حلقه مفقوده سیاست در ایران
وقتی انتخابات برگزار میشود، اما مسئولیت سیاسی صاحب مشخصی ندارد

ر بار که انتخاباتی در ایران نزدیک میشود، نام احزاب، جبههها و ائتلافها دوباره بر سر زبانها میافتد. نشستهایی برگزار میشود، فهرستهایی بسته میشود و چهرههای سیاسی از ضرورت وحدت، مشارکت و تشکیل دولت کارآمد سخن میگویند. در آن چند هفته، ممکن است به نظر برسد که احزاب بازیگران اصلی سیاست کشورند. اما کافی است انتخابات تمام شود تا پرسشی قدیمی دوباره خود را نشان دهد: این تشکلها در فاصله دو انتخابات کجا هستند و در قبال تصمیمهای کسانی که به قدرت رساندهاند چه مسئولیتی میپذیرند؟
اگر نمایندهای با حمایت یک فهرست وارد مجلس شود و چند ماه بعد برخلاف وعدههای آن فهرست رأی بدهد، چه کسی باید به رأیدهندگان توضیح دهد؟ اگر دولتی با پشتیبانی مجموعهای از جریانهای سیاسی تشکیل شود و سیاست اقتصادیاش نتیجه نامطلوبی به بار آورد، کدام حزب مسئولیت دفاع از آن سیاست یا نقد سهم خود در شکلگیری آن را میپذیرد؟ شهروند باید مطالبهاش را از چه کسی پیگیری کند: فرد منتخب، حامیان انتخاباتی او یا ائتلافی که احتمالاً تا انتخابات بعدی نشانی از آن پیدا نمیشود؟
این پرسشها به یک خلأ مهم در ساختار سیاسی ایران اشاره دارند. ما انتخابات داریم، تشکل سیاسی داریم و منازعه سیاسی هم کم نداریم؛ اما میان جامعه، رقابت انتخاباتی و اداره کشور، نهادهای سیاسیِ پایدار و پاسخگو به اندازه کافی شکل نگرفتهاند. در نتیجه، قدرت میان افراد و مجموعههای مختلف جابهجا میشود، بیآنکه همیشه بتوان مسیر شکلگیری تصمیم، برنامه پشتیبان آن و مسئول نتیجهاش را بهروشنی دنبال کرد. حلقه مفقوده سیاست ایران، حزبی است که پیش از انتخابات برنامه داشته باشد، پس از انتخابات در برابر آن برنامه بایستد و در همه این مدت با جامعه ارتباط زنده نگه دارد.
حزب، فراتر از دفتر و عنوان
وجود حزب را نباید با داشتن نام، پروانه فعالیت، ساختمان یا شورای مرکزی یکی دانست. اینها ممکن است برای آغاز کار لازم باشند، اما بهتنهایی از یک تشکل، نهاد سیاسی مؤثر نمیسازند. حزب زمانی معنا پیدا میکند که گروهی از شهروندان بر پایه دیدگاهی نسبتاً روشن درباره اداره کشور گرد هم بیایند، برای تحقق آن برنامه بنویسند، اعضای خود را سازمان دهند، نیرو تربیت کنند و برای رسیدن به قدرت یا اثرگذاری بر آن، مسئولیت علنی بپذیرند.
در چنین تعریفی، حزب فقط وسیله ورود افراد به مجلس، شورا یا دولت نیست. حزبی که در آموزش یا مسکن برنامهای ارائه میکند، باید بتواند توضیح دهد منابع مالی آن برنامه از کجا تأمین میشود، اجرای آن چه موانعی دارد و در چه زمانی میتوان نتیجهاش را سنجید. باید معلوم باشد اعضا چگونه در تصمیمها مشارکت میکنند و چه کسانی اختیار دارند به نام حزب سخن بگویند. اگر نامزد مورد حمایت حزب به قدرت رسید، نسبت تصمیمهای او با برنامه اعلامشده نیز باید روشن بماند.
این کارکرد، سیاست را برای مردم قابل فهمتر میکند. شهروند نمیتواند سوابق، روابط و نظرهای همه نامزدها را بهتنهایی بررسی کند. حزبِ شناختهشده میتواند مجموعهای از مواضع و تعهدات را پیش روی او بگذارد. رأیدهنده آنگاه تنها به نام یک فرد رأی نمیدهد؛ درباره برنامهای داوری میکند که پشتوانه سازمانی دارد و قرار است بعداً نیز قابل پیگیری باشد.
از سوی دیگر، حزب میتواند تجربههای پراکنده جامعه را به تصمیم سیاسی تبدیل کند. مسئله یک معلم درباره کیفیت مدرسه، دغدغه یک کارگر درباره امنیت شغلی یا اعتراض یک خانواده به هزینه مسکن، تا زمانی که جدا از هم شنیده شوند، شاید تنها در حد گلایه باقی بمانند. تشکیلات سیاسیِ ریشهدار میتواند این تجربهها را جمعآوری کند، به پژوهش و برنامه تبدیل کند و از مسیر انتخابات، قانونگذاری و گفتوگو با نهادهای اجرایی پیگیری کند. حزب در بهترین حالت، راهی است که از خلال آن مسئله مردم به دستور کار حکومت میرسد.
فراوانی تشکل، کمیابی تشکیلات
در ایران نمیتوان گفت حزب وجود ندارد. اصل ۲۶ قانون اساسی فعالیت احزاب و جمعیتها را با شرایط مقرر به رسمیت شناخته و قانون نحوه فعالیت احزاب و گروههای سیاسی نیز برای تشکیل و فعالیت آنها چارچوبی تعیین کرده است. بنابراین، مسئله اصلی نبود عنوان حقوقی حزب نیست. مسئله فاصله میان وجود تشکلهای ثبتشده و حضور احزابِ ریشهدار در زندگی سیاسی کشور است.
این فاصله را میتوان در چند صحنه آشنا دید. نخست، احزابی که مهمترین دوره فعالیتشان به هفتههای منتهی به انتخابات محدود میشود. دوم، جبهههایی که برای معرفی فهرست تشکیل میشوند، اما پس از پیروزی یا شکست، برنامه مشخصی برای ادامه کار ندارند. سوم، تشکلهایی که بیش از آنکه از اعضا و شعب استانی نیرو بگیرند، به اعتبار چند چهره شناختهشده متکیاند. چهارم، ائتلافهایی که برای حمایت از یک نامزد به توافق میرسند، اما درباره سیاستهای او در دوره مسئولیت، سازوکار روشنی برای گفتوگو و پاسخگویی ندارند.
البته همه احزاب و جریانهای سیاسی ایران یکسان نیستند. برخی سابقه تشکیلاتی، شبکه اعضا و فعالیت فکری مستمر دارند. بااینحال، تصویری که در سطح کلان از سیاست حزبی کشور دیده میشود، همچنان تصویری از غلبه رابطههای شخصی و ائتلافهای کوتاهمدت بر سازماندهی پایدار است. تفاوت مهمی وجود دارد میان آنکه چند حزب از یک فرد حمایت کنند و آنکه فردی در مسیر فعالیت حزبی رشد کرده، با برنامهای مصوب وارد رقابت شده و پس از انتخاب نیز در برابر تشکیلات و رأیدهندگان پاسخگو بماند.
