مقدمه‌ای بر ژئوپلیتیک راه‌های خروج از انحطاط سرزمینی؛ هشت چالش برای سکونت در سرزمین میانه

روایتی از تغییر نظم جهانی و پرسش از امکان بازگشت ایران به مرکز تحولات

ایران در طول تاریخ، در قلب شبکه ارتباطی شرق و غرب و شمال و جنوب قرار داشته است؛ اما دگرگونی نظم جهانی و ظهور قدرت‌های دریامحور، این موقعیت تاریخی را به چالش کشیده است. این نوشته با تمثیل یک فروشگاه کنار جاده، مسئله افول ژئوپلیتیکی ایران و امکان احیای جایگاه آن را بررسی می‌کند.

مقدمه‌ای بر ژئوپلیتیک راه‌های خروج از انحطاط سرزمینی؛  هشت چالش برای سکونت در سرزمین میانه

ایران سرزمین میانه؛ بحران یک موقعیت تاریخی

اشتراک‌گذاری

ز حدود سه هزار سال قبل که زندگی متمدنانه، وسیع و بزرگ شد و رفت و آمد

بین سرزمین‌ها، به عنوان یک ایده برای بالا بردن بهره‌وری زندگی اهمیت پیدا کرد و لشکرکشی

و تجارت و زیارت و مهاجرت و سفر و... به بخشی از معنای زندگی روی کره زمین تبدیل شد،

سرزمین ایران بین پنج دریای خزر، سیاه، مدیترانه، سرخ و عمان تبدیل شد به سرزمین میانه

جهان و تا همین دو سه قرن اخیر عالم بر محور این سرزمین به شرق و غرب و شمال و جنوب

تقسیم می‌شد و روایت جهان بر محور این جغرافیا انجام می‌شد.

این سرزمین را امروز با نام‌های مختلف می‌توان نام‌گذاری کرد. مثلاً می‌توان

همان ایران بزرگ تاریخی که کورش هخامنشی یکپارچه کرد و یکبار دیگر در دوره ساسانیان

نیز به همان اندازه اولیه دست پیدا کرد، دانست. می‌توان با توجه به هویت فرهنگی که

از سده اول اسلامی به خود گرفت، آن را ام‌القرای اسلامی و مرکز جغرافیای فرهنگی اسلام

و تشکیل امت اسلامی دانست و می‌توان مثل هارفورد مکیندر پدر ژئوپلیتیک و ژئواستراتژی

انگلیسی، آن را سرزمین پنج دریا نامید یا مثل اروپایی‌های تازه به دوران رسیده آن را

خاورمیانه نامید و یا مثل آمریکایی‌ها جغرافیای فرماندهی مرکزی نیروی دریایی آمریکا

سنتکام نامید و یا بر اساس صفحه‌های زمین‌شناسی آن را غرب آسیا یا نقطه تلاقی سه قاره

آسیا و اروپا و آفریقا نامید و... اما هر کدام از این‌ها را که به عنوان اسم قبول کنید،

سرزمینی را یاد کرده‌اید که آن شیر نشسته در پرچم ایران قدیم را مدنظر داشته‌اید. شیری

که پایش در دره سند است و تاجش تاجیکستان است و دمش رود نیل است. پس سرزمین میانه سرزمینی

است از سند تا نیل!

هویت تاریخی و جایگاه ایران در جهان

هانری کربن با اشاره به این هویت ایران بزرگ و تاریخی بود که در کتاب

تاریخ فلسفه اسلامی‌اش نوشته بود که «ایرانیان همواره خود را در مرکز جهان تصور می‌کردند،

نه از سر غرور، بلکه به دلیل درک عمیق از پیوندهای تمدنی داشتند». چرا که این سرزمین

فقط یک سرپل برای عبور از شرق به غرب و از شمال به جنوب نبود، بلکه در آن دوران نظمی

بر جهان حاکم بود که قلب تپنده آن هر جا که بود در این سرزمین قرار می‌گرفت و نمی‌توانست

بیرون از آن باشد.

بودن در جایگاه مهمی مثل این سرزمین، همیشه هم فرصت و نعمت هم نبود و

چالش‌ها و بحران‌های بزرگی نیز ایجاد می‌کرد. در ادامه به تعدادی از این چالش‌ها اشاره

می‌شود.

