حزب تمدن نوین اسلامی؛ قومیت و عدالت  

فرهاد شفیع زاده، دانشجوی دکتری فلسفه‌اسلامی

کارویژه­ی قومیت در استعمار نوین غربی

پایان جنگ سرد و فروپاشی بلوک شرق، آمریکا را به قدرت مسلط و بدون رقیب جهانی تبدیل کرد. در جهان تک قطبی شده‌­ی ناشی از فروپاشی شوروی، غرب به خوبی آگاه بود که استمرار قیمومیت و سیطره­‌ی مطلقش بر جهان بدون کنش‌های تداوم بخش، همیشگی نیست. تجربه­‌ی جنگ سرد به خوبی روشن کرد که شوروی با تکیه بر جغرافیای گسترده، جمعیت وافر و تکنولوژی پیشرو، برای دهه­‌ها، در مقابل استعمار کلاسیک غرب ایستادگی کرده است. بنابراین، جغرافیا، اتحاد ملت­ها و تشکیل قدرت منطقه­ای و همچنین دستیابی به دانش­های هایتک در کشورهای پیرامونی، تبدیل به سه دشمن اصلی نظم مسلط شد. در واقع موفقیت غرب، در فروپاشی سرزمینی شوروی، تبدیل به الگویی استراتژیک برای مقابله با کشورهایی شد که از پتانسیل و استعداد به چالش کشیدن نظم امپریالیستی غرب برخوردارند؛ نمونه­‌های موفقی چون تکه‌­پاره­‌سازی بالکان، ناشانگر کارآمدی این الگوی استراتژیک برای غرب بوده و منجر به تایید و تثبیت هر چه بیشتر آن شدند. بدین­‌ترتیب استحاله، انهدام و کلنگی سازی کشور‌های خارج از مدار امپریالیستی در دستور کار قرار گرفت و بسته به وضعیت خاص هر کشور از طریق طرح­‌هایی چون فروپاشی، تجزیه، وقوع جدال‌های منطقه‌ای، فعال‌سازی گسل‌های قومی، مذهبی، جنسیتی و فرهنگی و… پی­گیری شد. روشن است که تجزیه یک کشور دارای منابع انسانی و پتانسیل‌های سرزمینی و نظامی نسبتا قابل قبول، به تکه­‌پاره‌های جدا از هم، امکان تاثیر‌گذاری در نظم و سیاست بین‌الملل را از این تکه پاره­‌ها گرفته و لاجرم آنها را تبدیل به واحدهای سیاسی وابسته می­کند؛ اگر چنین هدفی بدون جنگ محقق شود، دست‌یابی به نتیجه با صرف کمترین هزینه است. به همین دلیل، در رویکرد عمده­‌ی غرب برای فروپاشی یک واحد سرزمینی با خمیر مایه‌ی استقلال خواهانه، شیوه‌­های قدیمی و سخت نظامی یعنی استفاده از سلاح و قوه­‌ی تهدید کمرنگ شده و بار اصلی جنگ را نرم‌­افزارهای موثری چون ایدئولوژی، ایده‌های حقوقی، برساخت‌های فرهنگی و رسانه‌ای، حمایت‌‌های نهادی و… عهده‌دار می شوند.