برای روشن شدن این تفاوت، کافی است از یک نماینده فرضی بپرسیم چرا وارد مجلس شده است. ممکن است بگوید برای حل مسئله آب، حمایت از تولید یا اصلاح آموزش نامزد شده است. اما چه نهادی این اولویتها را پیش از انتخابات بررسی کرده؟ چه کسانی راهحلها را نوشتهاند؟ اگر در مجلس با طرحی روبهرو شود که میان منافع کوتاهمدت حوزه انتخابیه و برنامه بلندمدت کشور تعارض ایجاد میکند، با چه سازوکاری تصمیم میگیرد؟ اگر چهار سال بعد دوباره نامزد شود، چه نهادی کارنامه او را با وعدههای پیشین میسنجد؟ وقتی پاسخ این پرسشها عمدتاً به قضاوت و توان فردی نماینده وابسته باشد، سیاست بیش از اندازه شخصی میشود.
هزینه سیاستِ فردمحور
تکیه بر افراد بهخودیخود عجیب نیست؛ سیاست همواره به شخصیت، مهارت و شجاعت افراد نیاز دارد. مشکل از جایی آغاز میشود که فرد تقریباً همه بار نمایندگی، برنامهریزی و پاسخگویی را بهتنهایی حمل کند. در این وضعیت، با تغییر افراد، تجربهها نیز پراکنده میشود. تیمی که امروز درباره یک مسئله مطالعه کرده، ممکن است فردا کنار برود و گروه بعدی همان مسیر را دوباره از ابتدا طی کند.
سیاست فردمحور همچنین راه را برای وعدههای مبهم باز میکند. نامزد میتواند همزمان از کاهش تورم، افزایش هزینههای عمومی، گسترش حمایتها و کاهش فشار بر منابع دولت سخن بگوید، بیآنکه ناچار شود نسبت این وعدهها را با یکدیگر توضیح دهد. اگر سازمانی پشت او باشد که سالها درباره بودجه و اقتصاد موضع علنی داشته و کارشناسانش باید از برنامه دفاع کنند، بیان چنین وعدههایی دشوارتر میشود. حزبِ دارای حافظه و اعتبار، از نامزد خود میخواهد وعدهای بدهد که بعداً بتواند از آن دفاع کند.
پیامد دیگر، دشواری تعیین مسئولیت پس از انتخابات است. وقتی تصمیمی موفق باشد، افراد و جریانهای زیادی آن را به نام خود ثبت میکنند. وقتی همان تصمیم شکست بخورد، مرز مسئولیت ناگهان مبهم میشود. حامی انتخاباتی میگوید در اجرا دخالت نداشته؛ مسئول اجرایی میگوید شرایط تغییر کرده؛ نماینده میگوید تصمیم نهایی در جای دیگری گرفته شده است. بخشی از این توضیحها ممکن است درست باشد، زیرا تصمیمهای عمومی حاصل کار نهادهای متعددند. اما فقدان تعهد حزبی روشن، این ابهام طبیعی را به راهی برای گریختن از پاسخگویی تبدیل میکند.
برای شهروند نیز چنین وضعی فرساینده است. او در انتخابات با فهرستها، شعارها و نامزدها روبهرو میشود، ولی در طول دوره مسئولیت، نشانی ثابتی برای پیگیری وعدهها ندارد. اگر از عملکرد منتخب ناراضی باشد، تا انتخابات بعدی ابزار محدودی برای اثرگذاری بر جریان حامی او پیدا میکند. در نبود ارتباط سازمانیافته، رابطه مردم و سیاست به لحظه رأیدادن یا واکنش به بحرانها محدود میشود؛ حال آنکه اداره کشور به گفتوگویی پیوسته نیاز دارد.
برنامهها چگونه بیصاحب میشوند؟
یکی از نشانههای ضعف حزبی را میتوان در سرنوشت برنامههای عمومی دید. در کشور کم از «طرح تحول»، «سند راهبردی»، «برنامه جامع» و وعده اصلاح ساختاری سخن گفته نشده است. بعضی از این طرحها حاصل کار کارشناسی جدیاند. بااینحال، میان نوشتن یک سند و ایجاد نیروی سیاسیِ متعهد به پیگیری آن فاصله زیادی وجود دارد.
فرض کنیم جریانی سیاسی وعده میدهد سهم مدارس دولتی را در آموزش باکیفیت افزایش دهد. این وعده به دهها تصمیم درباره بودجه، تربیت معلم، توزیع امکانات، وضعیت مدارس خاص و اختیارات استانها گره میخورد. اگر جریان حامی آن تنها در آستانه انتخابات فعال شده باشد، پس از پیروزی چه کسی تعارضهای میان این تصمیمها را حل میکند؟ چه کسی در برابر مخالفت ذینفعان میایستد؟ چه کسی هر سال به مردم گزارش میدهد که کدام شاخص بهتر شده و کدام وعده عقب مانده است؟
برنامه بدون سازمانی که آن را حمل کند، بهسادگی به متنی بایگانیشده تبدیل میشود. از سوی دیگر، سازمان بدون برنامه نیز ممکن است به محلی برای توزیع نفوذ و منصب بدل شود. سیاست حزبیِ مؤثر به هر دو نیاز دارد: برنامهای که بتوان درباره آن داوری کرد و تشکیلاتی که در برابر اجرای آن مسئول باشد.
این موضوع در مسائل بلندمدت حساستر است. اصلاح نظام بازنشستگی، بهبود وضعیت آب، نوسازی صنعت یا کاهش نابرابری آموزشی با یک دستور و در یک دوره کوتاه حل نمیشود. این مسائل به سالها پیگیری، اصلاح خطا و حفظ بخشهای موفق سیاست نیاز دارند. اگر هر گروه تازهای که به قدرت میرسد از نو مسئله را تعریف کند، کشور بخشی از توان خود را صرف تکرار گذشته خواهد کرد. حزبِ دارای مرکز پژوهشی، نیروهای آموزشدیده و آرشیو ارزیابی سیاستها میتواند تجربه را از یک دوره به دوره بعد منتقل کند؛ حتی زمانی که در قدرت نیست.
کادرسازی؛ کاری که نباید پس از پیروزی آغاز شود
در ایران بارها دیدهایم که پس از یک پیروزی انتخاباتی، تازه پرسش «چه کسی برای این مسئولیت مناسب است؟» مطرح میشود. گویی یافتن وزیر، استاندار، مدیر شهری یا رئیس یک سازمان را میتوان از روز بعد از پیروزی آغاز کرد. در چنین شرایطی، طبیعی است که حلقه آشنای افراد دوباره در مرکز انتخابها قرار گیرد. زمان کوتاه است، اعتماد به افراد ناشناخته دشوار است و کسانی که سابقه همکاری شخصی دارند، در دسترسترند.
