آزمون فشار

آیا نظمی بحران‌زده می‌تواند از یک رهبر ساختارشکن جان سالم به در ببرد؟

مارگارت مک‌میلان در این مقاله می‌پرسد آیا دونالد ترامپ می‌تواند همچون برخی رهبران بزرگ و ویرانگر تاریخ، مسیر ایالات متحده و نظم جهانی را تغییر دهد. از نظر او، شخصیت‌های قدرتمند به‌تنهایی تاریخ را نمی‌سازند، بلکه هنگامی اثرگذار می‌شوند که نهادها تضعیف شده، اعتماد عمومی فرسوده و نظم موجود دچار بحران مشروعیت شده باشد. ترامپ محصول چنین شرایطی است، اما هم‌زمان می‌تواند با شخصی‌سازی قدرت، تضعیف حاکمیت قانون، بی‌اعتنایی به متحدان و نهادهای بین‌المللی و شکستن هنجارهای تثبیت‌شده، این بحران را تشدید کند.

دونالد ترامپ
اشتراک‌گذاری

ورخان در پیش‌بینی آینده محتاط و گریزان‌اند؛ و دلیل آن فقط این نیست که متغیرها و امکان‌های بی‌شماری وجود دارد. هنگامی که در میانه رخدادها قرار داریم، درک اهمیت واقعی آن‌ها نیز همیشه آسان نیست. وقتی دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ فرو ریخت، مردم بی‌درنگ دریافتند که دوران تازه‌ای آغاز شده است. اما شمار اندکی از اروپاییان پیش‌بینی می‌کردند که ترور آرشیدوک فرانتس فردیناندِ اتریش در سارایوو در ژوئن ۱۹۱۴، جنگی هولناک و سراسرقاره‌ای را شعله‌ور سازد که بیش از ۱۶ میلیون نفر در آن کشته شوند. حتی کارشناسان فناوری نیز زمانی که استیو جابز، مدیرعامل اپل، در سال ۲۰۰۷ از آیفون رونمایی کرد، اهمیت آن را درنیافتند. (مارگارت مک‌میلان, "تست استرس," 2025)

از زمان پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا در نوامبر گذشته، دشوار است که به سه‌گانه کلاسیک علمی-تخیلی آیزاک آسیموف، «بنیاد»، نیندیشیم؛ اثری که درست در پایان جنگ جهانی دوم منتشر شد. در این داستان، ریاضی‌دانی نابغه با استفاده از قوانین آماری برای کنترل رفتار انسان و پیشگیری از رویدادهای فاجعه‌بار، آینده بشر را تا اندازه زیادی مهار کرده و قرار است حکمرانی خیرخواهانه و باثباتی را برای قرن‌ها تضمین کند. اما با ظهور «میول»، جهش‌یافته‌ای برخوردار از قدرت‌های خارق‌العاده و میلیون‌ها پیرو فداکار که نظم موجود را به سرنگونی و جهان را به بازگشت پیش‌بینی‌ناپذیری تهدید می‌کند، همه این فرض‌ها فرو می‌ریزد.

آیا ترامپ «میول» زمانه ماست؟ او نیز دوست دارد خود را نابودکننده عرف‌ها و قواعد و درهم‌شکننده نهادها ببیند. او نیز بر موج یک هواداری توده‌ای و شخص‌محور به قدرت رسید؛ و همین، این پرسش را پیش می‌کشد که آیا توان تغییر مسیر رویدادها و ساختن آمریکایی متفاوت در جهانی متفاوت را دارد یا نه. رقابت ریاست‌جمهوری، مایه آسودگی بسیاری، آرام و بی‌حادثه پایان یافت؛ اما اگر ترامپ و حامیانش در آنچه می‌گویند جدی باشند، کنترل جمهوری‌خواهان بر ریاست‌جمهوری و کنگره، در کنار دیوان عالی همراه، تغییرات بزرگی در شیوه حکمرانی ایالات متحده - از جمله در حاکمیت قانون - پدید خواهد آورد. رئیس‌جمهور منتخب تهدید کرده است نهادهای مستقل دولتی را که نمی‌پسندد برچیند، برخی دیگر را به تیول شخصی خود بدل کند، ارتش را سیاسی سازد و اگر کنگره از تأیید نامزدهای او خودداری کرد، با انتصاب‌های موقت آن را دور بزند. او متحدان آمریکا را آشکارا و حتی بدتر، نزد دشمنانشان، نکوهش کرده است. همچنین برای حقوق بین‌الملل، قواعد یا نهادهایی چون سازمان ملل متحد، سازمان تجارت جهانی و سازمان جهانی بهداشت، هیچ ارزش یا فایده‌ای برای آمریکا قائل نیست و حتی اتحادهای بنیادین این کشور، مانند ناتو، را خوار می‌شمارد.