چالش اول: اینجا مرکز جهان است یا میانه؟

برای این منطقه از جهان، یک نزاع تاریخی بین دو استعاره همیشه در جریان

بوده است و تا قبل از دنیای مدرن، این استعاره‌ها مسئله‌های اصلی این سرزمین بوده‌اند.

  • استعاره اول اینکهاینجا مرکز زمین است.
  • استعاره دوم اینکهاینجا وسط و میانه جهان است.

واضح است که از قدیم تا به امروز، همیشه قدرت و سیاست بر اساس اینکه جهان

مرکز احتیاج دارد جهان را توصیف کرده و به‌صورت تاریخی، غلبه با استعاره اول بوده اما

به هر حال تفاوت بنیادین این دو استعاره چندان مهم است که نمی‌توان از آن گذشت.

در استعاره «اینجا مرکز جهان است» ساکنین این سرزمین می‌توانند به خاطر

مرکز بودن، کل جهان را به عنوان پیرامون خود در نظر بگیرند؛ یعنی بودن همه ملت‌ها را

در نسبت و به نفع بودن خودشان در نظر بگیرند و آن‌ها را برای منافع ساکنین به دشمنی

با هم، به تصورات اشتباه نسبت به همدیگر سوق دهند و از این فرصت استفاده کنند و منابع

آن‌ها را به نفع منافع خودشان مصادره سخت یا نرم کنند و نظریه اجتماعی استیلاء و تضاد

را بر زندگی بشر بگسترانند. اما در استعاره «اینجا میانه و وسط جهان است» ساکنین این

سرزمین باید به ماموریت خود در قبال دیگر سرزمین‌ها عمل کنند و واسط صادق و امینی بین

ایشان باشند و سعی کنند با روایت درست، جهان را بسازند و همه را به درستی به هم وصل

کنند تا ارتباطات درست، باعث ایجاد نظم بشود، نه قدرت استیلاگری ساکنین این سرزمین.

بر این اساس باید سیاست و حکمت عملی شکل می‌گرفت که همه از سر انسانیت، با دیگر ممالک

ارتباط می‌گرفتند و در ارتباط با آن‌ها در دادن دست یاری پیشگام می‌شدند تا مردم کشورهای

چپ و راست و شمال و جنوب هم این صداقت را باور کنند و آن‌ها نیز راه یاری و دوستی و

راستی را برگزینند و در نهایت از نظریه اجتماعی تا نظریه دولتی شکل بگیرد که یاریگری

و تعاون را ایده اصلی معقولی برای بشریت نماید و متهم به خوش‌بینی و خیالی بودن نشود.

البته واقعیت این است که سلاطین و علم و اخلاق حاکم بر این سرزمین غالباً

طرفدار استعاره اول بوده و این انبیاء بوده‌اند که سعی کرده‌اند استعاره دوم را تبیین

کنند و بعد هم آن را روی زمین بسازند و ملت‌های این سرزمین را به آن دعوت کنند. بنابراین

این دو استعاره، می‌تواند یک روایت از منازعه تاریخی انبیاء و طرفدارانشان با فرعون‌ها

و نمرودها، و قیصرها و کسری‌ها باشد. انبیاء منادی اصلی این هستند که مردم این منطقه

باید خود را «امت وسط» و میانه ببینند، اما مردم نسبت به این دعوت وضعیت یکسانی ندارند.

غالباً، هرچه به جانب شرقی این سرزمین‌ها بیاییم، گرایش به ایده «اینجا سرزمین میانه

است» بیشتر می‌شود و هر چه به جانب کرانه‌های مدیترانه می‌روید، گرایش به سمت این است

که خود را مرکز عالم و حتی مرکز همین سرزمین ببیند بیشتر می‌شود. شاید این را بتوان

به عنوان یک تفاوت عمده بین تمدن رومی و ایرانی هم برشمرد!

چالش دوم: لشکرکشی غرب و شرق برای فتح قلب تپنده مرکز

بسیاری از لشکرکشی‌های تمدن‌های غربی و شرقی به سمت درون این سرزمین،

نیز به خاطر این بود که امکانات در جهان کم بود و قدرت حاکم بر سرزمین میانه نیز تمایل

داشت که اینجا را مرکز جهان ببیند تا امکانات جهان را به سمت خودش گسیل کند. به عنوان

مثال راه ابریشم راهی نبود که به تاجران غربی و شرقی اجازه دهد که خودشان از شرق تا

غرب را تجارت کنند. تاجران در ورودی‌های سرزمین میانه کالاهای خود را به ساکنین می‌فروختند

و آن‌ها بودند که با اختیار خودشان این کالاها را در جهان به چرخش در می‌آوردند و ماهیت

آن را برای ملت‌های خریدار روایت می‌کردند. این اتفاق بر سر علم‌ها و فرهنگ‌ها و حتی

ادیان نیز می‌افتاد!

