هدف قرار دهیم.باید نسبت آموزش دولتی و غیردولتی، کیفیت مدارس عمومی، بازار گسترده آموزش مکمل، سازوکار کنکور، توزیع فرصت میان مناطق، سهم گروههای مختلف اجتماعی از دانشگاههای ممتاز و نسبت دانشگاه با نیازهای واقعی کشور دوباره بررسی شود.هدف، برابر کردن نتیجه نیست. هدف، بازگرداندن امکان رقابت است.نظام آموزشی باید به نقطهای برسد که استعداد فرد بیش از قدرت خرید خانواده، آینده او را تعیین کند؛ فقر خانواده نتواند استعداد فرزند را پیش از آغاز مسابقه حذف کند و ثروت خانواده نیز نتواند آینده او را پیشاپیش خریداری کند.اما اصلاح نباید در دروازه دانشگاه متوقف شود.
خود آموزش عالی نیز به بازنگری نیاز دارد. دانشگاه ایرانی باید درباره معیارهای منزلت و موفقیت خود دوباره سؤال کند. آیا تنها معیار موفقیت استاد باید میزان حضور او در نظامهای اعتبارسنجی بیرونی باشد؟ آیا موفقیت دانشجو باید عمدتاً با امکان مهاجرت و ورود به بازار کار جهانی سنجیده شود؟ آیا دانشگاهی که بهترین استعدادهای کشور را در اختیار دارد، نباید حل مسائل همین جامعه را نیز یکی از مهمترین منابع منزلت علمی بداند؟اصلاح ساختاری دانشگاه باید پیوند میان منزلت علمی و حل مسئله ملی را دوباره برقرار کند.
دانشگاه ملی، دانشگاه منزوی نیست
این بحث نباید به یک سوءتفاهم منتهی شود.دانشگاه ملی، دانشگاه منزوی نیست.دانشگاه مستقل باید دانش جهانی را بشناسد، در شبکههای علمی حضور داشته باشد، استاد و دانشجو مبادله کند و از بهترین تجربههای جهان بهره ببرد. استقلال علمی به معنای بریدن از جهان نیست.تفاوت دانشگاه مستقل و دانشگاه وابسته در محل مرکز ثقل آنهاست.دانشگاه مستقل با جهان ارتباط برقرار میکند تا ظرفیت جامعه خود را افزایش دهد؛ دانشگاه وابسته ممکن است ظرفیت جامعه خود را صرفاً پلی برای اتصال به جهان بیرونی بداند.یکی دانش جهانی را به مسئله ملی متصل میکند؛ دیگری ممکن است مسئله ملی را مانعی در مسیر دستیابی به فرصت جهانی ببیند.بنابراین هدف اصلاحات نباید قطع ارتباط دانشگاه با جهان باشد. مسئله این است که مرکز ثقل مسئله، مسئولیت و آینده دانشگاه ایرانی در جامعه ایران باقی بماند.این هدف زمانی دستیافتنیتر خواهد بود که دانشگاه از نظر ترکیب اجتماعی نیز واقعاً ملی باشد.
عدالت آموزشی؛ مسئلهای فراتر از آموزش
از این منظر، عدالت آموزشی صرفاً یک سیاست رفاهی برای حمایت از اقشار کمدرآمد نیست.عدالت آموزشی با مسئله تحرک اجتماعی، انسجام ملی، استقلال علمی و حتی نسبت میان دانشگاه و نظام سیاسی پیوند پیدا میکند.جامعهای که شهروندان آن احساس کنند مسیر پیشرفت برای استعدادهای مختلف باز است، ظرفیت بیشتری برای ایجاد اعتماد اجتماعی دارد. اما اگر افراد احساس کنند موقعیتهای ممتاز از دوران کودکی بر اساس توان مالی خانواده توزیع میشوند، مسئله دیگر صرفاً فقر نیست؛ احساس بیعدالتی نیز تولید میشود.برای نظامی که عدالت را بخشی از مبانی خود تعریف کرده است، این مسئله اهمیتی دوچندان دارد.نمیتوان از دانشگاه انتظار داشت حامل آرمان عدالت باشد، اما نسبت به طبقاتی شدن مسیر ورود به آن بیتفاوت ماند. نمیتوان از دانشگاه استقلال خواست، اما نظام منزلتی آن را بهگونهای سامان داد که بخش مهمی از موفقیت در اتصال به مراکز بیرونی تعریف شود. و نمیتوان مسئلهای را که طی سالها در مدرسه، بازار آموزش و سازوکار رقابت ساخته شده است، در چند روز التهاب دانشگاه حل کردبرای اصلاح دانشگاه باید قبل از دانشگاه را اصلاح کرد.
بازگشت به نقطه آغاز
در پایان باید دوباره به همان روایت امیرالمؤمنین(ع) بازگشت:
«ما رأیتُ نعمةً موفورةً إلّا و فی جانبها حقٌّ مضیّع.»
اگر ثروت قدرت تولید فرصت دارد، یکی از مهمترین وظایف سیاست عمومی آن است که اجازه ندهد فرصتهای بنیادی زندگی صرفاً بر اساس ثروت توزیع شوند.و آموزش شاید مهمترین این فرصتها باشد.عدالت آموزشی به معنای دشمنی با ثروت نیست؛ به معنای جلوگیری از تبدیل ثروت به حق تقدم در رقابت اجتماعی است.اگر پول بتواند آموزش بهتر را بخرد و آموزش بهتر نیز احتمال دستیابی به موقعیتهای ممتاز دانشگاهی و سپس اجتماعی و اقتصادی را افزایش دهد، آموزش بهتدریج میتواند به یکی از سازوکارهای بازتولید طبقه تبدیل شود.برای جمهوری اسلامی، مسئله از این نیز بنیادیتر است.