آسیموف دانشمند بود، اما به یکی از پرسش‌های محوری درباره توان افراد برای تغییر مسیر تاریخ می‌پرداخت؛ به‌ویژه افرادی که هم قدرت و هم انگیزه درهم‌شکستن نظم موجود را دارند. او پرسشی مرتبط را نیز مطرح می‌کرد: آیا نظم قدیم در هر حال محکوم به زوال بود؟ و اگر چنین است، آیا این افراد صرفاً کارگزار نیروهای بیرونی‌اند که خودِ آنان را شکل داده‌اند؟ پاسخ شاید جایی در میانه این دو باشد. بعید است ناپلئون بناپارت جوان، با پیشینه‌ای معمولی، بدون تلاطم‌های انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه می‌توانست به قدرت برسد. اگر نظام سیاسی نوپای روسیه پساشوروی استقرار بیشتری یافته بود، شاید ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، نیز نمی‌توانست اهرم‌های قدرت را به دست گیرد. او، همانند شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، حکومتی به‌شدت شخصی بنا کرده، کشور قدرتمند خود را حول خویش از نو شکل داده و دگرگونی‌های بزرگی در نظم جهانی پدید آورده است.

در حالی که ناظران می‌کوشند دریابند دومین دوره ریاست‌جمهوری ترامپ برای آمریکا و جهان چه معنایی خواهد داشت، شاید پرسش مهم‌تر این باشد که دموکراسی آمریکا و نظم بین‌المللی تا چه اندازه می‌توانند این فشار را تاب آورند. در برابر رکود بزرگ، نظام‌های دموکراتیک بریتانیا و ایالات متحده تاب‌آور ماندند، اما نظام‌های آلمان و ژاپن فروپاشیدند و جهان به بدترین منازعه نظامی عصر مدرن سقوط کرد. امروز در ایالات متحده، ریشه‌های دموکراسی عمیق است و پراکندگی قدرت میان دولت فدرال و ایالت‌ها، دامنه اقدام هر دولت واحدی را محدود می‌کند.

بااین‌حال، تجربه گذشته یادآور می‌شود که سنجش استحکام نهادها پیش از آنکه مستقیماً به چالش کشیده شوند، بسیار دشوار است. این حکم درباره نظم بین‌المللی نیز صادق است. گرچه نظم کنونی نیرومندتر و تاب‌آورتر از همتای دهه ۱۹۳۰ خود به نظر می‌رسد، در سال‌های اخیر هنجارهایی که مدت‌ها نقض‌ناپذیر تلقی می‌شدند زیر پا گذاشته شده‌اند. اکنون روشن نیست که آیا ترامپ خواهد توانست هدف بارها اعلام‌شده خود، یعنی ایجاد تغییری عظیم و گشودن عصری نو، را محقق کند؛ یا آنکه قوانین و ساختارهای موجود حکومت، مخالفان سیاسی در داخل یا دیگر بازیگران در خارج او را مهار خواهند کرد. آنچه در نهایت رخ می‌دهد، احتمالاً به همان اندازه که به نحوه استفاده خود ترامپ از قدرت بستگی دارد، تابع موازنه نیروهای پیرامون او نیز خواهد بود.

