حدیبیه؛ جواز مذاکره یا معیار سنجش توافق؟

حدیبیه؛ معیار سنجش توافق، نه مجوز آن

صلح حدیبیه می‌تواند اصل امکان مذاکره با دشمن را اثبات کند، اما از آن نمی‌توان درستی هر توافقی را نتیجه گرفت. اعتبار این قیاس زمانی روشن می‌شود که موازنه قدرت، ابتکار عمل، هدف مذاکره، مفاد توافق و هزینه نقض عهد نیز با حدیبیه سنجیده شود.

وقتی «عقلانیت» اسم رمز تسلیم می‌شود
اشتراک‌گذاری

حدیبیه؛ جواز مذاکره یا معیار سنجش توافق؟

لح حدیبیه هر بار که بحث مذاکره و توافق با آمریکا جدی می‌شود، ظرفیت آن را دارد که به یکی از مهم‌ترین مستندات تاریخی موافقان مذاکره تبدیل شود. صورت استدلال هم در نگاه اول روشن و محکم به نظر می‌رسد: پیامبر اسلام با دشمنی که سابقه خصومت و درگیری داشت وارد مذاکره شد و با او پیمان بست؛ پس مذاکره با دشمن را نمی‌توان به خودی خود نشانه عدول از اصول یا ضعف سیاسی دانست.

تا اینجا ایرادی به استدلال وارد نیست. حدیبیه واقعا نشان می‌دهد که اصل مذاکره و پیمان با دشمن، در هر شرایطی منتفی نیست. اشکال از جایی آغاز می‌شود که از «امکان مذاکره» به «درستی یک مذاکره مشخص» می‌رسیم؛ گویی سابقه حدیبیه به‌تنهایی می‌تواند درباره مطلوبیت هر توافق دیگری نیز داوری کند.

در حالی که حدیبیه اگر قرار باشد برای سیاست امروز معنایی داشته باشد، پیش از آنکه مجوزی برای توافق باشد، باید معیاری برای سنجش آن باشد.

این تغییر زاویه مهم است. پرسش دیگر این نیست که آیا پیامبر با دشمن مذاکره کرد یا نه؛ پاسخ این پرسش روشن است. باید دید آن مذاکره در چه موقعیتی انجام شد، ابتکار عمل در دست چه کسی بود، پیمان چه هدفی را دنبال می‌کرد، چه نسبتی با قدرت مسلمانان داشت و پس از نقض عهد چه اتفاقی افتاد. بدون پاسخ به این پرسش‌ها، از یک شباهت ظاهری نمی‌توان به یک شباهت راهبردی رسید.

دو واقعه ممکن است در یک نقطه کاملا شبیه باشند ــ در هر دو، دو دشمن پشت میز مذاکره بنشینند و سندی امضا کنند ــ اما در عمل دو کار کاملا متفاوت انجام دهند. آنچه ماهیت یک توافق را تعیین می‌کند خود نشستن پشت میز نیست؛ موقعیتی است که طرفین با آن وارد میز می‌شوند و موقعیتی که پس از توافق پیدا می‌کنند.

در حدیبیه، مسلمانان از موضع انفعال مطلق وارد صحنه نشده بودند. آنان پیش از آن یک دوره سخت از درگیری را پشت سر گذاشته و به نقطه‌ای رسیده بودند که قریش ناچار بود حضور و قدرت تازه آنان را در محاسبات خود جدی بگیرد. حرکت به سوی مکه نیز حرکتی نبود که طرف مقابل طراحی کرده باشد و مسلمانان صرفا به آن واکنش نشان دهند. ابتکار حرکت در دست خود مسلمانان بود و مذاکره درون همین وضعیت شکل گرفت.

از همین جا یکی از مهم‌ترین معیارهای مقایسه به دست می‌آید. هرگاه توافقی با حدیبیه سنجیده می‌شود، نخست باید پرسید طرف خودی پیش از ورود به مذاکره چه اهرم‌هایی در اختیار داشته است. آیا این اهرم‌ها در جریان مذاکره به امتیاز تبدیل شده‌اند؟ حفظ شده‌اند؟ یا بخشی از آنها پیشاپیش واگذار شده است؟ توافق چه تغییری در نسبت قدرت دو طرف ایجاد کرده است؟

اگر نتوان به این پرسش‌ها پاسخ داد، نام حدیبیه چیزی درباره کیفیت آن توافق به ما نمی‌گوید.

مسئله دوم ابتکار عمل است. مذاکره همیشه یک معنای سیاسی ندارد. گاهی مذاکره بخشی از طراحی خودی برای تغییر صحنه است و گاهی راهی برای مدیریت فشاری که طرف مقابل ایجاد کرده. ممکن است هر دو در پایان به یک توافق منتهی شوند، اما موقعیت راهبردی آنها یکسان نیست.