حزب جدی باید این مسئله را سالها زودتر حل کند. باید اعضایش را در مسئولیتهای کوچک و واقعی بیازماید؛ به آنها بودجهخوانی، حقوق عمومی، اداره سازمان، گفتوگو با ذینفعان و سنجش نتیجه سیاست را بیاموزد. کسی که قرار است روزی درباره آموزش تصمیم بگیرد، باید پیشتر مدرسه، معلم، خانواده و ساختار اداری آموزش را از نزدیک شناخته باشد. کسی که برای مدیریت شهری آماده میشود، باید درباره حملونقل، مسکن، درآمد پایدار شهرداری و مسائل محله تجربه و دانش انباشته باشد.
برنامه بدون سازمانی که آن را حمل کند، بهسادگی به متنی بایگانیشده تبدیل میشود. از سوی دیگر، سازمان بدون برنامه نیز ممکن است به محلی برای توزیع نفوذ و منصب بدل شود. سیاست حزبیِ مؤثر به هر دو نیاز دارد: برنامهای که بتوان درباره آن داوری کرد و تشکیلاتی که در برابر اجرای آن مسئول باشد.
این مسیر نباید به دادن امتیاز به اعضای وفادار تقلیل پیدا کند. کادرسازی یعنی شناسایی توانایی و فراهم کردن فرصت رشد، همراه با ارزیابی سختگیرانه. عضویت در حزب نمیتواند جای شایستگی را بگیرد. تشکیلاتی که فقط به نیروهای نزدیک به مدیرانش میدان بدهد، همان مناسبات محدود شخصی را در مقیاسی بزرگتر بازتولید میکند. حزب زمانی به کشور خدمت میکند که استعدادهای تازه را از شهرها، دانشگاهها، اصناف و فعالیتهای اجتماعی پیدا کند و برای ورود مسئولانه آنان به عرصه عمومی مسیر بسازد.
نبود چنین مسیرهایی یکی از دلایل احساس بستهبودن سیاست برای نسل جوان است. جوانی که در شهر خود مسئلهای را خوب میشناسد، اغلب نمیداند تجربهاش را چگونه به مسئولیت سیاسی تبدیل کند. حضور در چند ستاد انتخاباتی ممکن است برای او ارتباط ایجاد کند، اما الزاماً مهارت اداره عمومی نمیآموزد. حزبِ محلیِ فعال میتواند این فاصله را پر کند: مسئلهای واقعی به او بسپارد، از او طرح بخواهد، امکان نقد طرح را فراهم کند و اگر عملکردش خوب بود، مسئولیت بزرگتری بدهد. این مسیر از سیاستورزی نمایشی بسیار دشوارتر، اما برای آینده کشور سودمندتر است.
بدون حضور محلی، نمایندگی کامل نمیشود
بخش زیادی از گفتوگوی سیاسی کشور در تهران و میان چهرههای شناختهشده جریان دارد. در مقابل، زندگی مردم در شهرها و روستاها با مسئلههایی پیش میرود که همیشه در بحثهای مرکز دیده نمیشوند. بحران آب در یک منطقه، تعطیلی کارخانهای در منطقه دیگر، کمبود پزشک در شهرستانی کوچک یا فرسودگی مدارس در حاشیه شهرها، هرکدام شناخت و پیگیری مستمر میخواهد.
حزبی که فقط هنگام انتخابات در استانها دفتر باز کند، نمیتواند این شناخت را بهدست آورد. شعبه محلی باید بیش از محلی برای نصب پوستر باشد. اعضای آن باید با شوراها، انجمنهای صنفی، دانشگاهها و گروههای مردمی ارتباط داشته باشند؛ گزارشهای مستند تهیه کنند و بتوانند مسئله محلی را به سطح ملی برسانند. در سوی مقابل، باید تصمیمهای ملی را نیز برای مردم منطقه توضیح دهند و بازخورد آن را منتقل کنند.
این حضور، به حزب امکان میدهد از اسارت در نگاه پایتختمحور فاصله بگیرد. همچنین به مردم فرصتی میدهد که سیاست را فقط در قالب چهرههای تلویزیونی تجربه نکنند. وقتی عضوی از یک حزب در شهر خود سالها پیگیر یک مسئله عمومی بوده و نتیجه کارش قابل مشاهده است، اعتماد سیاسی بر پایه آشنایی با کارنامه شکل میگیرد. چنین اعتمادی پایدارتر از شور کوتاهمدت یک کارزار انتخاباتی است.
شفافیت از درون حزب آغاز میشود
نمیتوان از حزب انتظار داشت در سطح کشور مدافع پاسخگویی باشد، اما درون خود درباره پول، تصمیم و انتخاب مدیران ابهام داشته باشد. منابع مالی حزب باید روشن باشد. اعضا باید بدانند چه کسانی درباره نامزدها و ائتلافها تصمیم میگیرند و بر چه مبنایی. اگر شورای مرکزی یا دبیرکل خطا کند، باید راهی برای نقد، اصلاح و تغییر مسئولان وجود داشته باشد.
شفافیت مالی از آن جهت مهم است که حزب در معرض رابطه با صاحبان ثروت و قدرت قرار دارد. هزینه دفتر، فعالیت پژوهشی، رسانه و انتخابات واقعی است. انکار این هزینهها، مسئله را حل نمیکند؛ فقط تأمین آنها را از دید عمومی پنهان میسازد. وقتی منابع و هزینهها قابل بررسی باشند، هم اعتماد اعضا بیشتر میشود و هم میتوان درباره اثر احتمالی حامیان مالی بر مواضع حزب پرسش کرد.
دموکراسی درونحزبی نیز به معنای برگزاری تشریفاتی یک مجمع نیست. عضو حزب باید بتواند بر برنامه اثر بگذارد، از مسئولان پرسش کند و در تعیین مسیر تشکیلات نقش داشته باشد. اگر تصمیمهای مهم همیشه در جمعی کوچک و غیررسمی گرفته شوند، عضویت دیگر معنای مشارکت سیاسی ندارد. چنین حزبی ممکن است در انتخابات موفق هم بشود، اما ظرفیتش برای پرورش مدیر پاسخگو محدود خواهد ماند. کسی که پاسخگویی را در یک سازمان سیاسی تمرین نکرده، پس از رسیدن به منصب عمومی نیز بهسختی آن را میپذیرد.
