پایان خاورمیانه آمریکایی
ایران و واپسین تقلاهای نظمی شکستخورده
جنگ غزه و ناکامی آمریکا و اسرائیل در شکست ایران، نظم خاورمیانهای تحت رهبری واشنگتن را که از سال ۱۹۹۱ بر حمایت از اسرائیل، مهار ایران و تضمین امنیت دولتهای عربی استوار بود، به پایان رسانده است. ناتوانی آمریکا در حفاظت از متحدان خلیج فارس و باز نگهداشتن تنگه هرمز، همراه با فرسایش اعتبار اخلاقی آن در غزه، کشورهای منطقه را به استقلال عمل بیشتر وادار خواهد کرد.

پایان خاورمیانه آمریکایی
اورمیانه آمریکایی به پایان رسیده است. نظم منطقهای حاکم از سال ۱۹۹۱، یکی از قربانیان پرشمار جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران بوده است. ناکامی آمریکا و اسرائیل در سرنگون کردن حکومت تهران، ورشکستگی چند دهه تحریم و خشونت را آشکار کرد. ناتوانی ایالات متحده در حفاظت از متحدان خلیج فارس در برابر حملات ایران یا باز نگه داشتن تنگه هرمز، آن معامله امنیتی را که شبکه پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه بر پایه آن توجیه میشد، بهشدت بیاعتبار کرده است. در همین حال، رویکرد هرچه تهدیدآمیزتر اسرائیل و کنار گذاشتن هرگونه تظاهر به علاقهمندی برای دستیابی به توافقی با فلسطینیان، مأموریت چند دههای واشنگتن برای گرد هم آوردن متحدان عرب خود و اسرائیل در قالب یک شراکت امنیتی پایدار را به پایان رسانده است.
هدف اصلی ایالات متحده در سه دهه و نیم گذشته، مقید کردن متحدان ناهمگون خود به نظمی بود که بر حفاظت از اسرائیل و مهار رقبا استوار شده بود: در آغاز ایران و عراق، و در سالهای اخیر ایران و متحدان غیردولتیاش. جنگ دونالد ترامپ امتداد منطقی همین راهبرد بود و آن را تا نهایت طبیعیاش پیش برد؛ واشنگتن میخواست تهدید ایران را با یک ضربه قهری از میان بردارد. طراحان این جنگ، درست مانند رهبران آمریکا پیش از حمله سال ۲۰۰۳ به عراق و رهبران اسرائیل در جنگهایشان علیه حزبالله و حماس، درباره دستاوردهای ممکن قدرت نظامی بهشدت اغراق کردند، توانایی دشمنان برای سازگاری را دستکم گرفتند، همراهی متحدان را مسلم فرض کردند و با بیاعتنایی سنگدلانه از کنار جان مردم عادی گذشتند. ماجراجویی واشنگتن، عیب درونی راهبرد خاورمیانهای آن را به شدیدترین و نهاییترین صورت نمایان ساخت.
در نگاه نخست ممکن است چنین به نظر برسد که جنگ تأثیر چندانی بر اتحادهای سازنده نظم آمریکایی نگذاشته است. کشورهای خلیج فارس که با جنگی بینتیجه و ایرانی قدرتمندتر روبهرو شدهاند، شاید خرید تسلیحات و درخواست تضمینهای امنیتی تازه را افزایش دهند و بدین ترتیب توهم تداوم وضع پیشین را پدید آورند. با این همه، نظم قدیم عملاً جای خود را به وضعی تازه میدهد. امروزه بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ را واپسین تقلای قدرت امپراتوری بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه میدانند، هرچند رسیدن به آن پایان اجتنابناپذیر چند سال طول کشید. برتری آمریکا نیز یکباره محو نخواهد شد؛ اما تردیدهایی که مدتها درباره قدرت و مقاصد آمریکا انباشته شده بود، از نقطه بازگشتناپذیر عبور کرده است. آنچه جنگ ایران، و پیش از آن جنگ اسرائیل در غزه، برملا کرد، از هماکنون محاسبات متحدان و دشمنان ایالات متحده را تغییر داده است. دور دیگری از جنگ یا انتخاب رئیسجمهوری متفاوت در آمریکا، این گسست را ترمیم نخواهد کرد.
سالهای پیش رو نویدبخش اختلاف و آشفتگی بیشتر است. اسرائیل و ایران هر دو از باقی ماندن خاورمیانه در وضعیت بیقانونی و خشونت سود میبرند و ایالات متحده ابزار چندانی برای مهار هیچیک ندارد. اسرائیل امیدوار است مرزهای عملی خود را گسترش دهد، تا حد امکان بخشهایی از فلسطین تاریخی را ضمیمه کند و اراده خود را با زور بر پهنههای وسیعی از منطقه تحمیل سازد. از سوی دیگر، با فرض آنکه حکومت ایران در آینده نزدیک فرو نپاشد ــ رخدادی که بسیار بعید به نظر میرسد ــ تهرانِ جسورتر خواهد کوشید نفوذ منطقهای خود را حفظ و گسترش دهد و واشنگتن را در نوعی از منازعات بیپایان و بیمرز «منطقه خاکستری» گرفتار کند که همواره در آنها توانمند بوده است.
با وجود این، اگر ایالات متحده سرانجام آماده کنار گذاشتن راهبرد شکستخورده خود شود، فروپاشی یک نظم همچنان میتواند فرصتی برای ساختن نظمی تازه و بهتر فراهم آورد. البته شرایط بههیچوجه مطلوب نیست. بیشتر رهبران و ملتهای منطقه مشتاقانه در پی رهایی از حملات نظامی و اختلال اقتصادیاند، اما در عین حال از اینکه واشنگتن آنان را به دل یک فاجعه کشانده، عمیقاً خشمگیناند. کنار گذاشتن سیاست حمایت از حکومتهای خودکامه، مصونیت دادن به متحدان و مهار نظامی دشمنان، شاید ایالات متحده را قادر سازد به شکلی سالمتر با منطقه تعامل کند؛ رویکردی که در نهایت میتواند ثبات پایداری را به ارمغان آورد که واشنگتن همواره مدعی خواستن آن بوده است.
ترکهای پیِ ساختمان
در چند دهه پس از جنگ جهانی دوم، رقابت جهانی آمریکا با اتحاد جماهیر شوروی دامنه بلندپروازیهای این کشور در خاورمیانه را تعیین میکرد. این رقابت توجهی بیش از اندازه را معطوف سیاست منطقهای میکرد، اما همزمان واشنگتن را نسبت به مداخله نظامی آشکار محتاط میساخت. نظم کنونی خاورمیانه را دولت جورج اچ. دبلیو. بوش پس از فروپاشی اتحاد شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جنگ خلیج فارس ۱۹۹۰-۱۹۹۱ بنا نهاد؛ نظمی که مشخصه اصلی آن برتری آمریکا بوده است. واشنگتن با فرصتی تاریخی برای تثبیت سلطهای بیرقیب بر منطقهای که مدتها محل رقابت بود روبهرو شد و با ایجاد پایگاههای نظامی و ترتیبات امنیتی برای مهار عراق و ایران، خود را به بازیگری اجتنابناپذیر تبدیل کرد. حمایت نظامی و سیاسی آمریکا بقای تقریباً همه حکومتهای منطقه را تضمین میکرد.
واشنگتن برای آنکه نقش خود را فراتر از نوعی سلطه غارتگرانه مشروعیت بخشد، فرایند صلح اعراب و اسرائیل را به راه انداخت؛ با این امید که متحدان عرب خود و اسرائیل را در چارچوب امنیتی مشترکی ادغام کند. حاصل کار، منطقهای دوپاره بود: یک بلوک به رهبری آمریکا شامل اسرائیل، ترکیه و تقریباً همه کشورهای عربی؛ و بلوکی مقابل اما کمساختارتر شامل ایران، سوریه تحت حاکمیت خاندان اسد و بازیگران غیردولتی مانند حماس، حزبالله و حوثیها. این ساختار طی سه دهه دگرگونیهای چشمگیر در سیاست جهانی، منطقهای و داخلی آمریکا، به طرزی شگفتآور بدون تغییر باقی ماند.
در روایت آمریکایی، این نظم ضمن حفاظت از منافع محوری ایالات متحده، مانند تجارت نفت، امنیت اسرائیل و مقابله با تروریسم، درجهای از ثبات را فراهم کرده است. این روایت از بسیاری جهات با واقعیت انطباق داشت. اسرائیل از سال ۱۹۷۳ با تهدیدی در سطح یک دولت یا جنگ با رقیبی همتراز مواجه نشده بود؛ وضعی که شاید باعث شد دشواری حمله به ایران را دستکم بگیرد. کشورهای عربی، با وجود حل نشدن عادلانه منازعه اسرائیل و فلسطین، علیه دشمنان مشترکشان با اسرائیل همکاری کردهاند. در مجموع، جریان نفت با قیمتهایی معقول و بهشکلی باثبات ادامه یافته است. هیچ قدرت بزرگ رقیبی برتری آمریکا را بهطور جدی به چالش نکشیده؛ حتی چین نیز ترجیح داده کنار بنشیند و از فرصتهای اقتصادی ناشی از تأمین امنیت منطقه به دست آمریکا بهره ببرد.
از دید واشنگتن، منافع راهبردی حاصل از این نظم ظاهراً هزینه جنگهای لازم برای حفظ آن را توجیه میکرد؛ اما مردمان ساکن منطقه بهایی بسیار سنگینتر پرداختند. در ۳۵ سال گذشته، اسرائیل بارها وارد جنگهایی کوچکتر علیه همسایگان بسیار ضعیفتر خود شده، فرایند صلح اسرائیل و فلسطین کاملاً از هم فروپاشیده، حماس در هفتم اکتبر به اسرائیل حمله کرده و اسرائیل پس از آن ویرانسازی غزه را آغاز کرده است. در عراق، ایالات متحده دوازده سال تحریمهای طاقتفرسا، بمبارانهای پراکنده و تلاشهای ناکام برای تغییر حکومت و جلوگیری از اشاعه تسلیحات را تحمیل کرد؛ سپس حمله و اشغال فاجعهبار سال ۲۰۰۳ فرارسید که همگی هزینه انسانی عظیمی داشتند. در دورهای که آمریکا زمام نظم منطقه را در دست داشت، جنگهای فاجعهبار لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن را در هم شکستهاند.
نظم منطقهای بر تضمینهای امنیتی آمریکا تکیه داشت؛ تضمینهایی که افزون بر کشورهای عربی، برای حاکمان خودکامه مستقر در رأس آنها اهمیتی حیاتی داشت. دور نگه داشتن مطالبات دموکراتیک از عرصه سیاسی، به اندازه حفاظت در برابر حمله نظامی ایران برای این معامله مهم بود. در برههای کوتاه طی خیزشهای عربی ۲۰۱۰-۲۰۱۱، حرکت به سوی تغییر مهارنشدنی به نظر میرسید؛ اما جز آن مقطع، این سازوکار کارآمد بود. تقریباً همه حکومتهای درون منظومه ائتلافی آمریکا قدرت را حفظ کردند و بیشترشان پس از اعتراضات کنترل خود را سختتر ساختند. حمایت آمریکا از اصلاحات اقتصادی نئولیبرالی، این حکومتها را به اجرای برنامههای خصوصیسازی سوق داد؛ برنامههایی که فساد نخبگان را با شتابی چشمگیر افزایش داد و اکثریت جمعیت را فقیرتر کرد. کارزار واشنگتن علیه تروریسم نیز متحدانش را تشویق کرد تا اشکال فراگیر نظارت را به کار گیرند و مخالفان بالقوه را به نام امنیت سرکوب کنند. دولتهای ثروتمند نفتی خلیج فارس و لایههای بسیار کوچکی از نخبگان عرب در این نظام شکوفا شدند، اما نظم آمریکایی برای بیشتر مردم چیزی جز خشونت، ناامیدی و محرومیت به همراه نداشت. خاورمیانه تحت سلطه آمریکا، تقریباً بر پایه تمامی شاخصهای اقتصادی، سیاسی و توسعهای، عملکردی بهمراتب ضعیفتر از هر منطقه دیگری داشته است.