در حدیبیه، پیامبر در حال پاسخ دادن به دعوت قریش برای خروج از یک بحران طراحی‌شده از سوی قریش نبود. حرکت مسلمانان به سوی مکه از تصمیم خود آنان آغاز شده بود. گفت‌وگو و پیمان در میانه این حرکت شکل گرفت. اگر قرار است از این تجربه برای امروز استفاده شود، باید همین مؤلفه نیز در مقایسه حضور داشته باشد: مذاکره بخشی از طرح ما برای تغییر صحنه است یا پاسخی به صحنه‌ای که طرف مقابل ساخته است؟

همچنین باید توجه داشت که هدف توافق نیز اهمیت کمتری ندارد... . حدیبیه را نمی‌توان مستقل از مسیری که پیش و پس از آن وجود داشت فهمید. این پیمان برای مسلمانان نقطه پایان منازعه با قریش نبود. نه خصومت بنیادی از میان رفته بود و نه توافق به معنای ادغام دو طرف در یک رابطه عادی و پایدار تلقی می‌شد. پیمان درون یک مسیر بزرگ‌تر معنا داشت و تحولات بعدی نیز نشان داد که خود توافق مقصد نهایی نبود.

همین جاست که استفاده آسان از تعبیر حدیبیه برای هر نوع تنش‌زدایی با دشمن با مشکل روبه‌رو می‌شود. توافق‌ها را باید با کاری که قرار است انجام دهند سنجید. یک توافق ممکن است برای خرید زمان باشد، دیگری برای رفع یک فشار فوری، دیگری برای تثبیت دستاورد موجود و توافقی دیگر برای حل بلندمدت یک منازعه. همه اینها «توافق» هستند، اما کارکرد واحدی ندارند.

اگر غایت دو توافق متفاوت باشد، اشتراک آنها در اصل مذاکره نمی‌تواند تفاوت را از میان بردارد.

مسئله بعدی خود محتوای پیمان است. گاهی در استفاده سیاسی از حدیبیه، آن‌قدر بر اصل تصمیم پیامبر برای صلح تأکید می‌شود که کیفیت خود توافق به حاشیه می‌رود. در حالی که اگر قرار باشد حدیبیه الگو باشد، نمی‌توان فقط «تصمیم به توافق» را از آن برداشت و درباره مفاد و پیامدهای توافق سکوت کرد.

باید پرسید چه چیزی واگذار شد و در برابر آن چه چیزی به دست آمد؟ تعهدات دو طرف چه نسبتی با یکدیگر داشت؟ کدام تعهد فوری و کدام مؤجل بود؟ توافق چه محدودیت‌هایی ایجاد کرد و چه فرصت‌هایی گشود؟ از همه مهم‌تر، پس از امضا، قدرت مانور کدام طرف بیشتر شد؟

همین پرسش‌هاست که یک توافق را به تصمیمی موفق یا ناموفق تبدیل می‌کند. سابقه تاریخی صلح نمی‌تواند جای ارزیابی متن و نتیجه یک قرارداد جدید را بگیرد.

بیعت رضوان نیز در همین نقطه اهمیت پیدا می‌کند. در بسیاری از جاها که حدیبیه را صرفا به عنوان نمونه‌ای از «صلح با دشمن» معرفی می‌کنند، این نکته کمتر دیده می‌شود. حال آنکه پیش از نهایی شدن پیمان، مسلمانان در شرایطی قرار گرفتند که احتمال درگیری جدی شد و آنان آمادگی خود را برای ایستادگی نشان دادند.

درباره وزن دقیق این عامل در تصمیم نهایی قریش می‌توان بحث کرد، اما اصل ماجرا یک نکته مهم را روشن می‌کند: پیمان حدیبیه در خلأ شکل نگرفت. طرف مقابل تنها با گروهی روبه‌رو نبود که خواهان جلوگیری از جنگ به هر قیمت باشد؛ با نیرویی روبه‌رو بود که هم امکان توافق را باز گذاشته و هم آمادگی خود را برای هزینه دادن نشان داده بود.

پس اگر بخواهیم از حدیبیه یک درس سیاسی بگیریم، نمی‌توانیم فقط آخرین حلقه را برداریم و بقیه زنجیره را کنار بگذاریم. در واقع باید صلح را در کنار قدرتی دید که پشت آن قرار داشت.

این تفاوت ظریف اما تعیین‌کننده است. دیپلماسی زمانی می‌تواند به ابزار تبدیل قدرت بدل شود که طرف مقابل بداند گزینه جایگزین توافق نیز برای او بدون هزینه نیست. در غیر این صورت، صرف دستیابی به یک سند، به خودی خود نشانه موفقیت نیست.

رفتار پس از نقض عهد نیز بخشی از همان منطق است. حدیبیه فقط داستان امضای پیمان نیست؛ داستان سرنوشت پیمان هم هست. زمانی که تعهدات نقض شد، توافق به قیدی برای حفظ وضع موجود تبدیل نشد. نقض عهد پیامد داشت و مناسبات دو طرف وارد مرحله دیگری شد که در نهایت به فتح مکه انجامید.