سهم قواعد سیاسی در ضعف احزاب
با همه اینها، مسئله را نباید فقط به کمکاری فعالان حزبی فروکاست. رفتار احزاب در خلأ شکل نمیگیرد. قواعد انتخابات، شرایط فعالیت سیاسی، امکان رقابت و نسبت تشکلها با نهادهای تصمیمگیر بر انگیزه آنها اثر میگذارد. اگر سیاستمدار بتواند بدون وابستگی مؤثر به برنامه حزبی به قدرت برسد و پس از آن نیز هیچ هزینهای برای فاصلهگرفتن از تعهداتش نپردازد، چرا باید سالها وقت خود را صرف ساخت یک تشکیلات کند؟
از حزب نمیتوان مسئولیت کامل خواست، اگر سهم او در انتخاب نامزد یا پیگیری برنامه روشن نباشد. همچنین نمیتوان انتظار داشت حزبی برای مسائل بلندمدت سرمایهگذاری کند، اما افق فعالیت سیاسی خود را کوتاه و نامطمئن ببیند. تقویت احزاب به رابطهای متقابل نیاز دارد: تشکلها باید برنامه، شفافیت و انضباط سازمانی عرضه کنند؛ قواعد سیاسی نیز باید امکان فعالیت قانونی، رقابت و پذیرش مسئولیت را برای آنها معنادار سازد.
در این زمینه باید از یک سوءتفاهم پرهیز کرد. تقویت حزب به معنای واگذاری اختیار مردم به چند تشکیلات بسته نیست. برعکس، هدف آن است که انتخاب مردم آگاهانهتر و پیگیری تصمیمها آسانتر شود. اگر حزبی بهجای پاسخگویی، فقط امتیاز بیشتری برای رهبرانش بخواهد، مسئله حل نشده است. جایگاه سیاسی حزب باید با تعهدات روشن همراه باشد: گزارش عملکرد، شفافیت مالی، مشارکت اعضا و پذیرش مسئولیت تصمیمهایی که به نام آن گرفته میشود.
از کجا میتوان شروع کرد؟
برای تغییر این وضعیت، نیاز نیست منتظر طرحی عظیم و یکباره بمانیم. نقطه آغاز میتواند چند تعهد روشن و قابل سنجش باشد. هر حزب یا ائتلافی که در انتخابات از نامزد یا فهرستی حمایت میکند، برنامه مورد توافق خود را پیشاپیش منتشر کند. در آن برنامه، چند اولویت محدود، راه اجرای آنها و معیار سنجش نتیجه مشخص باشد. پس از انتخابات نیز در زمانهای معین گزارش دهد که منتخب مورد حمایتش چه کرده و حزب با کدام تصمیمها موافق یا مخالف است.
احزاب میتوانند هر سال گزارشی از اعضای فعال، شعب، فعالیتهای پژوهشی و منابع مالی خود ارائه دهند. این گزارش لازم نیست در آغاز پرحجم یا پرزرقوبرق باشد. صداقت درباره اندازه واقعی تشکیلات، از ادعای داشتن شبکهای گسترده که تنها روی کاغذ وجود دارد، اعتبار بیشتری میآورد. حزبی که میگوید در سه استان فعال است و کارنامه آن سه استان را نشان میدهد، پایهای محکمتر از تشکلی دارد که از حضور سراسری سخن میگوید اما نشانی از فعالیت روزمرهاش دیده نمیشود.
رسانهها نیز میتوانند به جای تمرکز دائمی بر اختلاف اشخاص، از احزاب درباره برنامهها بپرسند. وقتی حزبی وعده ساخت مسکن یا بهبود دستمزد میدهد، پرسش بعدی باید درباره هزینه، زمان و موانع اجرا باشد. وقتی از نامزدی حمایت میکند، باید معلوم شود در برابر عملکرد او چه تعهدی میپذیرد. چنین پرسشهایی احزاب را بهتدریج از صدور مواضع کلی به سمت سیاستگذاری دقیقتر میبرد.
رأیدهندگان هم میتوانند از فهرستهای انتخاباتی بیش از معرفی نامزد مطالبه کنند. فهرست باید توضیح دهد اعضایش بر سر چه اولویتهایی توافق کردهاند و پس از ورود به مجلس یا شورا چگونه هماهنگ عمل خواهند کرد. اگر نامزدها پس از پیروزی مسیرهای کاملاً متفاوتی رفتند، تشکیلات حامی باید درباره کیفیت انتخاب اولیه خود پاسخ دهد. این مطالبه، هزینه معرفی شتابزده افراد را بالا میبرد.
سیاست به حافظه و صاحبمسئولیت نیاز دارد
ایران با کمبود ایده و نیروی علاقهمند به فعالیت عمومی روبهرو نیست. در دانشگاهها، تشکلها، اصناف، گروههای محلی و میان کارشناسان، کسانی هستند که مسئلههای کشور را میشناسند و برای حل آنها فکر میکنند. دشواری آنجاست که این توان پراکنده، کمتر به سازمان سیاسیِ پایدار تبدیل میشود. در نتیجه، هر دوره بخشی از تجربهها از دست میرود، بسیاری از استعدادها مسیر رشد پیدا نمیکنند و برنامههای اعلامشده پس از جابهجایی افراد بیصاحب میمانند.
حزب میتواند محل جمع شدن این تجربهها باشد، به شرط آنکه خودش را به ستاد انتخاباتی دائمی یا باشگاه چهرههای سیاسی تقلیل ندهد. باید بتواند میان مردم و تصمیمگیران رفتوآمدی دوطرفه برقرار کند؛ مسئله را از جامعه بگیرد، برای آن راهحل بنویسد، نیروی لازم را آماده کند و بعد درباره نتیجه توضیح دهد. چنین حزبی حتی وقتی در قدرت نیست، کار سیاسی انجام میدهد: سیاستهای جاری را بررسی میکند، خطاها را مستند نشان میدهد و پیشنهاد جایگزین ارائه میکند.
حلقه مفقوده سیاست ایران همین پیوستگی است؛ پیوستگی میان وعده و اجرا، میان رأی و مسئولیت، میان استعداد جوان و مدیریت آینده، و میان تجربه امروز و تصمیم فردا. تا وقتی این حلقه ضعیف باشد، انتخابات برگزار میشود و افراد تغییر میکنند، اما پرسشهای اصلی دوباره بازمیگردند: چه کسی برنامه داشت؟ چه کسی آن را اجرا کرد؟ چه کسی باید پاسخ بدهد؟
حزبِ واقعی به این پرسشها نشانی میدهد. مردم باید بتوانند چند سال پس از رأیدادن نیز به همان نشانی مراجعه کنند، برنامه را با نتیجه بسنجند و از کسانی که خواهان قدرت بودهاند توضیح بخواهند. اگر سیاست ایران به این نقطه نزدیک شود، احزاب از حاشیه خبرهای انتخاباتی بیرون میآیند و به بخشی از ظرفیت اداره کشور تبدیل میشوند. آنوقت مسئولیت سیاسی نیز همراه با قدرت جابهجا نخواهد شد و پس از هر انتخابات، گم نمیشود.