از قضا تضمینهای امنیتی آمریکا، متحدان را به نادیده گرفتن اهداف سیاستی واشنگتن ترغیب کرد. بیشتر آنها خود را از تهاجم یا حمله خارجی مصون میدیدند و همین امر مخاطره اخلاقی پدید آورد: آنها میتوانستند بدون ترس از پیامدهای جدی، طرحهای ایدئولوژیک و سیاسی خود را دنبال کنند. اشتغال ذهنی واشنگتن به سیاست داخلی خود، بیتوجهی به ظرافتهای منطقه و بزرگنمایی خطر پیشروی چین و روسیه، همگی ایالات متحده را به هدف آسانی برای قدرتهای محلیِ ماهر در دستکاری تبدیل کرد. از همین رو، آمریکا طی دههها بارها در مهار مؤثر اسرائیل یا جلوگیری از اتخاذ سیاستهایی که اهداف اعلامیاش را تضعیف میکرد، ناکام ماند. متحدان ظاهری واشنگتن انتقادها درباره مداخلات ویرانگرشان در لیبی، سودان، سوریه و یمن را بهآسانی کنار میزدند. تقریباً همه آنها فعالانه با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ با ایران مخالفت کردند؛ توافقی که دولت اوباما امیدوار بود به ثبات منطقه کمک کند. در سال ۲۰۱۷ نیز محاصره قطر به رهبری امارات متحده عربی و عربستان سعودی، جبهه متحد علیه ایران را که کارزار «فشار حداکثری» ترامپ به آن نیاز داشت، بهشدت تضعیف کرد.
خیزشهای ۲۰۱۰-۲۰۱۱ دولتهای عربی را به اشکال تازهای از مداخلهگری سوق داد؛ بخشی از این تغییر به کاهش اعتماد آنان به توانایی و اراده ایالات متحده برای پاسخ دادن به تهدیدهایی بازمیگشت که فوری میدانستند. متحدان خودکامهای که پیشتر از کودتاهای احتمالی و شورشهای مردمی بیم داشتند، اکنون در حالی که با چالش گروههای شیعه مورد حمایت ایران، جنبشهای اسلامگرا و جهادی و فعالان جوان لیبرالدموکرات روبهرو بودند، این تهدیدها را واقعیتهایی قریبالوقوع میدیدند. گسترش برقآسای اعتراضات به آنان آموخت تهدید داخلی میتواند از هر نقطهای، حتی آن سوی مرزهایشان، آغاز شود. هنگامی که سرنگونی حسنی مبارک در مصر را در سال ۲۰۱۱ دیدند، به این نتیجه رسیدند که برای نجات از چالشهای داخلی نمیتوانند به ایالات متحده تکیه کنند. اگر میخواستند بقای خود را تضمین کنند، باید شخصاً به میدان میرفتند و خطر را مهار میکردند. با این حال، مداخلات آنان بارها پیامدهایی ویرانگر بر جای گذاشت و در وقوع کودتای نظامی در مصر و چندین جنگ داخلی سهم داشت.
این نظم، ایران و اسرائیل را نیز ــ هر یک به شیوهای متفاوت ــ به دنبال کردن سیاستهای بیثباتکننده تشویق کرد. ایران طی چند دهه شبکهای از متحدان غیردولتی را سازمان داد و مسلح کرد که در ویرانههای بر جای مانده از جنگهای آمریکا، اسرائیل و عربستان رشد کردند. پس از قطع دسترسی به فناوری نظامی آمریکا و اروپا، ایران در تولید کمهزینه سرمایهگذاری کرد و پهپادها و موشکهای بالستیک ارزانی ساخت که میتوانستند با سامانههای بسیار پیشرفته و فوقالعاده گران رقبایش مقابله کنند.
اسرائیل از استوارترین تضمینهای امنیتی آمریکا برخوردار بود. این کشور ــ دستکم برای شهروندان یهودی ــ دموکراسی به شمار میرود، اما نخستوزیرانش اغلب در دامی مشابه متحدان خودکامه آمریکا گرفتار شدهاند. برتری نظامی اسرائیل و اطمینان آن به حمایت آمریکا، رهبران کشور را قادر ساخت حفظ ائتلافهای حاکم و دفع تهدیدهای سیاسی داخلی را بر رسیدگی جدی به مسئله فلسطین یا کاهش بیثباتی منطقهای مقدم بدانند. حملات هفتم اکتبر این آسودگی خاطر را در هم شکست و اسرائیل در پاسخ، تمامقد به سوی تشدید نظامی رفت. این کشور در سراسر منطقه با زیادهروی روزافزون به استفاده از زور روی آورد و اشغال نظامی خود را در نوار غزه، کرانه باختری و حتی بخشهایی از لبنان و سوریه تثبیت ساخت.
یکی از علل دوام نظم آمریکایی آن بود که معاملههای امنیتیِ واقع در هسته آن هرگز واقعاً آزموده نشده بودند. رهبران منطقه بیوقفه از احساس رهاشدگی شکایت میکردند، اما هیچگاه چنان رفتار نمیکردند که گویی رها شدن احتمالی جدی است. جنگ میان دولتها نیز سالها تهدیدی چندان برجسته محسوب نمیشد. اسرائیل هر از گاهی غزه و لبنان را بمباران میکرد، اما هیچ دولت عرب همسو با آمریکا نگرانی جدی از حمله اسرائیل نداشت. ایران در میان نگرانیهای آنان جایگاهی بزرگتر داشت، با این حال حمله مستقیم ایران نیز بسیار بعید به نظر میرسید. حملات غیرمستقیم نیروهای نیابتی ایران صرفاً این باور محوری را تقویت میکرد که برتری نظامی آمریکا چنان آشکار و فراگیر است که ایران جرئت به چالش کشیدن آن را نخواهد داشت. این اطمینان در سال ۲۰۱۹، هنگامی که ایالات متحده به حمله منتسب به ایران علیه پالایشگاههای نفت عربستان پاسخ نداد، شروع به تزلزل کرد؛ حملات پهپادی حوثیها به امارات متحده عربی در سال ۲۰۲۲ نیز ضربه دیگری بود. معماری امنیتی منطقه همچنان پابرجا ماند، اما ترکها آشکار شده بودند.
در همان زمان، ایالات متحده میکوشید با میانجیگری برای همکاری آشکار نظامی و سیاسی میان متحدان عرب خود و اسرائیل، نظم خاورمیانهایاش را نهادینه سازد. این هدف تازگی نداشت: از سال ۱۹۹۱، تشکیل ائتلافی ضدایرانی تحت رهبری آمریکا هدف همه دولتهای ایالات متحده بود. تفاوت ترامپ با پیشینیانش در این بود که پروژه را بدون مشروط کردن عادیسازی روابط اعراب و اسرائیل به پیشرفت در مسئله فلسطین پیش برد. دولت او در سال ۲۰۲۰ توافقهای ابراهیم را ابتدا میان اسرائیل از یک سو و بحرین و امارات متحده عربی از سوی دیگر به سرانجام رساند. مراکش اندکی بعد پیوست و سودان نیز توافقی اولیه امضا کرد که هنوز رسمی نشده است. با این حال، دولت بایدن هنگامی که کوشید عربستان سعودی را به پیوستن ترغیب کند، اهمیت مسئله فلسطین برای افکار عمومی عربستان و رقابت فزاینده میان ریاض و ابوظبی را نادرست سنجید. این دولت نتوانست خصومت رو به رشد افکار عمومی با عادیسازی روابط را ببیند یا فاجعهای را که در غزه در راه بود، پیشبینی کند.
ضربه دوگانه
نظم منطقهای ایالات متحده پیش از این نیز دستخوش تکانه شده بود؛ از جمله هنگام حمله فاجعهبار سال ۲۰۰۳ به عراق و خیزشهای مردمی سال ۲۰۱۱. با این حال، هر بار خود را بازسازی کرد. سیاستگذاران آمریکایی به همان اندازه قدرتهای منطقهایِ جایگرفته در این ساختار، در دام نظمی افتاده بودند که خود طراحی کرده بودند. همه رؤسایجمهور آمریکا از بیل کلینتون به بعد، با وعده کاهش درگیری ایالات متحده در خاورمیانه وارد کاخ سفید شدند و همه بار دیگر به همان سیاستها و همان جنگها کشانده شدند.
بحران دوگانه ویرانسازی غزه به دست اسرائیل و جنگ آمریکا و اسرائیل در ایران، شاید صرفاً حلقه دیگری از این چرخه به نظر برسد؛ اما این دو رخداد در کنار هم ضربهای مرگبار بر خاورمیانه آمریکایی وارد کردهاند. حمایت آمریکا از حمله اسرائیل به غزه، بهویژه در دوره ریاستجمهوری جو بایدن، هر آنچه از اقتدار اخلاقی ادعایی ایالات متحده باقی مانده بود، از میان برد. شکست ترامپ در ایران نیز توهم قدرت نظامی مطلق آمریکا را در هم شکسته است. هر دو رویداد به دولتهای عرب نشان دادند که در نظم منطقهای نفوذ مؤثری ندارند و تضمینهای امنیتی آمریکا بازدهی رو به کاهشی یافتهاند.
مقامهای آمریکایی در دولتهای بایدن و ترامپ نتوانستند آثار زلزلهوار جنگ اسرائیل در غزه را دریابند. هر دو دولت تصور میکردند تنها نظر رهبران منطقه اهمیت دارد؛ رهبرانی که به گمان آنان مدتها بود فلسطینیان را فراموش کرده و مشتاق روابط نزدیکتر با اسرائیلی توانمند و تضمینهای امنیتی قویتری بودند که آمریکا بهعنوان مشوق عرضه میکرد. پیگیری خیالپردازانه بایدن برای میانجیگری در عادیسازی روابط اسرائیل و عربستان سعودی، حتی پس از آنکه افزایش شمار کشتهشدگان غزه چنین همکاریای را در میان افکار عمومی عرب ــ که ریاض خواهان رهبری آن بود ــ به امری سیاسی و مسموم تبدیل کرد، یکی از گویاترین نمونههای این نزدیکبینی به شمار میرفت.