از اینجا یک معیار دیگر برای هر توافق معاصر به دست می‌آید: اگر طرف مقابل تعهد خود را اجرا نکرد، چه اتفاقی می‌افتد؟

این سؤال گاهی در هیاهوی روز امضای توافق گم می‌شود. ضمانت واقعی یک پیمان فقط عبارت‌هایی نیست که در متن آن نوشته شده است. بخش مهم‌تری از ضمانت توافق به این برمی‌گردد که طرف مقابل درباره هزینه تخلف چه محاسبه‌ای دارد. اگر نقض عهد برای او کم‌هزینه باشد و طرف دیگر ابزار مؤثری برای تغییر این محاسبه نداشته باشد، حتی یک متن حقوقی دقیق نیز لزوما به نتیجه سیاسی مطلوب نمی‌رسد.

ممکن است در برابر همه این بحث‌ها گفته شود که هیچ‌کس ادعا نکرده یک توافق معاصر عین حدیبیه است و استناد به حدیبیه صرفا برای اثبات این نکته است که مذاکره با دشمن در منطق اسلامی ممنوع نیست. اگر مدعا همین باشد، اختلاف چندانی باقی نمی‌ماند. حدیبیه برای اثبات همین گزاره کفایت می‌کند. پیامبر با دشمن مذاکره کرده و پیمان بسته است؛ پس نمی‌توان اصل مذاکره را مستقل از زمان، هدف و شرایط آن محکوم کرد. اما همین پاسخ، محدوده استناد به حدیبیه را هم مشخص می‌کند.

از اینکه «مذاکره می‌تواند درست باشد» نمی‌توان نتیجه گرفت «این مذاکره درست است». گزاره اول یک امکان را اثبات می‌کند؛ گزاره دوم نیازمند ارزیابی یک تصمیم مشخص است. میان این دو فاصله‌ای وجود دارد که فقط با تحلیل موازنه قدرت، هدف، مفاد توافق و پیامدهای آن پر می‌شود.

مشکل اصلی زمانی پدید می‌آید که حدیبیه به جای آنکه آغاز این ارزیابی باشد، پایان آن قرار گیرد؛ یعنی صرف نام بردن از یک سابقه تاریخی، جای پاسخ دادن به پرسش‌های دشوار درباره توافق جدید را بگیرد.

راه مواجهه با این قیاس نیز نفی اصل شباهت نیست. گفتن اینکه یک توافق امروز «هیچ ربطی» به حدیبیه ندارد، ادعایی بیش از حد بزرگ و آسیب‌پذیر است. شباهت‌هایی وجود دارد: مذاکره با دشمن، پذیرش برخی تعهدات متقابل و استفاده از پیمان به عنوان ابزار سیاست. بحث بر سر این است که آیا این شباهت‌ها همان عواملی هستند که حدیبیه را به یک تصمیم موفق تبدیل کردند.

اگر توافقی قرار است حدیبیه خوانده شود، باید نشان داد طرف خودی در آستانه مذاکره از چه موقعیتی برخوردار بوده است؛ ابتکار عمل تا چه اندازه در اختیار او بوده؛ توافق چه خدمتی به هدف بزرگ‌تر کرده؛ نسبت امتیازات چگونه تنظیم شده؛ چه اهرم‌هایی پس از امضا باقی مانده و در صورت نقض عهد، طرف مقابل با چه هزینه‌ای روبه‌رو می‌شود.

در چنین صورتی، حدیبیه دیگر یک برچسب برای موجه کردن مذاکره نیست. خودش به آزمونی سخت برای توافق تبدیل می‌شود.

این شاید دقیق‌ترین استفاده‌ای باشد که می‌توان از آن تجربه تاریخی در سیاست امروز کرد. حدیبیه به ما نمی‌گوید هر وقت فشار زیاد شد باید مذاکره کرد یا هر پیمانی با دشمن نشانه عقلانیت است. حتی نمی‌گوید مذاکره ذاتا مطلوب یا نامطلوب است. چیزی که می‌توان از آن فهمید، اهمیت نسبت میان مذاکره و قدرت است.

در نهایت، داوری درباره هر توافق را باید از خود همان توافق آغاز کرد: چه چیزی داشتیم، چه چیزی دادیم، چه چیزی گرفتیم و پس از پایان مذاکره چه کسی امکان بیشتری برای تحمیل اراده خود دارد.

اگر پاسخ این پرسش‌ها روشن نباشد، استناد به حدیبیه چیزی را حل نمی‌کند. اما اگر بنا باشد حدیبیه واقعا الگو باشد، باید همه منطق آن را دید، نه فقط لحظه‌ای را که پیمانی امضا شد...


درباره نویسنده