درباره نویسنده
- محمد شعبانعلی
پژوهشگر حکمرانی
ر بار که انتخاباتی در ایران نزدیک میشود، نام احزاب، جبههها و ائتلافها دوباره بر سر زبانها میافتد. نشستهایی برگزار میشود، فهرستهایی بسته میشود و چهرههای سیاسی از ضرورت وحدت، مشارکت و تشکیل دولت کارآمد سخن میگویند. در آن چند هفته، ممکن است به نظر برسد که احزاب بازیگران اصلی سیاست کشورند. اما کافی است انتخابات تمام شود تا پرسشی قدیمی دوباره خود را نشان دهد: این تشکلها در فاصله دو انتخابات کجا هستند و در قبال تصمیمهای کسانی که به قدرت رساندهاند چه مسئولیتی میپذیرند؟
اگر نمایندهای با حمایت یک فهرست وارد مجلس شود و چند ماه بعد برخلاف وعدههای آن فهرست رأی بدهد، چه کسی باید به رأیدهندگان توضیح دهد؟ اگر دولتی با پشتیبانی مجموعهای از جریانهای سیاسی تشکیل شود و سیاست اقتصادیاش نتیجه نامطلوبی به بار آورد، کدام حزب مسئولیت دفاع از آن سیاست یا نقد سهم خود در شکلگیری آن را میپذیرد؟ شهروند باید مطالبهاش را از چه کسی پیگیری کند: فرد منتخب، حامیان انتخاباتی او یا ائتلافی که احتمالاً تا انتخابات بعدی نشانی از آن پیدا نمیشود؟
این پرسشها به یک خلأ مهم در ساختار سیاسی ایران اشاره دارند. ما انتخابات داریم، تشکل سیاسی داریم و منازعه سیاسی هم کم نداریم؛ اما میان جامعه، رقابت انتخاباتی و اداره کشور، نهادهای سیاسیِ پایدار و پاسخگو به اندازه کافی شکل نگرفتهاند. در نتیجه، قدرت میان افراد و مجموعههای مختلف جابهجا میشود، بیآنکه همیشه بتوان مسیر شکلگیری تصمیم، برنامه پشتیبان آن و مسئول نتیجهاش را بهروشنی دنبال کرد. حلقه مفقوده سیاست ایران، حزبی است که پیش از انتخابات برنامه داشته باشد، پس از انتخابات در برابر آن برنامه بایستد و در همه این مدت با جامعه ارتباط زنده نگه دارد.
حزب، فراتر از دفتر و عنوان
وجود حزب را نباید با داشتن نام، پروانه فعالیت، ساختمان یا شورای مرکزی یکی دانست. اینها ممکن است برای آغاز کار لازم باشند، اما بهتنهایی از یک تشکل، نهاد سیاسی مؤثر نمیسازند. حزب زمانی معنا پیدا میکند که گروهی از شهروندان بر پایه دیدگاهی نسبتاً روشن درباره اداره کشور گرد هم بیایند، برای تحقق آن برنامه بنویسند، اعضای خود را سازمان دهند، نیرو تربیت کنند و برای رسیدن به قدرت یا اثرگذاری بر آن، مسئولیت علنی بپذیرند.
در چنین تعریفی، حزب فقط وسیله ورود افراد به مجلس، شورا یا دولت نیست. حزبی که در آموزش یا مسکن برنامهای ارائه میکند، باید بتواند توضیح دهد منابع مالی آن برنامه از کجا تأمین میشود، اجرای آن چه موانعی دارد و در چه زمانی میتوان نتیجهاش را سنجید. باید معلوم باشد اعضا چگونه در تصمیمها مشارکت میکنند و چه کسانی اختیار دارند به نام حزب سخن بگویند. اگر نامزد مورد حمایت حزب به قدرت رسید، نسبت تصمیمهای او با برنامه اعلامشده نیز باید روشن بماند.
این کارکرد، سیاست را برای مردم قابل فهمتر میکند. شهروند نمیتواند سوابق، روابط و نظرهای همه نامزدها را بهتنهایی بررسی کند. حزبِ شناختهشده میتواند مجموعهای از مواضع و تعهدات را پیش روی او بگذارد. رأیدهنده آنگاه تنها به نام یک فرد رأی نمیدهد؛ درباره برنامهای داوری میکند که پشتوانه سازمانی دارد و قرار است بعداً نیز قابل پیگیری باشد.
از سوی دیگر، حزب میتواند تجربههای پراکنده جامعه را به تصمیم سیاسی تبدیل کند. مسئله یک معلم درباره کیفیت مدرسه، دغدغه یک کارگر درباره امنیت شغلی یا اعتراض یک خانواده به هزینه مسکن، تا زمانی که جدا از هم شنیده شوند، شاید تنها در حد گلایه باقی بمانند. تشکیلات سیاسیِ ریشهدار میتواند این تجربهها را جمعآوری کند، به پژوهش و برنامه تبدیل کند و از مسیر انتخابات، قانونگذاری و گفتوگو با نهادهای اجرایی پیگیری کند. حزب در بهترین حالت، راهی است که از خلال آن مسئله مردم به دستور کار حکومت میرسد.
فراوانی تشکل، کمیابی تشکیلات
در ایران نمیتوان گفت حزب وجود ندارد. اصل ۲۶ قانون اساسی فعالیت احزاب و جمعیتها را با شرایط مقرر به رسمیت شناخته و قانون نحوه فعالیت احزاب و گروههای سیاسی نیز برای تشکیل و فعالیت آنها چارچوبی تعیین کرده است. بنابراین، مسئله اصلی نبود عنوان حقوقی حزب نیست. مسئله فاصله میان وجود تشکلهای ثبتشده و حضور احزابِ ریشهدار در زندگی سیاسی کشور است.
این فاصله را میتوان در چند صحنه آشنا دید. نخست، احزابی که مهمترین دوره فعالیتشان به هفتههای منتهی به انتخابات محدود میشود. دوم، جبهههایی که برای معرفی فهرست تشکیل میشوند، اما پس از پیروزی یا شکست، برنامه مشخصی برای ادامه کار ندارند. سوم، تشکلهایی که بیش از آنکه از اعضا و شعب استانی نیرو بگیرند، به اعتبار چند چهره شناختهشده متکیاند. چهارم، ائتلافهایی که برای حمایت از یک نامزد به توافق میرسند، اما درباره سیاستهای او در دوره مسئولیت، سازوکار روشنی برای گفتوگو و پاسخگویی ندارند.
البته همه احزاب و جریانهای سیاسی ایران یکسان نیستند. برخی سابقه تشکیلاتی، شبکه اعضا و فعالیت فکری مستمر دارند. بااینحال، تصویری که در سطح کلان از سیاست حزبی کشور دیده میشود، همچنان تصویری از غلبه رابطههای شخصی و ائتلافهای کوتاهمدت بر سازماندهی پایدار است. تفاوت مهمی وجود دارد میان آنکه چند حزب از یک فرد حمایت کنند و آنکه فردی در مسیر فعالیت حزبی رشد کرده، با برنامهای مصوب وارد رقابت شده و پس از انتخاب نیز در برابر تشکیلات و رأیدهندگان پاسخگو بماند.