توهم گسست

دانشوران از دیرباز بر سر این پرسش اختلاف داشته‌اند که آیا رهبران نیروهای بزرگ‌تر را شکل می‌دهند یا خود به دست آن نیروها شکل می‌گیرند. دانشمندان علوم سیاسی عموماً از مطالعه کنشگران فردی پرهیز دارند و ترجیح می‌دهند بر اموری تمرکز کنند که قابل شمارش و تجمیع‌اند. ادبیات آنان درباره رهبران و رهبری اندک است؛ و شاید با توجه به حجم توجه و بحث عمومی درباره انگیزه‌ها و اقدامات محتمل صاحبان قدرت در روزگار ما، این کمبود شگفت‌آور باشد. در مقابل، مورخان آسان‌تر توانسته‌اند درباره شخصیت‌های کلیدی بنویسند؛ چنان‌که ایان کرشاو در زندگی‌نامه استادانه‌اش از آدولف هیتلر و استیون کوتکین در زندگی‌نامه ژوزف استالین چنین کرده‌اند. بااین‌همه، مورخان پیوسته از دشواری یافتن توازن درست میان نقش افراد و نیروهای اجتماعی و سیاسی پیرامون آنان آگاه‌اند. البته همه رهبران، چه در اندیشه‌ها و ارزش‌هایشان و چه در تصورشان از سازوکار جهان، محصول زمانه خویش‌اند. اما صاحبان قدرت استثنایی - خواه سیاسی، ایدئولوژیک یا مالی - می‌توانند از آن قدرت استفاده کنند تا جوامع خود و گاه بخش‌های بزرگ‌تری از بشریت را به جای یک مسیر، به مسیری دیگر بکشانند.

تجربه‌هایی که رهبران با خود به قدرت می‌آورند، بر نحوه نگاه آنان به جهان و تصمیم‌هایی که می‌گیرند اثر می‌گذارد. پوتین در پایان جنگ سرد تحقیر شد؛ زمانی که در مقام افسر جوان اطلاعاتی در آلمان شرقی، ناگهان از نماینده امپراتوری شوروی به کسی بدل شد که حتی برای گذران زندگی نیز به‌زحمت کفایت مالی داشت. او فروپاشی اتحاد شوروی را از نزدیک دید؛ هنگامی که جمهوری‌های زیر سلطه آن، مانند اوکراین، فرصت استقلال را غنیمت شمردند. این رخدادهای آسیب‌زا بی‌تردید وسواس او برای بازپس‌گیری سرزمین‌هایی را که از دست‌رفته روسیه می‌داند و برای دوباره بزرگ‌کردن روسیه تشدید کردند. شخصیت نیز اهمیت دارد. در مورد پوتین نمی‌توان عزم و بی‌رحمی او و این باورش را نادیده گرفت که وارث مستقیم رهبران پیشین روسیه و شوروی، مانند پتر کبیر و استالین است؛ رهبرانی که امپراتوری عظیمی ساختند و حفظ کردند و روسیه را نزد همسایگانش محترم و هراس‌انگیز ساختند.

این اعتقاد که آنان از سوی تقدیر، سرنوشت یا خدایان برگزیده شده‌اند، به رهبران سیاسی، متفکران بزرگ، فرماندهان و انقلابیون انگیزه داده و آنان را پایدار نگه داشته است؛ اما اغلب سبب شده نتوانند یا نخواهند مشورت بپذیرند یا به خطای خود اقرار کنند. این وضع گاه به سیاست‌های جنون‌آمیزی انجامیده که ملت‌هایشان را به فاجعه کشانده است. هیتلر در جست‌وجوی سلطه نژاد آریایی، آلمان را ویران کرد و مائو تسه‌تونگ در تعقیب خیال‌پردازی‌های آرمان‌شهری خود، ده‌ها میلیون نفر از مردم کشورش را کشت.