واضح است که شرق و غرب و شمال و جنوب دنیا تمایل دارند تا ساکنین این

سرزمین بپذیرند که میانه هستند و نه مرکز؛ هر وقت ایده مرکزیت این سرزمین قوت گرفته،

ساکنین غرب و شرق تصمیم به ما گرفته‌اند تا برای نجات خودشان، حکومت مرکز را از آن

خود کنند. چنان‌چه اسکندر مقدونی 2300 سال قبل یکبار این کار را از جانب غرب انجام

داد و یا چنگیزخان مغول و نوادگانش حدود 800 سال قبل از جانب شرق انجام داد.

چالش سوم: نزاع درونی؛ مرکزِ مرکز کجا باشد؟

نیازی به توضیح نیست که به همین نسبت درون سرزمین میانه نیز بر سر اینکه

پایتخت کجا باشد و چه کسی از نعمت مرکزِ مرکز بودن بهره ببرد نیز همیشه دعوا بود. لذا

به‌صورت سنتی بین شرق این سرزمین و غرب آن نزاع دائمی برقرار بود همه سه هزار سال تمدن،

یک قدرت در جانب شرق بود که در فلات ایران اداره می‌شد و یک قدرت در کنار مدیترانه.

این دو هم با هم نزاع می‌کردند و جنگ دائمی داشتند و اگرچه بین آن‌ها معمولاً یک موازنه

برقرار بود و نمی‌توانستند همدیگر را به‌صورت کامل از میدان به در کنند، اما نزاع هم

تمامی نداشت.

قطعاً دیگر لازم نیست که بگوییم قومیت‌ها و خرده‌جغرافیاها و خانواده

هم برای به‌دست آوردن پایتختی این «مرکز پرنعمت» همیشه در حال جنگ بوده‌اند! لذا نقشه‌های

جنگ‌های ثبت شده تاریخ می‌گوید که بیش از 90 درصد جنگ‌های تاریخ جهان در این منطقه

بوده است!

بنابراین، بودن در این سرزمین برای ساکنین آن همیشه هم یک موهبت بوده

و هم یک بحران همیشگی! و شاید طولانی‌ترین حرمان و غم حاکم بر این سرزمین این بوده

است که این هم‌سرنوشتی که ساکنین سند تا نیل دارند، به جای اینکه تبدیل به دوستی و

رشد و موفقیت و سعادت بشود، به دشمنی و ظلم و فسق بدل شده و راه خروج از آن هم پیدا

نمی‌شود!

چالش با مدرنیته: جهانی که دیگر به قلب تپنده سند تا نیل محتاج نیست!

بلایی که مدرنیته بر سرزمین ما آورده است، بلایی بسیار عجیب است! مدرنیته

معنای سرزمینی ما را بالکل از بین برد و این چیزی نبود که با اصلاح فساد حاکمان و ساختن

مذاهب بتوانیم جبران کنیم! چرا که ما دیگر نه می‌توانستیم میانه جهان باشیم و نه مرکز

و بزرگ‌ترین بحران امروز ما این است که پس ما چه هستیم؟

جهان مرکز جدیدی پیدا کرد! اروپا که یک گوشه‌نشین جغرافیایی است، توانست

مرکز جهان بشود! اما چگونه؟ به کمک دریاپایه کردن قدرت و بی‌ارزش کردن سرزمین‌های دارای

عمق خشکی! لذا چهار قرن است که ما رقابت‌های سنتی درونی خودمان را داریم اما بازیچه

مرکز جدید جهانی هم هستیم و نمی‌توانیم راه خروج را پیدا کنیم!

چالش پنجم: آقای پایتخت! اسرائیل بدسیرت!

یک نکته مهم درباره نظمی که دریامداران غربی در منطقه ایجاد کرده‌اند

این است که از زاویه آن‌ها، کل سرزمین میانه یک سرزمین هم‌سرنوشت است، پس باید این

سرزمین اولاً به تفرق و نزاعات مختلف مبتلا باشد و ثانیاً به عنوان یک مستعمره واحد

دیده شود که یک پایتخت و یک مرکز نمایندگی از سوی تمدن غربیِ دریاپایه داشته باشد تا

حداکثر کنترل و حداکثر بهره‌وری را بدهد. طبیعی است که این پایتخت باید در کنار مدیترانه

باشد و نقطه اتصال همه سرزمین میانه به دنیای غرب ابزار وابسته‌سازی و کنترل و رهبری

آن باشد. این نقش بیش از 70 سال است که بر عهده اسرائیل است.