فشار بیوقفه واشنگتن برای همکاری اعراب با اسرائیل، شکافهای بیشتری ایجاد کرد. امارات متحده عربی، بهعنوان یکی از دو امضاکننده نخست توافقهای ابراهیم، در جریان کارزار اسرائیل در غزه به همکاری با این کشور ادامه داد؛ همزمان اسرائیل در عراق، لبنان، سوریه، یمن و حتی قطر حملات نظامی انجام میداد. بنا بر گزارش والاستریت ژورنال، امارات در جنگ با ایران برای اجرای حملات علیه اهداف ایرانی با اسرائیل و ایالات متحده هماهنگی کرده است. عربستان سعودی، در مقابل، همسویی امارات و اسرائیل را با نگرانی زیر نظر داشت. ریاض و ابوظبی پیشتر نیز بر سر سوریه و یمن اختلافی عمیق داشتند: عربستان از حکومت پس از اسد حمایت میکرد، حال آنکه امارات در خصومت اسرائیل با آن شریک بود؛ در یمن نیز عربستان بهتازگی نیروهای نیابتی امارات را بیرون رانده بود. عربستان شکایت داشت که امارات از جنبشهای جداییطلبِ تضعیفکننده ثبات منطقه حمایت میکند و در سطحی گستردهتر، شراکت اسرائیل و امارات را تهدیدی علیه رهبری منطقهای خود میدید. این شکاف هر امکانی را که واشنگتن برای همسو کردن قدرتهای اصلی منطقه پشت کارزار شکست ایران داشت، بهشدت پیچیده کرد.
اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقهای آمریکا را در هالهای از تردید فرو برد، جنگ با ایران پایان نظم را تأیید کرد. رهبران خلیج فارس خشمگین بودند که ایالات متحده و اسرائیل بدون مشورت با آنان، با وجود آگاهی از مخالفتشان و درست در میانه مذاکرات ایران با میانجیگری عمان، جنگ را آغاز کردند. جنگی که آنان در تصمیمگیری دربارهاش هیچ نقشی نداشتند، کشورهایشان را در معرض انتقام مستقیم ایران قرار داد. سامانههای دفاع موشکی آمریکا خلیج فارس را از بدترین بخش موج حملات حفظ کردند، اما شمار کافی از ضربات ایران از این سپر گذشت تا خسارتی چشمگیر وارد کند و ظاهر ثباتی را که الگوی اجتماعی و اقتصادی منطقه بر آن استوار بود، مختل سازد. ایران همه کشورهای خلیج فارس، حتی دولتهای دوستتری مانند عمان و قطر، را هدف گرفت؛ اما آتش خود را بر امضاکنندگان توافقهای ابراهیم، یعنی بحرین و بهمراتب بیشتر از آن امارات متحده عربی، متمرکز کرد. ایران ظرف چند هفته توانست بخشهای بزرگی از مجمعالجزایر پایگاههای نظامیِ پشتوانه برتری آمریکا در خاورمیانه را آسیب بزند، نابود کند یا بیاهمیت سازد.
اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن زمانی بیش از پیش فرسوده شد که کارزار آمریکا و اسرائیل نتوانست حکومت ایران را سرنگون کند. مدافعان بمباران ایران دههها استدلال میکردند چنین حملهای شاید آشفته و پرهزینه باشد، اما در نهایت تهدید ایران را از میان خواهد برد. با این همه، ایالات متحده و اسرائیل با وجود تمامی توان نظامی خود شکست خوردند. افزون بر آن، آمریکا درمانده به نظاره نشست که ایران تنگه هرمز را بست و کل اقتصاد خلیج فارس را به خطر انداخت. رهبران خلیج فارس بار دیگر هم از بیاعتنایی آمریکا به ترجیحاتشان شوکه شدند و هم از آشکار شدن ناتوانی آن. شوک آنان هنگامی به خشم بدل شد که ایالات متحده تأسیسات ذخیره آب ایران را بمباران کرد و اسرائیل انبارهای نفت ایران را هدف قرار داد. واشنگتن آینده شرکای خود را به قمار گذاشته بود. اگر تهران در پاسخ تأسیسات آب یا نیروگاههای هستهای کشورهای خلیج فارس را هدف میگرفت، چرخه تشدید تنش میتوانست با فاجعه اقتصادی و تخریب زیستمحیطی چنان گستردهای پایان یابد که این کشورها را غیرقابل سکونت کند.
برداشت کشورهای خلیج فارس از مجموع این رخدادها روشن بود: تضمینهای امنیتی آمریکا، یعنی قلب معامله منطقهای، دیگر قابل اتکا نبود. منطقه پیشتر در سال ۲۰۱۱ آموخته بود که واشنگتن نمیتواند از متحدانش در برابر تهدیدهای داخلی حفاظت کند. وقتی آمریکا حتی برای مشورت با متحدان خود، شکست دادن دشمنانش یا محافظت از شرکایش در برابر تبعات ماجراجوییهای منطقهای خود قابل اتکا نباشد، وعدههایش چه ارزشی خواهند داشت؟ معامله بنیادینی که ایالات متحده عرضه میکرد فروپاشیده و بازسازی آن آسان نخواهد بود.
این بار متفاوت است
توصیف جنگ ایران بهعنوان «لحظه سوئزِ» واشنگتن به تعبیری رایج تبدیل شده است. میان فاجعه امروز و نقشه شکستخورده بریتانیا، فرانسه و اسرائیل برای تصرف کانال سوئز از مصر در سال ۱۹۵۶، که پیروزی سیاسی خیرهکنندهای نصیب جمال عبدالناصر، رئیسجمهور مصر، کرد، شباهتهایی واقعی وجود دارد. «سوئز» به نمادی فشرده از افول امپراتوریهای اروپایی و گذار از جهان چندقطبی به نظام دوقطبی دوران جنگ سرد بدل شد. با این حال، بحران سوئز فوراً به امپراتوری بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه پایان نداد. فرانسه شش سال دیگر برای حفظ الجزایر جنگید و بریتانیا نیز یک دهه و نیم قدرت مسلط خلیج فارس باقی ماند، در عمان و یمن امروزی با شورشها جنگید و سرانجام در سال ۱۹۷۱ از منطقه خارج شد. آشکار شدن تمامی نتایج رویدادها زمان میبرد.
آثار کامل فاجعه آمریکا در ایران نیز بهتدریج پدیدار خواهد شد. در کوتاهمدت، نظم منطقهای تحت رهبری آمریکا از میان نخواهد رفت. ایالات متحده ممکن است از پایگاههای نظامی نابودشده به دست ایران عقبنشینی کند، اما همچنان نقشی مهم در دفاع منطقهای خواهد داشت. دولتهای خلیج فارس بعید است بیدرنگ از واشنگتن فاصله بگیرند. آنان که از آینده خود بیم دارند و جایگزین آشکاری نمیبینند، شاید حتی روابطشان را تقویت کنند؛ همانگونه که عربستان سعودی کوشید با نهایی کردن توافق هستهای مورد انتظارش چنین کند، اما ترامپ روز بعد مفاد آن را تغییر داد و توافق را در وضعیتی نامعلوم گذاشت. این دولتها همچنین بعید است تهدید نظامی علیه اسرائیل ایجاد کنند یا بیش از حد ضرورت به ایران نزدیک شوند. شکاف ایالات متحده و اسرائیل، هرچند واقعی و احتمالاً دارای ابعادی نسلی است، به این زودی اتحادشان را از هم نخواهد گسست. دولتهای عرب نیز روابط کاری خود با اسرائیل را حفظ خواهند کرد و همچنان از فناوری نظامی و نظارتی این کشور بهره خواهند گرفت.
اصلاحات کوچک بازیگران منطقهای نیز شاید در آغاز چندان مهم به نظر نرسد. کشورها همیشه، حتی در اوج برتری آمریکا، دستورکارهای خود را دنبال کردهاند. وابستهترین متحدان ایالات متحده نیز هنر تعلل، رها شدن از قلاده و لابیگری در واشنگتن را بهخوبی آموختهاند. آنان به رقابتهای محلی ادامه خواهند داد، بقای حکومتهایشان را در اولویت خواهند گذاشت و برای تأمین امنیت خود خواهند کوشید. گاهی این امر مستلزم همکاری با واشنگتن خواهد بود و گاهی مسیری دیگر را اقتضا خواهد کرد.
با این همه، تداوم کوتاهمدت را نباید نشانه پایداری بلندمدت دانست. تا زمان وقوع بحران سوئز، فروپاشی امپراتوریهای اروپایی اجتنابناپذیر شده بود؛ نه بر اثر یک شکست سیاستی منفرد، بلکه در نتیجه اوجگیری ملیگرایی و استعمارستیزی و نیز فرسودگی اقتصادی و سیاسی الگوی امپراتوری اروپایی. نظم خاورمیانهای آمریکا نیز سالها زیر فشار انباشت شکستهای سیاسی و سیاستی رو به زوال بود؛ روندی که با از دست رفتن هدف مشترک و ناتوانی نظامیِ آشکارشده در بحرانهای اخیر به نقطه اوج رسید.
واشنگتن وسوسه خواهد شد همان سیاستهایی را ادامه دهد که چند دهه رویکرد خاورمیانهای آن را تعریف کردهاند و باز هم بر روابطش با رهبران بیرحم، متزلزل و سرکوبگری تکیه کند که منظومه طراحیشده آمریکا را پر کردهاند. اگر رهبران آمریکا در همین مسیر بمانند، باید انتظار همان نتیجه را داشته باشند: منطقهای گرفتار بیثباتی دائمی، ناکامی اقتصادی و سیاسی و فورانهای مکرر منازعه خشونتآمیز. شاید این منازعات فقط گاهبهگاه نیروهای نظامی آمریکا را درگیر کنند، اما آشوب پیوسته توجه میطلبد و منابع را بیحاصل میبلعد. جنگهای بیپایان ادامه خواهند یافت.
چنین نتیجهای شاید برای سیاستگذاران آمریکایی که به مدیریت منازعات و حفظ رابطه با بازیگران نامطلوب عادت کردهاند، پذیرفتنی به نظر برسد. با این حال، واشنگتن نمیتواند صرفاً با وانمود کردن به اینکه هیچ چیز تغییر نکرده، گذار به نظم منطقهای تازه را به تأخیر اندازد. متحدان عربی که اعتماد خود را به ایالات متحده از دست دادهاند، بهتدریج استقلال عمل بیشتری نشان خواهند داد. گاهی این استقلال میتواند به پیگیری دیپلماسی با ایران و گسترش روابط با چین و روسیه، برخلاف خواست آمریکا، بینجامد. در مواقع دیگر ممکن است به مداخله در لیبی، سودان و شاخ آفریقا یا شعلهور کردن دوباره منازعات خشونتآمیز در عراق، لبنان، سوریه و یمن منجر شود.
نیروهایی که عمدتاً از کنترل آمریکا بیروناند، به نظم نوظهور شکل خواهند داد. برای نمونه، اسرائیل مصمم است مداخلهگری نظامی را فارغ از ترجیحات آمریکا ادامه دهد. این کشور برخلاف تفاهمنامه آمریکا و ایران که در ژوئن حاصل شد، جنگ با حزبالله را ادامه داد و هیچ تمایلی برای خروج نیروهایش از جنوب لبنان نشان نداد. مقامهای اسرائیلی تأکید دارند حضور نظامی کشورشان در سوریه نیز حفظ خواهد شد. با فقدان فشار داخلی جدی برای اتخاذ سیاستهایی مسالمتجویانهتر، مانع چندانی در برابر الحاق کرانه باختری و ویرانسازی کامل غزه به دست اسرائیل باقی نمانده است.