اگر برخی افراد را از تاریخ خشونت‌بار قرن بیستم حذف کنیم، دیگر نمی‌توان آنچه را رخ داده است به‌طور کامل توضیح داد. اگر هیتلر در سنگرهای جنگ جهانی اول کشته شده بود، بعید بود ملی‌گرای آلمانی دیگری با همان ترکیب ایدئولوژی و یقین به برحق‌بودن خویش، اثری مشابه بر جای گذارد. اگر وینستون چرچیل در سال ۱۹۳۱، هنگامی که خودرویی در نیویورک با او تصادف کرد، جان باخته بود، تردید می‌توان داشت که هر فرد دیگری که ممکن بود در سال ۱۹۴۰ در لندن بر سر قدرت باشد، پس از سقوط فرانسه عزم ادامه جنگ را می‌داشت. به‌ویژه دشوار است تصور کنیم نویل چمبرلین - که چرچیل در ماه مه همان سال جانشین او در مقام نخست‌وزیر شد - یا جانشین محتمل دیگر چمبرلین، لرد هالیفاکس، چنین می‌کردند. استالین و مائو در تلاش برای تغییر ماهیت جوامع خود، نسبت به تلفات هولناکی که به مردمشان تحمیل می‌کردند بی‌اعتنا بودند؛ حال آنکه همکارانشان، با وجود آنکه آنان نیز ایدئولوگ بودند، درباره هزینه‌ها تردیدها و ملاحظاتی داشتند. چنان‌که کوتکین درباره مزارع اشتراکی اتحاد شوروی گفته است: «اگر استالین مرده بود، احتمال جمعی‌سازی اجباری و سراسری - که جمعی‌سازی جز این نبود - نزدیک به صفر می‌شد.»

در مورد ترامپ، او برنامه‌هایی برای اخراج ۱۱ میلیون مهاجر فاقد مجوز، از رمق انداختن دستگاه خدمات کشوری و وضع تعرفه‌هایی سرسام‌آور اعلام کرده است؛ آن هم در حالی که متحدان آمریکا را از خود دور می‌کند یا به حال خود وامی‌گذارد. اما روشن نیست چه میزان از وعده‌هایش را واقعاً اجرا خواهد کرد. آیا تهدیدهای او بیش از هر چیز تحریک و طعنه به دشمنانش‌اند، یا اجزای یک چشم‌انداز منسجم برای ساختن آمریکایی دگرگون‌شده در جهانی تقسیم‌شده به بلوک‌های قدرت مبتنی بر معامله‌گری؟ اگر خواست بسیاری از نزدیکان او محقق شود، پاسخ گزینه دوم است. آنچه روشن است این است که حمله او به وضع موجود، با احساس شمار بزرگی از آمریکاییان و بسیاری از هوادارانش در دیگر نقاط جهان هم‌نواست. خواه ترامپ چنین قصدی داشته باشد یا نه، میراث او می‌تواند تغییری پایدار در شیوه کارکرد جهان باشد.

فروپاشی اعتماد

پذیرش اینکه گونه‌هایی از رهبران می‌توانند مسیر تاریخ را تغییر دهند، به این معنا نیست که آنان به‌تنهایی چنین می‌کنند؛ آنان بر جریان‌های متغیر درون جوامع سوار می‌شوند. دگرگونی‌های بزرگ سیاسی و اجتماعی اغلب زمانی فرا می‌رسند که نهادها اقتدار خود را از دست می‌دهند، زیرا مردم دیگر مشروعیت آن‌ها را باور ندارند. برای نمونه، در آغاز قرن شانزدهم، کلیسای کاتولیک نهادی ثروتمند و قدرتمند بود که به نظر می‌رسید تا قرن‌های آینده بر جهان مسیحیت مسلط خواهد ماند. اما در عمل، به لطف دستگاه چاپ و گسترش سواد، انحصار خود بر دانش را از دست می‌داد و فساد فزاینده و آشکار در مراتب کلیسایی نیز اقتدار اخلاقی‌اش را فرسوده بود. هنگامی که مارتین لوتر در سال ۱۵۱۷ رساله‌های مشهور خود را در محکومیت تجارت پرسود آمرزش‌نامه‌ها نوشت، جنبشی را به راه انداخت که طی چند دهه بعد، ساختارهای سیاسی اروپا را دگرگون کرد.

رهبران انقلاب فرانسه با رژیمی رو‌به‌زوال مواجه بودند که زیر بار بدهی قرار داشت و روزبه‌روز نامحبوب‌تر می‌شد؛ نه فقط نزد کسانی که از نابرابری‌های آن رنج می‌بردند، بلکه حتی میان اشرافی که از آن بهره برده بودند. به‌همین‌سان، تا دهه ۱۹۸۰ حتی بیشتر کسانی که برای نظام شوروی کار می‌کردند، دیگر به مارکسیسم باور نداشتند. اما پیش‌بینی زمان دقیق پایان، مسئله دیگری بود.