چالش ششم: نفت و بندر، عامل ظهور قدرت‌های جدید در منطقه

و شاید اگر نبود معجزه نفت که بار دیگر تمدن جدید را به سرزمین میانه

محتاج کرد، تا به حال فاتحه زندگی در این سرزمین‌ها که جزء کمربند خشک جهان هستند خوانده

شده بود! اما همین نفت هم برای همه به یک اندازه موهبت نبود.

آمدن نفت، جغرافیایی را که دارای دو مزیت داشتن نفت و بندرگاه ساحلی تجارت

انرژی و کالا بود را ذی‌نفع تمدن اقیانوس‌پایه کرد و آن‌ها را به مرور از هویت خود

در سرزمین میانه جدا کرد و پس از جنگ اول و دوم جهانی کوچک‌های مستقلی شدند که خود

یک واحد سیاسی و به قول ما کشور شدند! تمدن دریایی به آن‌ها نقش و هویت جدید داد! مصداق

اصلی این جغرافیا، کشورهای کوچک حاشیه خلیج فارس هستند. این کشورها که در نظم طبیعی

این منطقه گاهی در حد یک استان یا شهر هم جایگاه نداشتند، حالا کشور شده‌اند و قدرت

اثرگذاری در حد کشورهای بزرگ و مهم منطقه پیدا کرده‌اند. حتی در سال‌های اخیر، بزرگ‌ترین

صندوق سرمایه‌گذاری بر فناوری‌های آینده نیز محسوب می‌شوند و برای خودشان در قرون جدید

مدرن هم جایگاهی متصور می‌شوند. به این ترتیب، بعد از اسرائیل دومین ذی‌نفع و حامی

نظم دریاپایه، همین کشورهای حاشیه خلیج فارس هستند که اگرچه مسلمان و جزئی از یک فرهنگ

قدیمی هستند، اما در اصل رقیب آن و ذی‌نفع مهم ضعیف ماندن آن هستند. چالش بزرگی است

که برای بازگرداندن این قطعه به رویای سرزمین مادری چه باید کرد؟

چالش هفتم: با استبداد بجنگیم یا استعمار؟

در حالی که همه تمرکز ما در این سال‌ها، مبارزه با استبداد حاکمان‌مان

-به کمک سفارت‌خانه‌های انگلیس و روس و فرانسه و اخیراً آمریکا- بوده است، آیا اصلاً

گرانیگاه مبارزه برای پیشرفت درون جامعه خودمان بوده؟! وقتی به کشورهای آرام و پیشرفته

سفر می‌کنیم، کارمندان و تاجران و معلمانی به مراتب ضعیف‌تر از نمونه‌های مشابه‌شان

در جامعه خودمان را مشاهده می‌کنیم که با همان کارهای نیم‌بند و حتی غلط خودشان، زندگی

بهتر و کشور بهتری دارند! اما چرا ما با استعداد و دردمندی به مراتب بیشتری از آن‌ها

نمی‌توانیم مشکل را حل کنیم؟ جواب یک چیز است! مبارزه با استعمار را باید تکیه‌گاه

اصلی مبارزه با استبداد و فساد داخلی قرار دهیم.

قبل از شروع دوران مدرن، بازی بزرگ ارتباطات تجاری و نظامی جهان زمینی

بود چرا که فناوری ارتباطات آبی بسیار محدود بود و تنها در جهت طبیعی آب‌های آزاد می‌توانستیم

کشتی‌رانی کنیم و لذا هر مسیری یک‌بار در سال به سمت شرق و یک‌بار هم به سمت غرب قابل

طی کردن بود، پس هر سال فقط یک‌بار می‌توانستیم یک مراوده دریایی را انجام دهیم. اما

کشورهای اروپایی با توسعه کشتی‌های بادبانی و بعد استفاده از سوخت در کشتی‌ها، مسیرهای

دریایی را به زندگی بشر اضافه کردند. مسیرهایی که هم ارزان‌تر بود و هم به دفعات می‌توانست