ایران نیز مانند اسرائیل، برای دنبال کردن سیاستهایی که بیثباتی را تداوم میبخشند، انگیزه فراوان دارد. منازعه بیوقفه به حکومت کمک میکند مسئولیت دشواریها را به گردن دیگران بیندازد و راهبرد مقاومت خود را در برابر افکار عمومی ایران توجیه کند. ایران همچنان توان برانگیختن خشونت را حفظ کرده است. کشور در جنگ آسیب شدیدی دیده، اما حکومت پابرجا مانده و قدرت منطقهای آن افزایش یافته است. ایران توانایی خود را برای کنترل مؤثر تنگه هرمز و حمله به متحدان آمریکا در منطقه نشان داده و عقبگرد متحدانی مانند حزبالله نیز بعید است توان تهران برای اعمال قدرت از طریق نیروهای نیابتی را برای همیشه پایان دهد. فشار آمریکا بر دولتهای ضعیف عراق و لبنان برای خلع سلاح شبهنظامیان طرفدار ایران میتواند درگیریهای تازهای به راه اندازد که متحدان ایران در آنها دست بالا را خواهند داشت.
صفبندیهای منطقهای هرچه بیشتر از ائتلاف ضدایرانی مورد نظر مقامهای آمریکا فاصله خواهند گرفت. بسیاری از کشورهای خلیج فارس ممکن است به جای اتکا به حفاظت آمریکا، برای خارج نگه داشتن خود از فهرست اهداف تهران با ایران توافقهای دوجانبهای منعقد کنند. افزون بر این، سیاست منطقهای به احتمال زیاد به جای پیروی از رهبری واشنگتن، حول رقابت عمیقتر امارات و عربستان بر سر برتری شکل خواهد گرفت. ریاض پیش از آغاز جنگ ایران در پایان فوریه، بسیج ائتلافی شامل مصر، پاکستان، قطر و ترکیه را برای مقابله با اتحاد امارات و اسرائیلِ مورد حمایت آمریکا آغاز کرده بود. این رقابت پس از فروکش کردن جنگ از سر گرفته خواهد شد و احتمالاً دولتهای از پیش گرفتار را بیثبات میکند، به سراسر منطقه بزرگتر کشیده میشود و بحرانهای تازه و بیپایانی میسازد که واشنگتنِ گرفتار در مسائل دیگر بهسختی قادر به هدایت آنها خواهد بود.
سرانجام، با سرایت پیامدهای جنگ ایران به اقتصادهای گرفتار منطقه، بیشتر حکومتها با فشارهای فزاینده از پایین روبهرو خواهند شد. آثار جنگ تنها به کشورهایی محدود نمیشود که زیرساختهایشان در حملات ایران آسیب دیده است. برای مثال در مصر، افزایش شدید قیمت سوخت و غذا و از دست رفتن درآمدهای عظیم کانال سوئز بر اثر اختلال جنگ در کشتیرانی جهانی، بحرانهای مالی و بیکاری موجود را تشدید میکند. بسیاری از کشورهایی که پیشتر از کاهش کمکهای آمریکا زیان دیدهاند، شاید یک منبع حیاتی دیگرِ سرمایهگذاری خارجی را نیز از دست بدهند؛ زیرا دولتهای ثروتمند خلیج فارس با مشکلات اقتصادی خود دستوپنجه نرم میکنند. ترکیب نارضایتیهای داخلی با خشم ناشی از غزه بسیار انفجاری است و ممکن است موجی از اعتراضات، همسنگ خیزشهای پانزده سال پیش، بار دیگر در افق پدیدار شود.
آخرین فرصت
مرگ خشونتبار نظم منطقهای قدیم ممکن است هر تلاشی برای برپایی نظمی تازه و کارآمد را مختل کند یا حتی از پیش منتفی سازد. در عین حال، این مقطع میتواند فرصتی برای ایالات متحده باشد تا معاملههای محوریِ مولد چنین نتایج ویرانگری را از نو صورتبندی کند. طراحی سیاستی درست برای خاورمیانه مستلزم بازاندیشی در تصمیمی است که به نام عملگرایی، روابط با متحدان خودکامه و قانونگریز را در اولویت قرار داده است. واشنگتن دههها فرض میکرد نیازی نیست چندان نگران افکار عمومی عرب باشد، زیرا میتواند برای سرکوب هرگونه مخالفت روی حاکمان عرب حساب کند. همچنین تصور میکرد تکرار سخنانی توخالی در حمایت از راهحل دوکشوری کافی است تا متحدان عرب را با خود همراه نگه دارد؛ آن هم در شرایطی که اسرائیل الحاق خزنده سرزمینهای فلسطینی را ادامه میداد و از مذاکرات صلح واقعی پرهیز میکرد. در نتیجه، ایالات متحده هرگز اتخاذ سیاستهایی را که رضایت یا حتی حمایت ملتهای منطقه را جلب کند، جدی نگرفت. واشنگتن همچنین نمیتوانست بهطور واقعی در ترویج دموکراسی یا دفاع از حقوق بشر مشارکت کند، زیرا راهبردش به فقدان آنها وابسته بود.
دولت ترامپ که در داخل و خارج نسبت به دموکراسی و حاکمیت قانون تحقیرآمیز رفتار میکند، تغییری در این رویکرد ایجاد نخواهد کرد. تصور اینکه ترامپ، با نوسانهای شدیدش میان راهبردهای مختلف، بتواند هر نوع نظم منطقهای تازهای طراحی کند دشوار است. با این حال، جانشین او فرصتی واقعی خواهد داشت تا از وضع موجود فاصله بگیرد و راهبردی منسجمتر و مؤثرتر برای خاورمیانه بسازد. آغاز این مسیر مستلزم کنار گذاشتن مداخله نظامی بهعنوان نخستین گزینه و پایان دادن به رویه «دیپلماسی با حمله هوایی» است. اولویت واشنگتن باید دفاع باشد، نه حمله. یکی از راههای روشن ساختن این قصد، صرفنظر کردن از بازسازی پایگاههای نظامی آسیبدیده یا نابودشده آمریکا در سراسر خلیج فارس و تمرکز بر سرمایهگذاری در اشتراکگذاری اطلاعات، سامانههای دفاع موشکی برای شرکای خلیج فارس و حفظ آزادی کشتیرانی از مسیر تنگه هرمز است.
ایالات متحده باید ثبات خاورمیانه را از مسیر دیپلماسی و دفاع جمعی دنبال کند، نه مهار نظامی. افتضاح آمریکا در ایران، پوچی فراخوانهای جنگطلبانه برای جنگ و وعدههای اقدام قاطع را کاملاً آشکار کرده است. زمان آن رسیده که واشنگتن به فرایندی دیپلماتیک متعهد شود که ایران را بهعنوان شریکی ذینفع وارد نظام امنیتی منطقه کند. دولتهای خلیج فارس، با وجود خشمشان از حملات اخیر ایران، شاید پذیرای چنین رویکردی باشند؛ زیرا عربستان سعودی و ایران پس از دورهای پیشین از رفتار تهاجمی ایران، در سال ۲۰۲۳ به تنشزدایی دست یافتند. دولت اوباما نیز هنگام مذاکره درباره توافق هستهای ۲۰۱۵ با ایران، چشماندازی مشابه را مطرح کرده بود و حتی جی. دی. ونس، معاون رئیسجمهور، از آمادگی برای «دگرگون کردن بنیادین» روابط آمریکا و ایران پس از توافقی تازه سخن گفته است. چنین آرزویی وجود دارد، اما دولت جدید باید بهسرعت و قاطعانه نشان دهد که قصد دارد آن را تا پایان دنبال کند.
بازتنظیم سیاست آمریکا باید شیوه رفتار واشنگتن با متحدانش را نیز دربر گیرد و اسرائیل نیز از این قاعده مستثنا نیست. شرایط برای بازاندیشی در روابط آمریکا و اسرائیل مهیاست: بر اساس نظرسنجی کوئینیپیاک که در ژوئن منتشر شد، نزدیک به دو سوم دموکراتها و بیش از نیمی از مستقلها معتقدند ایالات متحده بیش از اندازه از اسرائیل حمایت میکند. در میانه ژوئیه نیز بیش از نیمی از دموکراتهای مجلس نمایندگان به طرح قطع کمک نظامی آمریکا به اسرائیل رأی دادند. دولت بعدی باید از این شتاب سیاسی بهره گیرد و همان فشاری را بر اسرائیل وارد کند که دولتهای آمریکا مدتها از آن پرهیز کردهاند. واشنگتن لازم نیست متحد خود را رها کند، اما باید از اسرائیل بخواهد در تمامی سرزمینهای تحت کنترلش حقوق بشر را رعایت کند، الحاق خزنده کرانه باختری را متوقف سازد و به مداخلات بیثباتکننده خود در لبنان و سوریه پایان دهد.
در سطحی گستردهتر، ثبات منطقهای مستلزم آن است که ایالات متحده بار دیگر به هنجارهای بینالمللی حقوق بشر متعهد شود، با جنبشهای جداییطلب در کشورهایی مانند سوریه و یمن مخالفت کند، شرکایش را از مداخلات نظامی و جنگهای نیابتی در مکانهایی مانند سودان و لیبی بازدارد و از فشار بر دولتهای عراق و لبنان برای خلع سلاح شبهنظامیان عراقی و حزبالله پیش از آمادگی کاملشان دست بکشد. ثبات داخلی نیز به تغییر دموکراتیک نیاز دارد. برای ایالات متحده، این امر به معنای تشویق اصلاحات، از جمله حمایت از حقوق بشر، و لغو معاملهای است که به متحدان خودکامه اجازه داده سرکوبی دردناک را بدون مجازات ادامه دهند. چنین پیامی در قاهره، ریاض و بسیاری پایتختهای دیگر با استقبال روبهرو نخواهد شد؛ اما بدون مواجهه با بیماریهای ساختاری حکومتهای منطقه، هیچ تحول واقعی در نظم منطقهای امکانپذیر نخواهد بود.
سیاستهای تازه آمریکا یکشبه خاورمیانهای باثبات و صلحآمیز پدید نخواهند آورد. این سیاستها در آغاز از منطقهای که به دورویی و سوءرفتار آمریکا عادت کرده، تشویق عمومی چندانی دریافت نخواهند کرد. بعدها، ظهور حکومتهایی که به شیوهای دموکراتیکتر پاسخگوی مردم باشند، احتمالاً دردسرهای قابل توجهی ایجاد خواهد کرد؛ زیرا سیاستمداران بلندپرواز برای محکوم کردن ایالات متحده با یکدیگر رقابت خواهند کرد. با این همه، در بلندمدت خاورمیانهای متشکل از حکومتهایی که کمتر آماده پیروی از واشنگتن در سیاستهای نامحبوب یا سرکوب مخالفت عمومی باشند، احتمالاً از منطقه امروز باثباتتر خواهد بود. واشنگتن در تصور خاورمیانهای که بر آن مسلط نباشد مشکل دارد و هرقدر هم نظم منطقهای موجود شکست خورده باشد، بهسختی میتواند بدیلی واقعی برای آن مجسم کند. با این حال، این نظم رو به پایان است و شاید آخرین فرصت رهبران آمریکا برای تغییر مسیر باشد. اگر نتوانند، شاهد خواهند بود که خاورمیانه آمریکایی همچون امپراتوریهای اروپایی پیش از آن رنگ میبازد و از میان میرود.