در ایالات متحده، جاذبه ترامپ نشان می‌دهد که با سیاست‌ورزی معمول روبه‌رو نیستیم، بلکه پای سرخوردگی گسترده از نهادهای موجود در میان است. در دوره ریاست‌جمهوری جو بایدن، اقتصاد عملکرد خوبی داشت، بیکاری کاهش یافته بود و دولت در کنترل مرز جنوبی پیشرفت می‌کرد؛ اما برداشت بسیاری از رأی‌دهندگان متفاوت بود. مهم‌تر آنکه در بخش بزرگی از کشور، دولت فدرال ناکارآمد و فاسد، یا حتی خودکامه، دیده می‌شد. دموکراسی‌ها به اعتماد وابسته‌اند و این اعتماد در حال فرسایش بود. ترامپ به‌خوبی می‌توانست به نگرانی‌ها و ناخشنودی‌های آمریکاییان صدا ببخشد.

بهره‌گیری از نارضایتی در روزگار آشفته برای رسیدن به قدرت، نوع خاصی از نبوغ و آمادگی برای نادیده‌گرفتن عقل متعارف و رسوم جاافتاده می‌طلبد. ولادیمیر لنین، بنیان‌گذار اتحاد شوروی، از بخت مساعد زمانه برخوردار بود، اما خود نیز بخت خویش را ساخت. حزب بلشویک او با شعار ساده اما درخشان «صلح، نان، زمین» و تمرکز وسواس‌گونه لنین بر کسب قدرت، توانست در مناطق کلیدی کشور حمایت به دست آورد. این حزب در نوامبر ۱۹۱۷ قدرت را تصرف کرد؛ اقدامی که پیامدهایی دیرپا برای آنچه بعدها اتحاد شوروی شد و نیز برای جهان داشت. هیتلر نیز توانست شمار کافی از آلمانی‌های بانفوذ - از جمله صاحبان کسب‌وکار، ژنرال‌های ارشد و نزدیکان رئیس‌جمهور آلمان و قهرمان جنگ، پاول فون هیندنبورگ - را متقاعد کند که در ژانویه ۱۹۳۳ باید صدراعظم شود. یک ماه بعد، پس از آتش‌سوزی رایشتاگ، اختیارات اضطراری به هیتلر داده شد. او به‌سرعت باقیمانده جمهوری وایمار را از میان برد و همانند ناپلئون، لنین و جانشین لنین، استالین، رژیمی تازه با نهادها و ارزش‌های جدید و برندگان و بازندگان تازه برپا کرد.

چنین کارگزاران قدرتمند تغییر، اغلب با استقبال مواجه می‌شوند. در آلمان اوایل دهه ۱۹۳۰، بسیاری از مردم از خشونت، بی‌ثباتی و اقتصاد رو‌به‌زوال خسته بودند و امید داشتند رهبری مقتدر نگرانی‌های آنان را جدی بگیرد و راه‌حل‌هایی تازه و مؤثر برای فرارسیدن روزهایی بهتر و آرام‌تر عرضه کند. کشورهای غربی مانند فرانسه، بریتانیا و ایالات متحده - که در شرایطی دیگر شاید از نیروهای دموکراتیک آلمان حمایت می‌کردند یا پس از قدرت‌گیری نازی‌ها در پی مهار آنان برمی‌آمدند - خود با آثار رکود بزرگ بر جوامعشان دست‌وپنجه نرم می‌کردند و از گسترش کمونیسم و اوج‌گیری نظامی‌گری ژاپن بیم داشتند. همانند رژیم فاشیستی بنیتو موسولینی در ایتالیا، بسیاری با رشک به دولت تازه نازی می‌نگریستند که اقتصاد آلمان را احیا می‌کرد و منافع این کشور را با جسارت در عرصه بین‌المللی پیش می‌برد. حتی دموکراسی‌های پیشرو غربی نیز فاشیست‌ها و خودکامگان بالقوه خود را پدید آوردند؛ افرادی چون سِر اسوالد موزلی در بریتانیا یا هیوئی لانگ و پدر کافلین در ایالات متحده.