برای روشن شدن این تفاوت، کافی است از یک نماینده فرضی بپرسیم چرا وارد مجلس شده است. ممکن است بگوید برای حل مسئله آب، حمایت از تولید یا اصلاح آموزش نامزد شده است. اما چه نهادی این اولویتها را پیش از انتخابات بررسی کرده؟ چه کسانی راهحلها را نوشتهاند؟ اگر در مجلس با طرحی روبهرو شود که میان منافع کوتاهمدت حوزه انتخابیه و برنامه بلندمدت کشور تعارض ایجاد میکند، با چه سازوکاری تصمیم میگیرد؟ اگر چهار سال بعد دوباره نامزد شود، چه نهادی کارنامه او را با وعدههای پیشین میسنجد؟ وقتی پاسخ این پرسشها عمدتاً به قضاوت و توان فردی نماینده وابسته باشد، سیاست بیش از اندازه شخصی میشود.
هزینه سیاستِ فردمحور
تکیه بر افراد بهخودیخود عجیب نیست؛ سیاست همواره به شخصیت، مهارت و شجاعت افراد نیاز دارد. مشکل از جایی آغاز میشود که فرد تقریباً همه بار نمایندگی، برنامهریزی و پاسخگویی را بهتنهایی حمل کند. در این وضعیت، با تغییر افراد، تجربهها نیز پراکنده میشود. تیمی که امروز درباره یک مسئله مطالعه کرده، ممکن است فردا کنار برود و گروه بعدی همان مسیر را دوباره از ابتدا طی کند.
سیاست فردمحور همچنین راه را برای وعدههای مبهم باز میکند. نامزد میتواند همزمان از کاهش تورم، افزایش هزینههای عمومی، گسترش حمایتها و کاهش فشار بر منابع دولت سخن بگوید، بیآنکه ناچار شود نسبت این وعدهها را با یکدیگر توضیح دهد. اگر سازمانی پشت او باشد که سالها درباره بودجه و اقتصاد موضع علنی داشته و کارشناسانش باید از برنامه دفاع کنند، بیان چنین وعدههایی دشوارتر میشود. حزبِ دارای حافظه و اعتبار، از نامزد خود میخواهد وعدهای بدهد که بعداً بتواند از آن دفاع کند.
پیامد دیگر، دشواری تعیین مسئولیت پس از انتخابات است. وقتی تصمیمی موفق باشد، افراد و جریانهای زیادی آن را به نام خود ثبت میکنند. وقتی همان تصمیم شکست بخورد، مرز مسئولیت ناگهان مبهم میشود. حامی انتخاباتی میگوید در اجرا دخالت نداشته؛ مسئول اجرایی میگوید شرایط تغییر کرده؛ نماینده میگوید تصمیم نهایی در جای دیگری گرفته شده است. بخشی از این توضیحها ممکن است درست باشد، زیرا تصمیمهای عمومی حاصل کار نهادهای متعددند. اما فقدان تعهد حزبی روشن، این ابهام طبیعی را به راهی برای گریختن از پاسخگویی تبدیل میکند.
برای شهروند نیز چنین وضعی فرساینده است. او در انتخابات با فهرستها، شعارها و نامزدها روبهرو میشود، ولی در طول دوره مسئولیت، نشانی ثابتی برای پیگیری وعدهها ندارد. اگر از عملکرد منتخب ناراضی باشد، تا انتخابات بعدی ابزار محدودی برای اثرگذاری بر جریان حامی او پیدا میکند. در نبود ارتباط سازمانیافته، رابطه مردم و سیاست به لحظه رأیدادن یا واکنش به بحرانها محدود میشود؛ حال آنکه اداره کشور به گفتوگویی پیوسته نیاز دارد.
برنامهها چگونه بیصاحب میشوند؟
یکی از نشانههای ضعف حزبی را میتوان در سرنوشت برنامههای عمومی دید. در کشور کم از «طرح تحول»، «سند راهبردی»، «برنامه جامع» و وعده اصلاح ساختاری سخن گفته نشده است. بعضی از این طرحها حاصل کار کارشناسی جدیاند. بااینحال، میان نوشتن یک سند و ایجاد نیروی سیاسیِ متعهد به پیگیری آن فاصله زیادی وجود دارد.
فرض کنیم جریانی سیاسی وعده میدهد سهم مدارس دولتی را در آموزش باکیفیت افزایش دهد. این وعده به دهها تصمیم درباره بودجه، تربیت معلم، توزیع امکانات، وضعیت مدارس خاص و اختیارات استانها گره میخورد. اگر جریان حامی آن تنها در آستانه انتخابات فعال شده باشد، پس از پیروزی چه کسی تعارضهای میان این تصمیمها را حل میکند؟ چه کسی در برابر مخالفت ذینفعان میایستد؟ چه کسی هر سال به مردم گزارش میدهد که کدام شاخص بهتر شده و کدام وعده عقب مانده است؟
برنامه بدون سازمانی که آن را حمل کند، بهسادگی به متنی بایگانیشده تبدیل میشود. از سوی دیگر، سازمان بدون برنامه نیز ممکن است به محلی برای توزیع نفوذ و منصب بدل شود. سیاست حزبیِ مؤثر به هر دو نیاز دارد: برنامهای که بتوان درباره آن داوری کرد و تشکیلاتی که در برابر اجرای آن مسئول باشد.
این موضوع در مسائل بلندمدت حساستر است. اصلاح نظام بازنشستگی، بهبود وضعیت آب، نوسازی صنعت یا کاهش نابرابری آموزشی با یک دستور و در یک دوره کوتاه حل نمیشود. این مسائل به سالها پیگیری، اصلاح خطا و حفظ بخشهای موفق سیاست نیاز دارند. اگر هر گروه تازهای که به قدرت میرسد از نو مسئله را تعریف کند، کشور بخشی از توان خود را صرف تکرار گذشته خواهد کرد. حزبِ دارای مرکز پژوهشی، نیروهای آموزشدیده و آرشیو ارزیابی سیاستها میتواند تجربه را از یک دوره به دوره بعد منتقل کند؛ حتی زمانی که در قدرت نیست.
کادرسازی؛ کاری که نباید پس از پیروزی آغاز شود
در ایران بارها دیدهایم که پس از یک پیروزی انتخاباتی، تازه پرسش «چه کسی برای این مسئولیت مناسب است؟» مطرح میشود. گویی یافتن وزیر، استاندار، مدیر شهری یا رئیس یک سازمان را میتوان از روز بعد از پیروزی آغاز کرد. در چنین شرایطی، طبیعی است که حلقه آشنای افراد دوباره در مرکز انتخابها قرار گیرد. زمان کوتاه است، اعتماد به افراد ناشناخته دشوار است و کسانی که سابقه همکاری شخصی دارند، در دسترسترند.