درباره نویسنده
- مارک لینچ
استاد علوم سیاسی و روابط بینالملل در دانشگاه جرج واشنگتن
اورمیانه آمریکایی به پایان رسیده است. نظم منطقهای حاکم از سال ۱۹۹۱، یکی از قربانیان پرشمار جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران بوده است. ناکامی آمریکا و اسرائیل در سرنگون کردن حکومت تهران، ورشکستگی چند دهه تحریم و خشونت را آشکار کرد. ناتوانی ایالات متحده در حفاظت از متحدان خلیج فارس در برابر حملات ایران یا باز نگه داشتن تنگه هرمز، آن معامله امنیتی را که شبکه پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه بر پایه آن توجیه میشد، بهشدت بیاعتبار کرده است. در همین حال، رویکرد هرچه تهدیدآمیزتر اسرائیل و کنار گذاشتن هرگونه تظاهر به علاقهمندی برای دستیابی به توافقی با فلسطینیان، مأموریت چند دههای واشنگتن برای گرد هم آوردن متحدان عرب خود و اسرائیل در قالب یک شراکت امنیتی پایدار را به پایان رسانده است.
هدف اصلی ایالات متحده در سه دهه و نیم گذشته، مقید کردن متحدان ناهمگون خود به نظمی بود که بر حفاظت از اسرائیل و مهار رقبا استوار شده بود: در آغاز ایران و عراق، و در سالهای اخیر ایران و متحدان غیردولتیاش. جنگ دونالد ترامپ امتداد منطقی همین راهبرد بود و آن را تا نهایت طبیعیاش پیش برد؛ واشنگتن میخواست تهدید ایران را با یک ضربه قهری از میان بردارد. طراحان این جنگ، درست مانند رهبران آمریکا پیش از حمله سال ۲۰۰۳ به عراق و رهبران اسرائیل در جنگهایشان علیه حزبالله و حماس، درباره دستاوردهای ممکن قدرت نظامی بهشدت اغراق کردند، توانایی دشمنان برای سازگاری را دستکم گرفتند، همراهی متحدان را مسلم فرض کردند و با بیاعتنایی سنگدلانه از کنار جان مردم عادی گذشتند. ماجراجویی واشنگتن، عیب درونی راهبرد خاورمیانهای آن را به شدیدترین و نهاییترین صورت نمایان ساخت.
در نگاه نخست ممکن است چنین به نظر برسد که جنگ تأثیر چندانی بر اتحادهای سازنده نظم آمریکایی نگذاشته است. کشورهای خلیج فارس که با جنگی بینتیجه و ایرانی قدرتمندتر روبهرو شدهاند، شاید خرید تسلیحات و درخواست تضمینهای امنیتی تازه را افزایش دهند و بدین ترتیب توهم تداوم وضع پیشین را پدید آورند. با این همه، نظم قدیم عملاً جای خود را به وضعی تازه میدهد. امروزه بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ را واپسین تقلای قدرت امپراتوری بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه میدانند، هرچند رسیدن به آن پایان اجتنابناپذیر چند سال طول کشید. برتری آمریکا نیز یکباره محو نخواهد شد؛ اما تردیدهایی که مدتها درباره قدرت و مقاصد آمریکا انباشته شده بود، از نقطه بازگشتناپذیر عبور کرده است. آنچه جنگ ایران، و پیش از آن جنگ اسرائیل در غزه، برملا کرد، از هماکنون محاسبات متحدان و دشمنان ایالات متحده را تغییر داده است. دور دیگری از جنگ یا انتخاب رئیسجمهوری متفاوت در آمریکا، این گسست را ترمیم نخواهد کرد.
سالهای پیش رو نویدبخش اختلاف و آشفتگی بیشتر است. اسرائیل و ایران هر دو از باقی ماندن خاورمیانه در وضعیت بیقانونی و خشونت سود میبرند و ایالات متحده ابزار چندانی برای مهار هیچیک ندارد. اسرائیل امیدوار است مرزهای عملی خود را گسترش دهد، تا حد امکان بخشهایی از فلسطین تاریخی را ضمیمه کند و اراده خود را با زور بر پهنههای وسیعی از منطقه تحمیل سازد. از سوی دیگر، با فرض آنکه حکومت ایران در آینده نزدیک فرو نپاشد ــ رخدادی که بسیار بعید به نظر میرسد ــ تهرانِ جسورتر خواهد کوشید نفوذ منطقهای خود را حفظ و گسترش دهد و واشنگتن را در نوعی از منازعات بیپایان و بیمرز «منطقه خاکستری» گرفتار کند که همواره در آنها توانمند بوده است.
با وجود این، اگر ایالات متحده سرانجام آماده کنار گذاشتن راهبرد شکستخورده خود شود، فروپاشی یک نظم همچنان میتواند فرصتی برای ساختن نظمی تازه و بهتر فراهم آورد. البته شرایط بههیچوجه مطلوب نیست. بیشتر رهبران و ملتهای منطقه مشتاقانه در پی رهایی از حملات نظامی و اختلال اقتصادیاند، اما در عین حال از اینکه واشنگتن آنان را به دل یک فاجعه کشانده، عمیقاً خشمگیناند. کنار گذاشتن سیاست حمایت از حکومتهای خودکامه، مصونیت دادن به متحدان و مهار نظامی دشمنان، شاید ایالات متحده را قادر سازد به شکلی سالمتر با منطقه تعامل کند؛ رویکردی که در نهایت میتواند ثبات پایداری را به ارمغان آورد که واشنگتن همواره مدعی خواستن آن بوده است.
ترکهای پیِ ساختمان
در چند دهه پس از جنگ جهانی دوم، رقابت جهانی آمریکا با اتحاد جماهیر شوروی دامنه بلندپروازیهای این کشور در خاورمیانه را تعیین میکرد. این رقابت توجهی بیش از اندازه را معطوف سیاست منطقهای میکرد، اما همزمان واشنگتن را نسبت به مداخله نظامی آشکار محتاط میساخت. نظم کنونی خاورمیانه را دولت جورج اچ. دبلیو. بوش پس از فروپاشی اتحاد شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جنگ خلیج فارس ۱۹۹۰-۱۹۹۱ بنا نهاد؛ نظمی که مشخصه اصلی آن برتری آمریکا بوده است. واشنگتن با فرصتی تاریخی برای تثبیت سلطهای بیرقیب بر منطقهای که مدتها محل رقابت بود روبهرو شد و با ایجاد پایگاههای نظامی و ترتیبات امنیتی برای مهار عراق و ایران، خود را به بازیگری اجتنابناپذیر تبدیل کرد. حمایت نظامی و سیاسی آمریکا بقای تقریباً همه حکومتهای منطقه را تضمین میکرد.
واشنگتن برای آنکه نقش خود را فراتر از نوعی سلطه غارتگرانه مشروعیت بخشد، فرایند صلح اعراب و اسرائیل را به راه انداخت؛ با این امید که متحدان عرب خود و اسرائیل را در چارچوب امنیتی مشترکی ادغام کند. حاصل کار، منطقهای دوپاره بود: یک بلوک به رهبری آمریکا شامل اسرائیل، ترکیه و تقریباً همه کشورهای عربی؛ و بلوکی مقابل اما کمساختارتر شامل ایران، سوریه تحت حاکمیت خاندان اسد و بازیگران غیردولتی مانند حماس، حزبالله و حوثیها. این ساختار طی سه دهه دگرگونیهای چشمگیر در سیاست جهانی، منطقهای و داخلی آمریکا، به طرزی شگفتآور بدون تغییر باقی ماند.
در روایت آمریکایی، این نظم ضمن حفاظت از منافع محوری ایالات متحده، مانند تجارت نفت، امنیت اسرائیل و مقابله با تروریسم، درجهای از ثبات را فراهم کرده است. این روایت از بسیاری جهات با واقعیت انطباق داشت. اسرائیل از سال ۱۹۷۳ با تهدیدی در سطح یک دولت یا جنگ با رقیبی همتراز مواجه نشده بود؛ وضعی که شاید باعث شد دشواری حمله به ایران را دستکم بگیرد. کشورهای عربی، با وجود حل نشدن عادلانه منازعه اسرائیل و فلسطین، علیه دشمنان مشترکشان با اسرائیل همکاری کردهاند. در مجموع، جریان نفت با قیمتهایی معقول و بهشکلی باثبات ادامه یافته است. هیچ قدرت بزرگ رقیبی برتری آمریکا را بهطور جدی به چالش نکشیده؛ حتی چین نیز ترجیح داده کنار بنشیند و از فرصتهای اقتصادی ناشی از تأمین امنیت منطقه به دست آمریکا بهره ببرد.
از دید واشنگتن، منافع راهبردی حاصل از این نظم ظاهراً هزینه جنگهای لازم برای حفظ آن را توجیه میکرد؛ اما مردمان ساکن منطقه بهایی بسیار سنگینتر پرداختند. در ۳۵ سال گذشته، اسرائیل بارها وارد جنگهایی کوچکتر علیه همسایگان بسیار ضعیفتر خود شده، فرایند صلح اسرائیل و فلسطین کاملاً از هم فروپاشیده، حماس در هفتم اکتبر به اسرائیل حمله کرده و اسرائیل پس از آن ویرانسازی غزه را آغاز کرده است. در عراق، ایالات متحده دوازده سال تحریمهای طاقتفرسا، بمبارانهای پراکنده و تلاشهای ناکام برای تغییر حکومت و جلوگیری از اشاعه تسلیحات را تحمیل کرد؛ سپس حمله و اشغال فاجعهبار سال ۲۰۰۳ فرارسید که همگی هزینه انسانی عظیمی داشتند. در دورهای که آمریکا زمام نظم منطقه را در دست داشت، جنگهای فاجعهبار لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن را در هم شکستهاند.
نظم منطقهای بر تضمینهای امنیتی آمریکا تکیه داشت؛ تضمینهایی که افزون بر کشورهای عربی، برای حاکمان خودکامه مستقر در رأس آنها اهمیتی حیاتی داشت. دور نگه داشتن مطالبات دموکراتیک از عرصه سیاسی، به اندازه حفاظت در برابر حمله نظامی ایران برای این معامله مهم بود. در برههای کوتاه طی خیزشهای عربی ۲۰۱۰-۲۰۱۱، حرکت به سوی تغییر مهارنشدنی به نظر میرسید؛ اما جز آن مقطع، این سازوکار کارآمد بود. تقریباً همه حکومتهای درون منظومه ائتلافی آمریکا قدرت را حفظ کردند و بیشترشان پس از اعتراضات کنترل خود را سختتر ساختند. حمایت آمریکا از اصلاحات اقتصادی نئولیبرالی، این حکومتها را به اجرای برنامههای خصوصیسازی سوق داد؛ برنامههایی که فساد نخبگان را با شتابی چشمگیر افزایش داد و اکثریت جمعیت را فقیرتر کرد. کارزار واشنگتن علیه تروریسم نیز متحدانش را تشویق کرد تا اشکال فراگیر نظارت را به کار گیرند و مخالفان بالقوه را به نام امنیت سرکوب کنند. دولتهای ثروتمند نفتی خلیج فارس و لایههای بسیار کوچکی از نخبگان عرب در این نظام شکوفا شدند، اما نظم آمریکایی برای بیشتر مردم چیزی جز خشونت، ناامیدی و محرومیت به همراه نداشت. خاورمیانه تحت سلطه آمریکا، تقریباً بر پایه تمامی شاخصهای اقتصادی، سیاسی و توسعهای، عملکردی بهمراتب ضعیفتر از هر منطقه دیگری داشته است.