پرسش فوری امروز این است که آیا ترامپ برخی حدود را در داخل و خارج رعایت خواهد کرد، یا با اتکا به قدرت خود آن‌ها را نادیده خواهد گرفت. چرچیل در مقام نخست‌وزیر دوران جنگ، اختیاراتی استثنایی داشت، اما همواره به پارلمان احترام گذاشت. به‌محض پایان جنگ در اروپا، با انحلال مجلس عوام موافقت کرد تا انتخابات عمومی برگزار شود. پس از سال‌ها که دیوان عالی علیه قوانین «نیو دیل» او رأی می‌داد، فرانکلین روزولت، رئیس‌جمهور آمریکا، در اندیشه طرحی برای افزایش شمار قضات دیوان و افزودن هواداران خود به آن افتاد؛ اما هنگامی که اعتراض گسترده‌ای علیه اقدامی که خلاف قانون اساسی تلقی می‌شد برخاست، عقب نشست. او دیگر برای به چالش‌کشیدن نظام دموکراتیک تلاش نکرد. بااین‌حال، رهبران دیگری در تعقیب قدرت و افتخار، به هزینه مسیر انتخابی خود یا خواست مردمشان اندک توجهی نشان داده‌اند. روس‌ها بابت تصمیم نسنجیده پوتین برای حمله به اوکراین بهایی سنگین می‌پردازند؛ شمار تلفات اکنون بیش از ۷۰۰ هزار نفر برآورد می‌شود، اما او تا اینجا نشانه چندانی از تغییر مسیر نشان نداده است.

همه‌چیز مجاز است

نحوه برخورد ترامپ با قواعد نانوشته و مفروضات ناگفته، ممکن است در تعیین آینده نظم بین‌المللی نقشی اساسی داشته باشد. در سال ۱۸۰۴، ناپلئون هنجارهای پذیرفته‌شده را نادیده گرفت؛ او دستور داد یکی از سلطنت‌طلبان برجسته، «دوک دانگین»، از ایالت بادن آلمان ربوده و پس از یک محاکمه شتاب‌زده نظامی در فرانسه اعدام شود. بخش بزرگی از اروپا شوکه شد، اما این اقدام به تحکیم سلطه ناپلئون بر فرانسه کمک کرد. اتحاد شورویِ تازه‌تأسیس در دوره لنین، انقلاب جهانی را ترویج و دیپلماسی متعارف را رد کرد. هیتلر نیز به‌طور مشهور پذیرش پیمان ورسای در پایان جنگ جهانی اول از سوی آلمان را محکوم کرد و یک‌به‌یک آنچه را «زنجیرهای» این پیمان می‌نامید گسست؛ از جمله با نظامی‌سازی دوباره راینلند و آشکارکردن وجود نیروی هوایی آلمان. بی‌هزینه‌ماندن این اقدامات، دیگران را نیز جسور کرد؛ از جمله فرماندهان نظامی ژاپن که تجاوز بی‌دلیل خود در چین را ادامه دادند و موسولینی که اتیوپی را تصرف کرد.

نظم بین‌المللی امروز نیرومندتر و تاب‌آورتر به نظر می‌رسد. پس از جنگ جهانی دوم، متفقین پیروز نهادهای تازه‌ای - از جمله سازمان ملل متحد و نظام پولی بین‌المللی برآمده از برتون وودز - ایجاد کردند تا از آنچه منشور ملل متحد «بلای جنگ» می‌نامید جلوگیری کنند و با نیروهایی مانند فقر که کشورها را به توسل به منازعه مسلحانه سوق می‌دهند، مقابله کنند. گرچه جنگ سرد مانع استقرار کامل نظم تازه شد، دو ائتلاف رقیب ناتو و پیمان ورشو به‌تدریج راه‌هایی برای تعامل با یکدیگر و اجتناب از جنگ هسته‌ای تمام‌عیار یافتند. برای مثال، معاهدات رسمی محدودسازی تسلیحات را امضا کردند و قواعد و توافق‌های غیررسمی‌ای پدید آوردند تا خطر سوءبرداشت‌هایی را که می‌توانست به جنگ بینجامد کاهش دهند. با وجود لفاظی‌ها نیز هیچ‌یک از دو طرف نکوشید نیروهای طرف دیگر را در میدان به عقب براند.