تکرار شود و هم در مالکیت هیچ‌کسی نبود و می‌توانست یک الگوی جدید از روابط را بر خود

بپذیرد. اینجا بود که تمدن‌های تلاسوکرات که مبتنی بر تسلط بر دریاها و اقیانوس‌ها

بودند پا به میدان گذاشتند و شبکه نفوذ بکر جدیدی را تأسیس کردند که در تاریخ بشر بی‌سابقه

بود. نیاز به سرزمین میانه را مدام کمتر و کمتر می‌کرد. تیر خلاص را تأسیس کانال سوئز

در 1869 به کل این سرزمین وارد کرد. آبراهه‌ای که تجارت جهانی تمدن‌های اقیانوس پایه

غربی به منطقه شرق را تا 9 هزار کیلومتر کاهش می‌داد و این انقلابی به نفع غرب دریامدار

و شرق و تمدن‌های خشکی‌پایه بود! بنابراین از استعمار اول که پرتغال و اسپانیا بود

تا استعمار انگلستان و فرانسه و بعد الان استعمار آمریکایی ما با یک تمدن دریامداری

طرف هستیم که قدرت خود را از طریق دریاها به‌دست می‌آورد و سرزمین‌های دارای عمق خشکی

و مزیت خشکی را ناامن و پر اختلاف و از هم بریده کرده تا روی شعله کم منازعات داخلی

بسوزند و نتوانند تمدن‌های بری را به میدان رقابت با تمدن‌های بحری بازگردانند.

چالش هشتم: چالش سخت با آینده

اخبار حکایت از آن دارد که نظم برآمده از بازی‌های بزرگ قرن نوزدهم و

بیستم تمدن بحری رو به فرسایش گذاشته و قرن جدید به دلایل مختلف نیاز به بازتنظیم بزرگ

جهان دارد و لذا بنا دارد تا نظم جهانی را بدون اجازه ما تغییر دهد. در این موقعیت،

ساکنین سرزمین میانه به دو دسته تقسیم شده‌اند:

رویکرد نخست: پیوستن به نظم تمدن اقیانوس‌پایه

  • کسانی که فکر می‌کنند نظم تمدن اقیانوس‌پایه مدرن برای آن‌ها هم آب دارد

و هم نان و با پیوستن به آن و جدا شدن از سرزمین میانه و اسلام، مشکل‌شان حل می‌شود

و نیاز به جنگ با تمدن غربی ندارند! مصر در کنار کانال سوئز، کشورهای حاشیه خلیج فارس

و حتی ترکیه از آن جهت که واجد سرزمین آناتولی است، مهم‌ترین آن‌ها هستند. نظام آموزش

استعماری هم سعی کرده است برای همه ملت‌ها هویت‌های باستانی ناسیونالیستی درست کند

و آن را تکیه‌گاه مدرن شدن و فراموشی هویت هم‌سرنوشت با سرزمین میانه بکند. این گروه

در روابط درونی سرزمینی هم به نظریات مرکز-پیرامون گرایش دارند و از هیچ فرصتی برای

توسعه منفعت‌طلبی اقتصادی و سیاسی در کشورهای دیگر نمی‌گذرند و لذا بانی اصلی یکپارچه

نشدن هویتی و سیاسی و فرهنگی این منطقه هستند.

رویکرد دوم: احیای سرزمین میانه و محور مقاومت

  • کسانی که به لحاظ ایمانی و یا مشاهده میدانی به این باور رسیده‌اند که

تمدن دریاپایه حقارت و آشفتگی سرزمینی آن‌ها را می‌خواهند و اجازه توسعه را به آن‌ها

نخواهد داد. این گروه که امروز بر محوریت ایران در حال توسعه هستند، به محور مقاومت

موسوم شده‌اند و تلاش می‌کنند که احیاء سرزمین میانه در قالب یک انقلاب همه‌جانبه در

جغرافیای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، هم رویای آرامش و برادری را به درون سرزمین بازگردانند

و هم در بلندمدت نظم گرگ‌صفتانه حاکم بر دنیا را به یک نظم انسانی که وعده بزرگ ادیان

ابراهیمی بوده است بدل کنند. آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان معمار بازی بزرگ این محور،

پس از شهادت سیدحسن نصرالله، فرمانده بزرگ این جبهه در عمق غرب اسلامی، از این محور

با عنوان محور نصرالله یاد کرد!


درباره نویسنده

پیشنهادهای مرتبط