از قضا تضمینهای امنیتی آمریکا، متحدان را به نادیده گرفتن اهداف سیاستی واشنگتن ترغیب کرد. بیشتر آنها خود را از تهاجم یا حمله خارجی مصون میدیدند و همین امر مخاطره اخلاقی پدید آورد: آنها میتوانستند بدون ترس از پیامدهای جدی، طرحهای ایدئولوژیک و سیاسی خود را دنبال کنند. اشتغال ذهنی واشنگتن به سیاست داخلی خود، بیتوجهی به ظرافتهای منطقه و بزرگنمایی خطر پیشروی چین و روسیه، همگی ایالات متحده را به هدف آسانی برای قدرتهای محلیِ ماهر در دستکاری تبدیل کرد. از همین رو، آمریکا طی دههها بارها در مهار مؤثر اسرائیل یا جلوگیری از اتخاذ سیاستهایی که اهداف اعلامیاش را تضعیف میکرد، ناکام ماند. متحدان ظاهری واشنگتن انتقادها درباره مداخلات ویرانگرشان در لیبی، سودان، سوریه و یمن را بهآسانی کنار میزدند. تقریباً همه آنها فعالانه با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ با ایران مخالفت کردند؛ توافقی که دولت اوباما امیدوار بود به ثبات منطقه کمک کند. در سال ۲۰۱۷ نیز محاصره قطر به رهبری امارات متحده عربی و عربستان سعودی، جبهه متحد علیه ایران را که کارزار «فشار حداکثری» ترامپ به آن نیاز داشت، بهشدت تضعیف کرد.
خیزشهای ۲۰۱۰-۲۰۱۱ دولتهای عربی را به اشکال تازهای از مداخلهگری سوق داد؛ بخشی از این تغییر به کاهش اعتماد آنان به توانایی و اراده ایالات متحده برای پاسخ دادن به تهدیدهایی بازمیگشت که فوری میدانستند. متحدان خودکامهای که پیشتر از کودتاهای احتمالی و شورشهای مردمی بیم داشتند، اکنون در حالی که با چالش گروههای شیعه مورد حمایت ایران، جنبشهای اسلامگرا و جهادی و فعالان جوان لیبرالدموکرات روبهرو بودند، این تهدیدها را واقعیتهایی قریبالوقوع میدیدند. گسترش برقآسای اعتراضات به آنان آموخت تهدید داخلی میتواند از هر نقطهای، حتی آن سوی مرزهایشان، آغاز شود. هنگامی که سرنگونی حسنی مبارک در مصر را در سال ۲۰۱۱ دیدند، به این نتیجه رسیدند که برای نجات از چالشهای داخلی نمیتوانند به ایالات متحده تکیه کنند. اگر میخواستند بقای خود را تضمین کنند، باید شخصاً به میدان میرفتند و خطر را مهار میکردند. با این حال، مداخلات آنان بارها پیامدهایی ویرانگر بر جای گذاشت و در وقوع کودتای نظامی در مصر و چندین جنگ داخلی سهم داشت.
این نظم، ایران و اسرائیل را نیز ــ هر یک به شیوهای متفاوت ــ به دنبال کردن سیاستهای بیثباتکننده تشویق کرد. ایران طی چند دهه شبکهای از متحدان غیردولتی را سازمان داد و مسلح کرد که در ویرانههای بر جای مانده از جنگهای آمریکا، اسرائیل و عربستان رشد کردند. پس از قطع دسترسی به فناوری نظامی آمریکا و اروپا، ایران در تولید کمهزینه سرمایهگذاری کرد و پهپادها و موشکهای بالستیک ارزانی ساخت که میتوانستند با سامانههای بسیار پیشرفته و فوقالعاده گران رقبایش مقابله کنند.
اسرائیل از استوارترین تضمینهای امنیتی آمریکا برخوردار بود. این کشور ــ دستکم برای شهروندان یهودی ــ دموکراسی به شمار میرود، اما نخستوزیرانش اغلب در دامی مشابه متحدان خودکامه آمریکا گرفتار شدهاند. برتری نظامی اسرائیل و اطمینان آن به حمایت آمریکا، رهبران کشور را قادر ساخت حفظ ائتلافهای حاکم و دفع تهدیدهای سیاسی داخلی را بر رسیدگی جدی به مسئله فلسطین یا کاهش بیثباتی منطقهای مقدم بدانند. حملات هفتم اکتبر این آسودگی خاطر را در هم شکست و اسرائیل در پاسخ، تمامقد به سوی تشدید نظامی رفت. این کشور در سراسر منطقه با زیادهروی روزافزون به استفاده از زور روی آورد و اشغال نظامی خود را در نوار غزه، کرانه باختری و حتی بخشهایی از لبنان و سوریه تثبیت ساخت.
یکی از علل دوام نظم آمریکایی آن بود که معاملههای امنیتیِ واقع در هسته آن هرگز واقعاً آزموده نشده بودند. رهبران منطقه بیوقفه از احساس رهاشدگی شکایت میکردند، اما هیچگاه چنان رفتار نمیکردند که گویی رها شدن احتمالی جدی است. جنگ میان دولتها نیز سالها تهدیدی چندان برجسته محسوب نمیشد. اسرائیل هر از گاهی غزه و لبنان را بمباران میکرد، اما هیچ دولت عرب همسو با آمریکا نگرانی جدی از حمله اسرائیل نداشت. ایران در میان نگرانیهای آنان جایگاهی بزرگتر داشت، با این حال حمله مستقیم ایران نیز بسیار بعید به نظر میرسید. حملات غیرمستقیم نیروهای نیابتی ایران صرفاً این باور محوری را تقویت میکرد که برتری نظامی آمریکا چنان آشکار و فراگیر است که ایران جرئت به چالش کشیدن آن را نخواهد داشت. این اطمینان در سال ۲۰۱۹، هنگامی که ایالات متحده به حمله منتسب به ایران علیه پالایشگاههای نفت عربستان پاسخ نداد، شروع به تزلزل کرد؛ حملات پهپادی حوثیها به امارات متحده عربی در سال ۲۰۲۲ نیز ضربه دیگری بود. معماری امنیتی منطقه همچنان پابرجا ماند، اما ترکها آشکار شده بودند.
در همان زمان، ایالات متحده میکوشید با میانجیگری برای همکاری آشکار نظامی و سیاسی میان متحدان عرب خود و اسرائیل، نظم خاورمیانهایاش را نهادینه سازد. این هدف تازگی نداشت: از سال ۱۹۹۱، تشکیل ائتلافی ضدایرانی تحت رهبری آمریکا هدف همه دولتهای ایالات متحده بود. تفاوت ترامپ با پیشینیانش در این بود که پروژه را بدون مشروط کردن عادیسازی روابط اعراب و اسرائیل به پیشرفت در مسئله فلسطین پیش برد. دولت او در سال ۲۰۲۰ توافقهای ابراهیم را ابتدا میان اسرائیل از یک سو و بحرین و امارات متحده عربی از سوی دیگر به سرانجام رساند. مراکش اندکی بعد پیوست و سودان نیز توافقی اولیه امضا کرد که هنوز رسمی نشده است. با این حال، دولت بایدن هنگامی که کوشید عربستان سعودی را به پیوستن ترغیب کند، اهمیت مسئله فلسطین برای افکار عمومی عربستان و رقابت فزاینده میان ریاض و ابوظبی را نادرست سنجید. این دولت نتوانست خصومت رو به رشد افکار عمومی با عادیسازی روابط را ببیند یا فاجعهای را که در غزه در راه بود، پیشبینی کند.
ضربه دوگانه
نظم منطقهای ایالات متحده پیش از این نیز دستخوش تکانه شده بود؛ از جمله هنگام حمله فاجعهبار سال ۲۰۰۳ به عراق و خیزشهای مردمی سال ۲۰۱۱. با این حال، هر بار خود را بازسازی کرد. سیاستگذاران آمریکایی به همان اندازه قدرتهای منطقهایِ جایگرفته در این ساختار، در دام نظمی افتاده بودند که خود طراحی کرده بودند. همه رؤسایجمهور آمریکا از بیل کلینتون به بعد، با وعده کاهش درگیری ایالات متحده در خاورمیانه وارد کاخ سفید شدند و همه بار دیگر به همان سیاستها و همان جنگها کشانده شدند.
بحران دوگانه ویرانسازی غزه به دست اسرائیل و جنگ آمریکا و اسرائیل در ایران، شاید صرفاً حلقه دیگری از این چرخه به نظر برسد؛ اما این دو رخداد در کنار هم ضربهای مرگبار بر خاورمیانه آمریکایی وارد کردهاند. حمایت آمریکا از حمله اسرائیل به غزه، بهویژه در دوره ریاستجمهوری جو بایدن، هر آنچه از اقتدار اخلاقی ادعایی ایالات متحده باقی مانده بود، از میان برد. شکست ترامپ در ایران نیز توهم قدرت نظامی مطلق آمریکا را در هم شکسته است. هر دو رویداد به دولتهای عرب نشان دادند که در نظم منطقهای نفوذ مؤثری ندارند و تضمینهای امنیتی آمریکا بازدهی رو به کاهشی یافتهاند.
مقامهای آمریکایی در دولتهای بایدن و ترامپ نتوانستند آثار زلزلهوار جنگ اسرائیل در غزه را دریابند. هر دو دولت تصور میکردند تنها نظر رهبران منطقه اهمیت دارد؛ رهبرانی که به گمان آنان مدتها بود فلسطینیان را فراموش کرده و مشتاق روابط نزدیکتر با اسرائیلی توانمند و تضمینهای امنیتی قویتری بودند که آمریکا بهعنوان مشوق عرضه میکرد. پیگیری خیالپردازانه بایدن برای میانجیگری در عادیسازی روابط اسرائیل و عربستان سعودی، حتی پس از آنکه افزایش شمار کشتهشدگان غزه چنین همکاریای را در میان افکار عمومی عرب ــ که ریاض خواهان رهبری آن بود ــ به امری سیاسی و مسموم تبدیل کرد، یکی از گویاترین نمونههای این نزدیکبینی به شمار میرفت.
فشار بیوقفه واشنگتن برای همکاری اعراب با اسرائیل، شکافهای بیشتری ایجاد کرد. امارات متحده عربی، بهعنوان یکی از دو امضاکننده نخست توافقهای ابراهیم، در جریان کارزار اسرائیل در غزه به همکاری با این کشور ادامه داد؛ همزمان اسرائیل در عراق، لبنان، سوریه، یمن و حتی قطر حملات نظامی انجام میداد. بنا بر گزارش والاستریت ژورنال، امارات در جنگ با ایران برای اجرای حملات علیه اهداف ایرانی با اسرائیل و ایالات متحده هماهنگی کرده است. عربستان سعودی، در مقابل، همسویی امارات و اسرائیل را با نگرانی زیر نظر داشت. ریاض و ابوظبی پیشتر نیز بر سر سوریه و یمن اختلافی عمیق داشتند: عربستان از حکومت پس از اسد حمایت میکرد، حال آنکه امارات در خصومت اسرائیل با آن شریک بود؛ در یمن نیز عربستان بهتازگی نیروهای نیابتی امارات را بیرون رانده بود. عربستان شکایت داشت که امارات از جنبشهای جداییطلبِ تضعیفکننده ثبات منطقه حمایت میکند و در سطحی گستردهتر، شراکت اسرائیل و امارات را تهدیدی علیه رهبری منطقهای خود میدید. این شکاف هر امکانی را که واشنگتن برای همسو کردن قدرتهای اصلی منطقه پشت کارزار شکست ایران داشت، بهشدت پیچیده کرد.
اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقهای آمریکا را در هالهای از تردید فرو برد، جنگ با ایران پایان نظم را تأیید کرد. رهبران خلیج فارس خشمگین بودند که ایالات متحده و اسرائیل بدون مشورت با آنان، با وجود آگاهی از مخالفتشان و درست در میانه مذاکرات ایران با میانجیگری عمان، جنگ را آغاز کردند. جنگی که آنان در تصمیمگیری دربارهاش هیچ نقشی نداشتند، کشورهایشان را در معرض انتقام مستقیم ایران قرار داد. سامانههای دفاع موشکی آمریکا خلیج فارس را از بدترین بخش موج حملات حفظ کردند، اما شمار کافی از ضربات ایران از این سپر گذشت تا خسارتی چشمگیر وارد کند و ظاهر ثباتی را که الگوی اجتماعی و اقتصادی منطقه بر آن استوار بود، مختل سازد. ایران همه کشورهای خلیج فارس، حتی دولتهای دوستتری مانند عمان و قطر، را هدف گرفت؛ اما آتش خود را بر امضاکنندگان توافقهای ابراهیم، یعنی بحرین و بهمراتب بیشتر از آن امارات متحده عربی، متمرکز کرد. ایران ظرف چند هفته توانست بخشهای بزرگی از مجمعالجزایر پایگاههای نظامیِ پشتوانه برتری آمریکا در خاورمیانه را آسیب بزند، نابود کند یا بیاهمیت سازد.
اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن زمانی بیش از پیش فرسوده شد که کارزار آمریکا و اسرائیل نتوانست حکومت ایران را سرنگون کند. مدافعان بمباران ایران دههها استدلال میکردند چنین حملهای شاید آشفته و پرهزینه باشد، اما در نهایت تهدید ایران را از میان خواهد برد. با این همه، ایالات متحده و اسرائیل با وجود تمامی توان نظامی خود شکست خوردند. افزون بر آن، آمریکا درمانده به نظاره نشست که ایران تنگه هرمز را بست و کل اقتصاد خلیج فارس را به خطر انداخت. رهبران خلیج فارس بار دیگر هم از بیاعتنایی آمریکا به ترجیحاتشان شوکه شدند و هم از آشکار شدن ناتوانی آن. شوک آنان هنگامی به خشم بدل شد که ایالات متحده تأسیسات ذخیره آب ایران را بمباران کرد و اسرائیل انبارهای نفت ایران را هدف قرار داد. واشنگتن آینده شرکای خود را به قمار گذاشته بود. اگر تهران در پاسخ تأسیسات آب یا نیروگاههای هستهای کشورهای خلیج فارس را هدف میگرفت، چرخه تشدید تنش میتوانست با فاجعه اقتصادی و تخریب زیستمحیطی چنان گستردهای پایان یابد که این کشورها را غیرقابل سکونت کند.
برداشت کشورهای خلیج فارس از مجموع این رخدادها روشن بود: تضمینهای امنیتی آمریکا، یعنی قلب معامله منطقهای، دیگر قابل اتکا نبود. منطقه پیشتر در سال ۲۰۱۱ آموخته بود که واشنگتن نمیتواند از متحدانش در برابر تهدیدهای داخلی حفاظت کند. وقتی آمریکا حتی برای مشورت با متحدان خود، شکست دادن دشمنانش یا محافظت از شرکایش در برابر تبعات ماجراجوییهای منطقهای خود قابل اتکا نباشد، وعدههایش چه ارزشی خواهند داشت؟ معامله بنیادینی که ایالات متحده عرضه میکرد فروپاشیده و بازسازی آن آسان نخواهد بود.
این بار متفاوت است
توصیف جنگ ایران بهعنوان «لحظه سوئزِ» واشنگتن به تعبیری رایج تبدیل شده است. میان فاجعه امروز و نقشه شکستخورده بریتانیا، فرانسه و اسرائیل برای تصرف کانال سوئز از مصر در سال ۱۹۵۶، که پیروزی سیاسی خیرهکنندهای نصیب جمال عبدالناصر، رئیسجمهور مصر، کرد، شباهتهایی واقعی وجود دارد. «سوئز» به نمادی فشرده از افول امپراتوریهای اروپایی و گذار از جهان چندقطبی به نظام دوقطبی دوران جنگ سرد بدل شد. با این حال، بحران سوئز فوراً به امپراتوری بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه پایان نداد. فرانسه شش سال دیگر برای حفظ الجزایر جنگید و بریتانیا نیز یک دهه و نیم قدرت مسلط خلیج فارس باقی ماند، در عمان و یمن امروزی با شورشها جنگید و سرانجام در سال ۱۹۷۱ از منطقه خارج شد. آشکار شدن تمامی نتایج رویدادها زمان میبرد.
آثار کامل فاجعه آمریکا در ایران نیز بهتدریج پدیدار خواهد شد. در کوتاهمدت، نظم منطقهای تحت رهبری آمریکا از میان نخواهد رفت. ایالات متحده ممکن است از پایگاههای نظامی نابودشده به دست ایران عقبنشینی کند، اما همچنان نقشی مهم در دفاع منطقهای خواهد داشت. دولتهای خلیج فارس بعید است بیدرنگ از واشنگتن فاصله بگیرند. آنان که از آینده خود بیم دارند و جایگزین آشکاری نمیبینند، شاید حتی روابطشان را تقویت کنند؛ همانگونه که عربستان سعودی کوشید با نهایی کردن توافق هستهای مورد انتظارش چنین کند، اما ترامپ روز بعد مفاد آن را تغییر داد و توافق را در وضعیتی نامعلوم گذاشت. این دولتها همچنین بعید است تهدید نظامی علیه اسرائیل ایجاد کنند یا بیش از حد ضرورت به ایران نزدیک شوند. شکاف ایالات متحده و اسرائیل، هرچند واقعی و احتمالاً دارای ابعادی نسلی است، به این زودی اتحادشان را از هم نخواهد گسست. دولتهای عرب نیز روابط کاری خود با اسرائیل را حفظ خواهند کرد و همچنان از فناوری نظامی و نظارتی این کشور بهره خواهند گرفت.
اصلاحات کوچک بازیگران منطقهای نیز شاید در آغاز چندان مهم به نظر نرسد. کشورها همیشه، حتی در اوج برتری آمریکا، دستورکارهای خود را دنبال کردهاند. وابستهترین متحدان ایالات متحده نیز هنر تعلل، رها شدن از قلاده و لابیگری در واشنگتن را بهخوبی آموختهاند. آنان به رقابتهای محلی ادامه خواهند داد، بقای حکومتهایشان را در اولویت خواهند گذاشت و برای تأمین امنیت خود خواهند کوشید. گاهی این امر مستلزم همکاری با واشنگتن خواهد بود و گاهی مسیری دیگر را اقتضا خواهد کرد.
با این همه، تداوم کوتاهمدت را نباید نشانه پایداری بلندمدت دانست. تا زمان وقوع بحران سوئز، فروپاشی امپراتوریهای اروپایی اجتنابناپذیر شده بود؛ نه بر اثر یک شکست سیاستی منفرد، بلکه در نتیجه اوجگیری ملیگرایی و استعمارستیزی و نیز فرسودگی اقتصادی و سیاسی الگوی امپراتوری اروپایی. نظم خاورمیانهای آمریکا نیز سالها زیر فشار انباشت شکستهای سیاسی و سیاستی رو به زوال بود؛ روندی که با از دست رفتن هدف مشترک و ناتوانی نظامیِ آشکارشده در بحرانهای اخیر به نقطه اوج رسید.
واشنگتن وسوسه خواهد شد همان سیاستهایی را ادامه دهد که چند دهه رویکرد خاورمیانهای آن را تعریف کردهاند و باز هم بر روابطش با رهبران بیرحم، متزلزل و سرکوبگری تکیه کند که منظومه طراحیشده آمریکا را پر کردهاند. اگر رهبران آمریکا در همین مسیر بمانند، باید انتظار همان نتیجه را داشته باشند: منطقهای گرفتار بیثباتی دائمی، ناکامی اقتصادی و سیاسی و فورانهای مکرر منازعه خشونتآمیز. شاید این منازعات فقط گاهبهگاه نیروهای نظامی آمریکا را درگیر کنند، اما آشوب پیوسته توجه میطلبد و منابع را بیحاصل میبلعد. جنگهای بیپایان ادامه خواهند یافت.
چنین نتیجهای شاید برای سیاستگذاران آمریکایی که به مدیریت منازعات و حفظ رابطه با بازیگران نامطلوب عادت کردهاند، پذیرفتنی به نظر برسد. با این حال، واشنگتن نمیتواند صرفاً با وانمود کردن به اینکه هیچ چیز تغییر نکرده، گذار به نظم منطقهای تازه را به تأخیر اندازد. متحدان عربی که اعتماد خود را به ایالات متحده از دست دادهاند، بهتدریج استقلال عمل بیشتری نشان خواهند داد. گاهی این استقلال میتواند به پیگیری دیپلماسی با ایران و گسترش روابط با چین و روسیه، برخلاف خواست آمریکا، بینجامد. در مواقع دیگر ممکن است به مداخله در لیبی، سودان و شاخ آفریقا یا شعلهور کردن دوباره منازعات خشونتآمیز در عراق، لبنان، سوریه و یمن منجر شود.
نیروهایی که عمدتاً از کنترل آمریکا بیروناند، به نظم نوظهور شکل خواهند داد. برای نمونه، اسرائیل مصمم است مداخلهگری نظامی را فارغ از ترجیحات آمریکا ادامه دهد. این کشور برخلاف تفاهمنامه آمریکا و ایران که در ژوئن حاصل شد، جنگ با حزبالله را ادامه داد و هیچ تمایلی برای خروج نیروهایش از جنوب لبنان نشان نداد. مقامهای اسرائیلی تأکید دارند حضور نظامی کشورشان در سوریه نیز حفظ خواهد شد. با فقدان فشار داخلی جدی برای اتخاذ سیاستهایی مسالمتجویانهتر، مانع چندانی در برابر الحاق کرانه باختری و ویرانسازی کامل غزه به دست اسرائیل باقی نمانده است.
ایران نیز مانند اسرائیل، برای دنبال کردن سیاستهایی که بیثباتی را تداوم میبخشند، انگیزه فراوان دارد. منازعه بیوقفه به حکومت کمک میکند مسئولیت دشواریها را به گردن دیگران بیندازد و راهبرد مقاومت خود را در برابر افکار عمومی ایران توجیه کند. ایران همچنان توان برانگیختن خشونت را حفظ کرده است. کشور در جنگ آسیب شدیدی دیده، اما حکومت پابرجا مانده و قدرت منطقهای آن افزایش یافته است. ایران توانایی خود را برای کنترل مؤثر تنگه هرمز و حمله به متحدان آمریکا در منطقه نشان داده و عقبگرد متحدانی مانند حزبالله نیز بعید است توان تهران برای اعمال قدرت از طریق نیروهای نیابتی را برای همیشه پایان دهد. فشار آمریکا بر دولتهای ضعیف عراق و لبنان برای خلع سلاح شبهنظامیان طرفدار ایران میتواند درگیریهای تازهای به راه اندازد که متحدان ایران در آنها دست بالا را خواهند داشت.