بخش بزرگی از آن نظم با پایان جنگ سرد از میان رفت، اما اجزایی از آن همچنان باقی ماند؛ از نهادهایی مانند سازمان ملل گرفته تا معاهداتی که همه‌چیز، از هوانوردی غیرنظامی تا تجارت بین‌المللی، را تنظیم می‌کنند. مهم‌تر از همه، توافق ناگفته پس از ۱۹۴۵ مبنی بر اینکه تصرف سرزمین با زور در هیچ نقطه جهان نمی‌تواند مبنای حاکمیت قرار گیرد، تا اوایل قرن بیست‌ویکم دوام آورد. اما اکنون این تفاهم نقض شده است: روسیه بخش‌هایی از اوکراین را تصرف کرده و دولت آمریکا ادعای حاکمیت اسرائیل بر بلندی‌های جولانِ گرفته‌شده از سوریه را به رسمیت شناخته است. همانند سیاست داخلی، رهبرانی که قواعد را می‌شکنند و بهایی نمی‌پردازند، ممکن است دیگران را به تکرار همان کار ترغیب کنند. «دموکراسی غیرلیبرال» ویکتور اوربان، نخست‌وزیر مجارستان، الهام‌بخش بسیاری از هواداران ترامپ در آمریکا، از جمله استیو بنن، راهبردپرداز سیاسی، و ایلان ماسک، کارآفرین حوزه فناوری، شده است. حملات بی‌دلیل پوتین به همسایه‌ای مستقل نیز برای رهبرانی مانند شی جین‌پینگ سابقه‌ای ایجاد کرده است - به‌ویژه اگر این حملات به تصرف سرزمین برای پوتین بینجامد. شی مدت‌هاست هدف بازگرداندن تایوان به زیر حاکمیت چین را اعلام کرده است. هنجارهایی که دهه‌ها دوام آورده‌اند، گاه به این شیوه فرو می‌ریزند.

گفته می‌شود آمریکاییان از ایفای نقش پلیس جهان خسته شده‌اند؛ و چه کسی می‌تواند آنان را سرزنش کند؟ اما چشم‌انداز سیاست انزواگرایانه در دوره ترامپ، حتی احتمال خروج آمریکا از ناتو و تضعیف بیشتر اتحاد غربی، رویارویی با چین و جنگ تعرفه‌ای با بخش بزرگی از جهان، بعید است آمریکا یا دیگر کشورها را امن‌تر کند. افزون بر این، تداوم رشد جنبش‌های ملی‌گرای راست‌گرا در اروپا ممکن است حمایت از نظم بین‌المللی‌ای را که آمریکا بارها از آن بهره برده است، بیش‌ازپیش فرسوده سازد.

همچنین روشن نیست که جهان می‌داند چگونه باید با رهبری برخورد کند که احتمالاً از دوره نخست خود نیز بی‌ثبات‌تر خواهد بود و تمایل بیشتری به نادیده‌گرفتن قواعد خواهد داشت. در روابط بین‌الملل همواره این خطر وجود دارد که خطاها و سوءتفاهم‌ها، همان‌گونه که در سال ۱۹۱۴ رخ داد، به رویارویی بینجامند؛ اما امروز به نظر می‌رسد این خطر رو به افزایش است. حتی هم‌زمان با برگزاری انتخابات آمریکا، کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی، یک موشک بالستیک قاره‌پیمای دوربرد را آزمایش کرد و با اعزام نیروهای کره شمالی برای کمک به روسیه، به پوتین نزدیک‌تر شد و منازعه اوکراین را ابعادی بین‌المللی بخشید. پوتین نیز آستانه پایین‌تری برای استفاده از سلاح هسته‌ای اعلام کرده و گونه تازه‌ای از موشک فراصوت را علیه کی‌یف به کار برده است. اکنون که ترامپ زمام امور را به دست می‌گیرد، دشوار است حدس بزنیم اقدامات او دمای تنش‌های بین‌المللی را پایین خواهد آورد یا بالاتر خواهد برد. در سه‌گانه آسیموف، سرانجام «میول» مهار می‌شود، قدرت‌هایش را از دست می‌دهد و با بازگشت نظم کهکشانی، به سیاره کوچک خود بازگردانده می‌شود. اما این فقط داستان علمی-تخیلی است.

منابع


درباره نویسنده

پیشنهادهای مرتبط