حزب جدی باید این مسئله را سالها زودتر حل کند. باید اعضایش را در مسئولیتهای کوچک و واقعی بیازماید؛ به آنها بودجهخوانی، حقوق عمومی، اداره سازمان، گفتوگو با ذینفعان و سنجش نتیجه سیاست را بیاموزد. کسی که قرار است روزی درباره آموزش تصمیم بگیرد، باید پیشتر مدرسه، معلم، خانواده و ساختار اداری آموزش را از نزدیک شناخته باشد. کسی که برای مدیریت شهری آماده میشود، باید درباره حملونقل، مسکن، درآمد پایدار شهرداری و مسائل محله تجربه و دانش انباشته باشد.
برنامه بدون سازمانی که آن را حمل کند، بهسادگی به متنی بایگانیشده تبدیل میشود. از سوی دیگر، سازمان بدون برنامه نیز ممکن است به محلی برای توزیع نفوذ و منصب بدل شود. سیاست حزبیِ مؤثر به هر دو نیاز دارد: برنامهای که بتوان درباره آن داوری کرد و تشکیلاتی که در برابر اجرای آن مسئول باشد.
این مسیر نباید به دادن امتیاز به اعضای وفادار تقلیل پیدا کند. کادرسازی یعنی شناسایی توانایی و فراهم کردن فرصت رشد، همراه با ارزیابی سختگیرانه. عضویت در حزب نمیتواند جای شایستگی را بگیرد. تشکیلاتی که فقط به نیروهای نزدیک به مدیرانش میدان بدهد، همان مناسبات محدود شخصی را در مقیاسی بزرگتر بازتولید میکند. حزب زمانی به کشور خدمت میکند که استعدادهای تازه را از شهرها، دانشگاهها، اصناف و فعالیتهای اجتماعی پیدا کند و برای ورود مسئولانه آنان به عرصه عمومی مسیر بسازد.
نبود چنین مسیرهایی یکی از دلایل احساس بستهبودن سیاست برای نسل جوان است. جوانی که در شهر خود مسئلهای را خوب میشناسد، اغلب نمیداند تجربهاش را چگونه به مسئولیت سیاسی تبدیل کند. حضور در چند ستاد انتخاباتی ممکن است برای او ارتباط ایجاد کند، اما الزاماً مهارت اداره عمومی نمیآموزد. حزبِ محلیِ فعال میتواند این فاصله را پر کند: مسئلهای واقعی به او بسپارد، از او طرح بخواهد، امکان نقد طرح را فراهم کند و اگر عملکردش خوب بود، مسئولیت بزرگتری بدهد. این مسیر از سیاستورزی نمایشی بسیار دشوارتر، اما برای آینده کشور سودمندتر است.
بدون حضور محلی، نمایندگی کامل نمیشود
بخش زیادی از گفتوگوی سیاسی کشور در تهران و میان چهرههای شناختهشده جریان دارد. در مقابل، زندگی مردم در شهرها و روستاها با مسئلههایی پیش میرود که همیشه در بحثهای مرکز دیده نمیشوند. بحران آب در یک منطقه، تعطیلی کارخانهای در منطقه دیگر، کمبود پزشک در شهرستانی کوچک یا فرسودگی مدارس در حاشیه شهرها، هرکدام شناخت و پیگیری مستمر میخواهد.
حزبی که فقط هنگام انتخابات در استانها دفتر باز کند، نمیتواند این شناخت را بهدست آورد. شعبه محلی باید بیش از محلی برای نصب پوستر باشد. اعضای آن باید با شوراها، انجمنهای صنفی، دانشگاهها و گروههای مردمی ارتباط داشته باشند؛ گزارشهای مستند تهیه کنند و بتوانند مسئله محلی را به سطح ملی برسانند. در سوی مقابل، باید تصمیمهای ملی را نیز برای مردم منطقه توضیح دهند و بازخورد آن را منتقل کنند.
این حضور، به حزب امکان میدهد از اسارت در نگاه پایتختمحور فاصله بگیرد. همچنین به مردم فرصتی میدهد که سیاست را فقط در قالب چهرههای تلویزیونی تجربه نکنند. وقتی عضوی از یک حزب در شهر خود سالها پیگیر یک مسئله عمومی بوده و نتیجه کارش قابل مشاهده است، اعتماد سیاسی بر پایه آشنایی با کارنامه شکل میگیرد. چنین اعتمادی پایدارتر از شور کوتاهمدت یک کارزار انتخاباتی است.
شفافیت از درون حزب آغاز میشود
نمیتوان از حزب انتظار داشت در سطح کشور مدافع پاسخگویی باشد، اما درون خود درباره پول، تصمیم و انتخاب مدیران ابهام داشته باشد. منابع مالی حزب باید روشن باشد. اعضا باید بدانند چه کسانی درباره نامزدها و ائتلافها تصمیم میگیرند و بر چه مبنایی. اگر شورای مرکزی یا دبیرکل خطا کند، باید راهی برای نقد، اصلاح و تغییر مسئولان وجود داشته باشد.
شفافیت مالی از آن جهت مهم است که حزب در معرض رابطه با صاحبان ثروت و قدرت قرار دارد. هزینه دفتر، فعالیت پژوهشی، رسانه و انتخابات واقعی است. انکار این هزینهها، مسئله را حل نمیکند؛ فقط تأمین آنها را از دید عمومی پنهان میسازد. وقتی منابع و هزینهها قابل بررسی باشند، هم اعتماد اعضا بیشتر میشود و هم میتوان درباره اثر احتمالی حامیان مالی بر مواضع حزب پرسش کرد.
دموکراسی درونحزبی نیز به معنای برگزاری تشریفاتی یک مجمع نیست. عضو حزب باید بتواند بر برنامه اثر بگذارد، از مسئولان پرسش کند و در تعیین مسیر تشکیلات نقش داشته باشد. اگر تصمیمهای مهم همیشه در جمعی کوچک و غیررسمی گرفته شوند، عضویت دیگر معنای مشارکت سیاسی ندارد. چنین حزبی ممکن است در انتخابات موفق هم بشود، اما ظرفیتش برای پرورش مدیر پاسخگو محدود خواهد ماند. کسی که پاسخگویی را در یک سازمان سیاسی تمرین نکرده، پس از رسیدن به منصب عمومی نیز بهسختی آن را میپذیرد.
سهم قواعد سیاسی در ضعف احزاب
با همه اینها، مسئله را نباید فقط به کمکاری فعالان حزبی فروکاست. رفتار احزاب در خلأ شکل نمیگیرد. قواعد انتخابات، شرایط فعالیت سیاسی، امکان رقابت و نسبت تشکلها با نهادهای تصمیمگیر بر انگیزه آنها اثر میگذارد. اگر سیاستمدار بتواند بدون وابستگی مؤثر به برنامه حزبی به قدرت برسد و پس از آن نیز هیچ هزینهای برای فاصلهگرفتن از تعهداتش نپردازد، چرا باید سالها وقت خود را صرف ساخت یک تشکیلات کند؟
از حزب نمیتوان مسئولیت کامل خواست، اگر سهم او در انتخاب نامزد یا پیگیری برنامه روشن نباشد. همچنین نمیتوان انتظار داشت حزبی برای مسائل بلندمدت سرمایهگذاری کند، اما افق فعالیت سیاسی خود را کوتاه و نامطمئن ببیند. تقویت احزاب به رابطهای متقابل نیاز دارد: تشکلها باید برنامه، شفافیت و انضباط سازمانی عرضه کنند؛ قواعد سیاسی نیز باید امکان فعالیت قانونی، رقابت و پذیرش مسئولیت را برای آنها معنادار سازد.