نظامی که عدالت و استقلال را بخشی از هویت خود میداند، نمیتواند نسبت به ساختاری بیتفاوت باشد که از یک سو فرصت آموزشی را طبقاتی میکند و از سوی دیگر بخشی از نخبگان حاصل از این ساختار را در افقی تربیت میکند که مرکز فرصت و منزلت آن بیرون از جامعه ملی قرار گرفته است.نمیتوان دانشگاهی طبقاتی ساخت و انتظار داشت دانشگاه بدون اصطکاک حامل آرمان عدالت باشد.نمیتوان بخش مهمی از نظام منزلتی دانشگاه را به متروپل متصل کرد و سپس صرفاً با برنامههای فرهنگی از دانشگاه انتظار استقلال داشت.و نمیتوان مسئلهای را که سالها پیش از دانشگاه آغاز شده است، تنها در صحن دانشگاه حل کرد.اگر دانشگاه مسئله دارد، باید پیش از سرزنش دانشجو، ساختاری را که این دانشگاه را ساخته است مورد پرسش قرار داد.باید پرسید چه کسانی به بهترین مدارس میروند؛ چه کسانی بهترین آموزش را دریافت میکنند؛ چه کسانی توان خرید آمادگی برای رقابت را دارند؛ چه کسانی وارد دانشگاههای برتر میشوند؛ و چه استعدادهایی پیش از آنکه فرصت ظهور پیدا کنند، از مسیر کنار میروند.آنگاه پرسش «آیا ما دانشگاه را باختهایم؟» نیز معنای دیگری پیدا میکند.
اگر دانشگاه را در جایی باخته باشیم، بازپسگیری آن از صحن دانشگاه آغاز نمیشود؛ از بازگرداندن عدالت به خط شروع آغاز میشود.اصلاح دانشگاه از مدرسه آغاز میشود، از بازسازی آموزش عمومی عبور میکند، به اصلاح سازوکار رقابت و ورود به دانشگاه میرسد و در نهایت باید نظام منزلت و مأموریت آموزش عالی را نیز دگرگون کند.دانشگاه باید دوباره جایی باشد که استعداد بیش از ثروت مسیر ورود به آن را تعیین کند. دانشگاه باید ابزار تحرک اجتماعی باشد، نه سازوکار بازتولید طبقه. باید با جهان ارتباط داشته باشد، اما مرکز ثقل خود را در جامعه خویش حفظ کند. باید منتقد باشد، اما مسئله جامعه خود را مسئله خویش بداند.تجمعات میدانی میتوانند یک روز التهاب را مدیریت کنند؛ فعالیت فرهنگی میتواند بخشی از شکاف را کاهش دهد؛ کار تشکیلاتی میتواند نیرو تربیت کند؛ اما هیچیک جای اصلاح ساختاری نظامی را که خود دانشگاه را تولید میکند، نخواهد گرفت.اگر قرار است برای دانشگاه طرحی نو دراندازیم، باید جرئت کنیم چند قدم از صحن دانشگاه عقبتر برویم؛ به مدرسه، به بازار آموزش، به کنکور، به کیفیت نابرابر فرصتها و سرانجام به همان خط شروعی که سالها پیش از ورود دانشجو به دانشگاه تعیین کرده است چه کسی اساساً امکان رسیدن به صحن دانشگاه را خواهد داشت.
اگر پول بتواند آموزش بهتر را بخرد و آموزش بهتر نیز احتمال دستیابی به موقعیتهای ممتاز دانشگاهی و سپس اجتماعی و اقتصادی را افزایش دهد، آموزش بهتدریج میتواند به یکی از سازوکارهای بازتولید طبقه تبدیل شود.برای جمهوری اسلامی، مسئله از این نیز بنیادیتر است.
شاید پاسخ پرسش عنوان این نوشته نیز همینجا نهفته باشد.
هنوز با احتیاط میپرسم: آیا دانشگاه را باختهایم؟
اما با اطمینان بیشتری میتوان گفت اگر دانشگاه را جایی باخته باشیم، آن را روزی نباختیم که التهاب به صحن دانشگاه رسید؛ بسیار پیشتر، آن هنگام در معرض باخت قرار دادیم که پذیرفتیم ثروت میتواند فرصت آموزشی بخرد.اگر قرار است دانشگاه را بازسازی کنیم، نقطه آغاز روشن است: بازگشت به عدالت، بازگرداندن اعتبار به آموزش عمومی و ایجاد خط شروعی که در آن فرزند خانواده کمدرآمد برای رقابت مجبور نباشد ابتدا بر فقر خود غلبه کند.دانشگاه را نمیتوان تنها در دانشگاه اصلاح کرد.اصلاح دانشگاه از همان جایی آغاز میشود که آینده دانشجو، سالها پیش از ورود او به دانشگاه، در حال ساخته شدن است.
پیشنهادهای مرتبط
چرا اقتصاد ایران یکی از تابآورترین اقتصادهای جهان است!
بازتعریف مفهوم اقتصاد و قدرت اقتصادی
حسین عباسیفر
وقتی مادری «بیکاری و خسارت» محسوب میشود !
اقتصاد سرمایهداری، خانه و خانواده را نمیبیند
حسین زمانی میقان
شاخص «شدت مصرف انرژی»: ابزاری برای تهاجم به خانواده و فرهنگ
شاخص شدت مصرف انرژی؛ ابزاری برای تخریب خانواده و فرهنگ ایرانی اسلامی
حسین زمانی میقان