صفبندیهای منطقهای هرچه بیشتر از ائتلاف ضدایرانی مورد نظر مقامهای آمریکا فاصله خواهند گرفت. بسیاری از کشورهای خلیج فارس ممکن است به جای اتکا به حفاظت آمریکا، برای خارج نگه داشتن خود از فهرست اهداف تهران با ایران توافقهای دوجانبهای منعقد کنند. افزون بر این، سیاست منطقهای به احتمال زیاد به جای پیروی از رهبری واشنگتن، حول رقابت عمیقتر امارات و عربستان بر سر برتری شکل خواهد گرفت. ریاض پیش از آغاز جنگ ایران در پایان فوریه، بسیج ائتلافی شامل مصر، پاکستان، قطر و ترکیه را برای مقابله با اتحاد امارات و اسرائیلِ مورد حمایت آمریکا آغاز کرده بود. این رقابت پس از فروکش کردن جنگ از سر گرفته خواهد شد و احتمالاً دولتهای از پیش گرفتار را بیثبات میکند، به سراسر منطقه بزرگتر کشیده میشود و بحرانهای تازه و بیپایانی میسازد که واشنگتنِ گرفتار در مسائل دیگر بهسختی قادر به هدایت آنها خواهد بود.
سرانجام، با سرایت پیامدهای جنگ ایران به اقتصادهای گرفتار منطقه، بیشتر حکومتها با فشارهای فزاینده از پایین روبهرو خواهند شد. آثار جنگ تنها به کشورهایی محدود نمیشود که زیرساختهایشان در حملات ایران آسیب دیده است. برای مثال در مصر، افزایش شدید قیمت سوخت و غذا و از دست رفتن درآمدهای عظیم کانال سوئز بر اثر اختلال جنگ در کشتیرانی جهانی، بحرانهای مالی و بیکاری موجود را تشدید میکند. بسیاری از کشورهایی که پیشتر از کاهش کمکهای آمریکا زیان دیدهاند، شاید یک منبع حیاتی دیگرِ سرمایهگذاری خارجی را نیز از دست بدهند؛ زیرا دولتهای ثروتمند خلیج فارس با مشکلات اقتصادی خود دستوپنجه نرم میکنند. ترکیب نارضایتیهای داخلی با خشم ناشی از غزه بسیار انفجاری است و ممکن است موجی از اعتراضات، همسنگ خیزشهای پانزده سال پیش، بار دیگر در افق پدیدار شود.
آخرین فرصت
مرگ خشونتبار نظم منطقهای قدیم ممکن است هر تلاشی برای برپایی نظمی تازه و کارآمد را مختل کند یا حتی از پیش منتفی سازد. در عین حال، این مقطع میتواند فرصتی برای ایالات متحده باشد تا معاملههای محوریِ مولد چنین نتایج ویرانگری را از نو صورتبندی کند. طراحی سیاستی درست برای خاورمیانه مستلزم بازاندیشی در تصمیمی است که به نام عملگرایی، روابط با متحدان خودکامه و قانونگریز را در اولویت قرار داده است. واشنگتن دههها فرض میکرد نیازی نیست چندان نگران افکار عمومی عرب باشد، زیرا میتواند برای سرکوب هرگونه مخالفت روی حاکمان عرب حساب کند. همچنین تصور میکرد تکرار سخنانی توخالی در حمایت از راهحل دوکشوری کافی است تا متحدان عرب را با خود همراه نگه دارد؛ آن هم در شرایطی که اسرائیل الحاق خزنده سرزمینهای فلسطینی را ادامه میداد و از مذاکرات صلح واقعی پرهیز میکرد. در نتیجه، ایالات متحده هرگز اتخاذ سیاستهایی را که رضایت یا حتی حمایت ملتهای منطقه را جلب کند، جدی نگرفت. واشنگتن همچنین نمیتوانست بهطور واقعی در ترویج دموکراسی یا دفاع از حقوق بشر مشارکت کند، زیرا راهبردش به فقدان آنها وابسته بود.
دولت ترامپ که در داخل و خارج نسبت به دموکراسی و حاکمیت قانون تحقیرآمیز رفتار میکند، تغییری در این رویکرد ایجاد نخواهد کرد. تصور اینکه ترامپ، با نوسانهای شدیدش میان راهبردهای مختلف، بتواند هر نوع نظم منطقهای تازهای طراحی کند دشوار است. با این حال، جانشین او فرصتی واقعی خواهد داشت تا از وضع موجود فاصله بگیرد و راهبردی منسجمتر و مؤثرتر برای خاورمیانه بسازد. آغاز این مسیر مستلزم کنار گذاشتن مداخله نظامی بهعنوان نخستین گزینه و پایان دادن به رویه «دیپلماسی با حمله هوایی» است. اولویت واشنگتن باید دفاع باشد، نه حمله. یکی از راههای روشن ساختن این قصد، صرفنظر کردن از بازسازی پایگاههای نظامی آسیبدیده یا نابودشده آمریکا در سراسر خلیج فارس و تمرکز بر سرمایهگذاری در اشتراکگذاری اطلاعات، سامانههای دفاع موشکی برای شرکای خلیج فارس و حفظ آزادی کشتیرانی از مسیر تنگه هرمز است.
ایالات متحده باید ثبات خاورمیانه را از مسیر دیپلماسی و دفاع جمعی دنبال کند، نه مهار نظامی. افتضاح آمریکا در ایران، پوچی فراخوانهای جنگطلبانه برای جنگ و وعدههای اقدام قاطع را کاملاً آشکار کرده است. زمان آن رسیده که واشنگتن به فرایندی دیپلماتیک متعهد شود که ایران را بهعنوان شریکی ذینفع وارد نظام امنیتی منطقه کند. دولتهای خلیج فارس، با وجود خشمشان از حملات اخیر ایران، شاید پذیرای چنین رویکردی باشند؛ زیرا عربستان سعودی و ایران پس از دورهای پیشین از رفتار تهاجمی ایران، در سال ۲۰۲۳ به تنشزدایی دست یافتند. دولت اوباما نیز هنگام مذاکره درباره توافق هستهای ۲۰۱۵ با ایران، چشماندازی مشابه را مطرح کرده بود و حتی جی. دی. ونس، معاون رئیسجمهور، از آمادگی برای «دگرگون کردن بنیادین» روابط آمریکا و ایران پس از توافقی تازه سخن گفته است. چنین آرزویی وجود دارد، اما دولت جدید باید بهسرعت و قاطعانه نشان دهد که قصد دارد آن را تا پایان دنبال کند.
بازتنظیم سیاست آمریکا باید شیوه رفتار واشنگتن با متحدانش را نیز دربر گیرد و اسرائیل نیز از این قاعده مستثنا نیست. شرایط برای بازاندیشی در روابط آمریکا و اسرائیل مهیاست: بر اساس نظرسنجی کوئینیپیاک که در ژوئن منتشر شد، نزدیک به دو سوم دموکراتها و بیش از نیمی از مستقلها معتقدند ایالات متحده بیش از اندازه از اسرائیل حمایت میکند. در میانه ژوئیه نیز بیش از نیمی از دموکراتهای مجلس نمایندگان به طرح قطع کمک نظامی آمریکا به اسرائیل رأی دادند. دولت بعدی باید از این شتاب سیاسی بهره گیرد و همان فشاری را بر اسرائیل وارد کند که دولتهای آمریکا مدتها از آن پرهیز کردهاند. واشنگتن لازم نیست متحد خود را رها کند، اما باید از اسرائیل بخواهد در تمامی سرزمینهای تحت کنترلش حقوق بشر را رعایت کند، الحاق خزنده کرانه باختری را متوقف سازد و به مداخلات بیثباتکننده خود در لبنان و سوریه پایان دهد.
در سطحی گستردهتر، ثبات منطقهای مستلزم آن است که ایالات متحده بار دیگر به هنجارهای بینالمللی حقوق بشر متعهد شود، با جنبشهای جداییطلب در کشورهایی مانند سوریه و یمن مخالفت کند، شرکایش را از مداخلات نظامی و جنگهای نیابتی در مکانهایی مانند سودان و لیبی بازدارد و از فشار بر دولتهای عراق و لبنان برای خلع سلاح شبهنظامیان عراقی و حزبالله پیش از آمادگی کاملشان دست بکشد. ثبات داخلی نیز به تغییر دموکراتیک نیاز دارد. برای ایالات متحده، این امر به معنای تشویق اصلاحات، از جمله حمایت از حقوق بشر، و لغو معاملهای است که به متحدان خودکامه اجازه داده سرکوبی دردناک را بدون مجازات ادامه دهند. چنین پیامی در قاهره، ریاض و بسیاری پایتختهای دیگر با استقبال روبهرو نخواهد شد؛ اما بدون مواجهه با بیماریهای ساختاری حکومتهای منطقه، هیچ تحول واقعی در نظم منطقهای امکانپذیر نخواهد بود.
سیاستهای تازه آمریکا یکشبه خاورمیانهای باثبات و صلحآمیز پدید نخواهند آورد. این سیاستها در آغاز از منطقهای که به دورویی و سوءرفتار آمریکا عادت کرده، تشویق عمومی چندانی دریافت نخواهند کرد. بعدها، ظهور حکومتهایی که به شیوهای دموکراتیکتر پاسخگوی مردم باشند، احتمالاً دردسرهای قابل توجهی ایجاد خواهد کرد؛ زیرا سیاستمداران بلندپرواز برای محکوم کردن ایالات متحده با یکدیگر رقابت خواهند کرد. با این همه، در بلندمدت خاورمیانهای متشکل از حکومتهایی که کمتر آماده پیروی از واشنگتن در سیاستهای نامحبوب یا سرکوب مخالفت عمومی باشند، احتمالاً از منطقه امروز باثباتتر خواهد بود. واشنگتن در تصور خاورمیانهای که بر آن مسلط نباشد مشکل دارد و هرقدر هم نظم منطقهای موجود شکست خورده باشد، بهسختی میتواند بدیلی واقعی برای آن مجسم کند. با این حال، این نظم رو به پایان است و شاید آخرین فرصت رهبران آمریکا برای تغییر مسیر باشد. اگر نتوانند، شاهد خواهند بود که خاورمیانه آمریکایی همچون امپراتوریهای اروپایی پیش از آن رنگ میبازد و از میان میرود.
پیشنهادهای مرتبط


ایران و قواعد جدید قدرت جهانی؛ شکلگیری و فروپاشی سلطه آمریکا
چگونه جنگ ایران فرضهای بنیادین نظم تکقطبی آمریکا را به چالش کشید
گروه سیاست خارجی حکمران
ایران و بازدارندگی در جنگ آینده
چرا دکترین دفاعی ایران به منظومهای چندلایه و متوازن نیاز دارد؟
علی عبدی