در این زمینه باید از یک سوءتفاهم پرهیز کرد. تقویت حزب به معنای واگذاری اختیار مردم به چند تشکیلات بسته نیست. برعکس، هدف آن است که انتخاب مردم آگاهانهتر و پیگیری تصمیمها آسانتر شود. اگر حزبی بهجای پاسخگویی، فقط امتیاز بیشتری برای رهبرانش بخواهد، مسئله حل نشده است. جایگاه سیاسی حزب باید با تعهدات روشن همراه باشد: گزارش عملکرد، شفافیت مالی، مشارکت اعضا و پذیرش مسئولیت تصمیمهایی که به نام آن گرفته میشود.
از کجا میتوان شروع کرد؟
برای تغییر این وضعیت، نیاز نیست منتظر طرحی عظیم و یکباره بمانیم. نقطه آغاز میتواند چند تعهد روشن و قابل سنجش باشد. هر حزب یا ائتلافی که در انتخابات از نامزد یا فهرستی حمایت میکند، برنامه مورد توافق خود را پیشاپیش منتشر کند. در آن برنامه، چند اولویت محدود، راه اجرای آنها و معیار سنجش نتیجه مشخص باشد. پس از انتخابات نیز در زمانهای معین گزارش دهد که منتخب مورد حمایتش چه کرده و حزب با کدام تصمیمها موافق یا مخالف است.
احزاب میتوانند هر سال گزارشی از اعضای فعال، شعب، فعالیتهای پژوهشی و منابع مالی خود ارائه دهند. این گزارش لازم نیست در آغاز پرحجم یا پرزرقوبرق باشد. صداقت درباره اندازه واقعی تشکیلات، از ادعای داشتن شبکهای گسترده که تنها روی کاغذ وجود دارد، اعتبار بیشتری میآورد. حزبی که میگوید در سه استان فعال است و کارنامه آن سه استان را نشان میدهد، پایهای محکمتر از تشکلی دارد که از حضور سراسری سخن میگوید اما نشانی از فعالیت روزمرهاش دیده نمیشود.
رسانهها نیز میتوانند به جای تمرکز دائمی بر اختلاف اشخاص، از احزاب درباره برنامهها بپرسند. وقتی حزبی وعده ساخت مسکن یا بهبود دستمزد میدهد، پرسش بعدی باید درباره هزینه، زمان و موانع اجرا باشد. وقتی از نامزدی حمایت میکند، باید معلوم شود در برابر عملکرد او چه تعهدی میپذیرد. چنین پرسشهایی احزاب را بهتدریج از صدور مواضع کلی به سمت سیاستگذاری دقیقتر میبرد.
رأیدهندگان هم میتوانند از فهرستهای انتخاباتی بیش از معرفی نامزد مطالبه کنند. فهرست باید توضیح دهد اعضایش بر سر چه اولویتهایی توافق کردهاند و پس از ورود به مجلس یا شورا چگونه هماهنگ عمل خواهند کرد. اگر نامزدها پس از پیروزی مسیرهای کاملاً متفاوتی رفتند، تشکیلات حامی باید درباره کیفیت انتخاب اولیه خود پاسخ دهد. این مطالبه، هزینه معرفی شتابزده افراد را بالا میبرد.
سیاست به حافظه و صاحبمسئولیت نیاز دارد
ایران با کمبود ایده و نیروی علاقهمند به فعالیت عمومی روبهرو نیست. در دانشگاهها، تشکلها، اصناف، گروههای محلی و میان کارشناسان، کسانی هستند که مسئلههای کشور را میشناسند و برای حل آنها فکر میکنند. دشواری آنجاست که این توان پراکنده، کمتر به سازمان سیاسیِ پایدار تبدیل میشود. در نتیجه، هر دوره بخشی از تجربهها از دست میرود، بسیاری از استعدادها مسیر رشد پیدا نمیکنند و برنامههای اعلامشده پس از جابهجایی افراد بیصاحب میمانند.
حزب میتواند محل جمع شدن این تجربهها باشد، به شرط آنکه خودش را به ستاد انتخاباتی دائمی یا باشگاه چهرههای سیاسی تقلیل ندهد. باید بتواند میان مردم و تصمیمگیران رفتوآمدی دوطرفه برقرار کند؛ مسئله را از جامعه بگیرد، برای آن راهحل بنویسد، نیروی لازم را آماده کند و بعد درباره نتیجه توضیح دهد. چنین حزبی حتی وقتی در قدرت نیست، کار سیاسی انجام میدهد: سیاستهای جاری را بررسی میکند، خطاها را مستند نشان میدهد و پیشنهاد جایگزین ارائه میکند.
حلقه مفقوده سیاست ایران همین پیوستگی است؛ پیوستگی میان وعده و اجرا، میان رأی و مسئولیت، میان استعداد جوان و مدیریت آینده، و میان تجربه امروز و تصمیم فردا. تا وقتی این حلقه ضعیف باشد، انتخابات برگزار میشود و افراد تغییر میکنند، اما پرسشهای اصلی دوباره بازمیگردند: چه کسی برنامه داشت؟ چه کسی آن را اجرا کرد؟ چه کسی باید پاسخ بدهد؟
حزبِ واقعی به این پرسشها نشانی میدهد. مردم باید بتوانند چند سال پس از رأیدادن نیز به همان نشانی مراجعه کنند، برنامه را با نتیجه بسنجند و از کسانی که خواهان قدرت بودهاند توضیح بخواهند. اگر سیاست ایران به این نقطه نزدیک شود، احزاب از حاشیه خبرهای انتخاباتی بیرون میآیند و به بخشی از ظرفیت اداره کشور تبدیل میشوند. آنوقت مسئولیت سیاسی نیز همراه با قدرت جابهجا نخواهد شد و پس از هر انتخابات، گم نمیشود.
پیشنهادهای مرتبط
چرا اقتصاد ایران یکی از تابآورترین اقتصادهای جهان است!
بازتعریف مفهوم اقتصاد و قدرت اقتصادی
حسین عباسیفر


مقدمهای بر ژئوپلیتیک راههای خروج از انحطاط سرزمینی؛ هشت چالش برای سکونت در سرزمین میانه
روایتی از تغییر نظم جهانی و پرسش از امکان بازگشت ایران به مرکز تحولات
حسین مهدیزاده