یکی از مهم­ترین شیوه‌­ها در جنگ نرم‌افزاری غرب، فعال کردن گسل‌­های قومیتی است. این طنز تلخ تاریخ است که غربی که در شیوه‌­ی استعماری قدیمش هیچگونه حقوق قومی و ملی اقلیت‌­ها را به رسمیت نمی­شناخت، اکنون سردمدار و مروج ایده­ی حق تعیین سرنوشت اقلیت­های قومی است؛ تا از این طریق واگرایی منفی را درون ملت­ها شدت ببخشد. ایده­ی حق تعیین سرنوشت که اساساً برای جایگزینی با شیوه­‌های قدیمی استعمار غربی، یعنی حضور فیزیکی استعمارگران مطرح شده بود با توجه به رشد آگاهی ملی درون کشورهای پیرامونی آژیر خطر را برای غرب به صدا درآورد. تلخی این طنز آنجا روشن می­گردد که ایده­ی حق تعیین سرنوشت از اساس برای مبارزه با نظام سلطه پدید آمده بود، اما امپریالیسم غربی با جذب و قلب همین ایده دست به بازتولید نظم استعماری خود در شیوه­ای جدید زد. بزک کردن ایده­ی حق تعیین سرنوشت با برخی ارزش­های زبانی و فرهنگی و تزریق این ایده به اقوام مختلف درون یک ملت، نتیجتاً کارکردی بر ضد خود آگاهی ملی پیدا می­کند؛ بدین­ترتیب که غرب از طریق بزرگ­نمایی برخی از حقوق رعایت نشده­ی قومی درون کشورهای مستقل از مدار امپریالیستی، این حقوق را به جای حق تعیین سرنوشت جا زده و از طریق جداسازی اقوام از یکدیگر، آنها را از زمینه­ی اصلی قدرتشان برای تعیین سرنوشت، یعنی اتحاد ملی دور می­کند. برخی رویدادهای منطقه­ای از قبیل ظهور ناصریسم در مصر، رواج ناسیونالیسم عربی جدید در عراق و سوریه، هسته‌ای شدن پاکستان و از همه مهمتر انرژی آزاد شده از انقلاب ۵۷ ایران، موجی از بیداری و خودباوری در ملت­های منطقه ایجاد کرد که در گسترش جنبش­های استقلال­خواهانه و مقاومت بروز کرد که بهترین تجلی آن در وحدت ملت­های منطقه پیرامون مسئله فلسطین قابل مشاهده بود. نقشه غرب برای سد کردن جریان پیش­ آمده، تسلیحاتی کردن خطوط افتراق ملت­های منطقه و ایجاد درگیری­های مذهبی، قومی، زبانی و… بود که تا به امروز نیز ادامه دارد. کمرنگ‌کردن میل به اتحاد میان ملت­ها به واسطه­ی فعال‌سازی گسل­ها تنها محدود به منطقه نبود؛ در عقلانیت رئالیستی غرب، ایران منسجم با ذخایر وافر انرژی و موقعیت ژئوپولتیک منحصر به فردش، با وجود گفتمان انقلاب اسلامی خطری بالفعل برای سیطره‌ی بلوک غرب در منطقه تلقی می­شد. همین امر در بستر استراتژی ذکر شده، اقدام غرب در مسیر تسلیحاتی کردن شکاف‌های داخلی ایران را هر چه بیشتر ضروری کرد.

برجسته­‌سازی میزان ارزش حقوق قومی از طریق پروپاگاندای غربی، توسط نیروهای غرب­گرای داخلی مورد بهره­برداری قرار گرفت و راه ورود این جریان به قدرت را تسهیل کرد. با ورود این جریان به قدرت از اواسط دهه‌ی هفتاد، گفتمان سیاسی در ایران از اراده­ی معطوف به توسعه دست کشیده و اصلاحات فرهنگی و سیاسی را جایگزین آن کرد. این تغیر ریل در مناطق مرزی ایران در بستر خواست حقوق زبانی، قومی و مذهبی تجلی یافت.

جریان موسوم به اصلاحات، مطابق روش پیش برده شده در کشورهای دیگر جهان، تلاش کرد با جذب امیال واگرایانه در مناطق قومی سه هدف را پیگیری کند:

اول : با تکیه برشکاف زبانی، فرهنگی و مذهبی، رویکرد ایدئولوژیک خود را که متاثر از پلورالیزم پست مدرنیستی وارداتی بود، توسعه و بسط داد. همانطور که پیش­تر اشاره کردیم، «فرهنگ­‌گرایی» پست مدرن غربی اولا و بالذات برای عملیاتی کردن تجزیه و واگرایی پدید آمده است؛ در نتیجه حاصل کوشش نیروهای اصلاحات برای فروکاهش مسئله مرکز—پیرامون به برخی حقوق قومی و نژادی، امروز به جای ایجاد همگرایی، واگرایی قومی را به یک معضل تبدیل کرده است.

دوم: برجسته­‌سازی بیش از حد برخی حقوق قومی نوعی خاک­پاشی به چشم بود که می­توانست ریشه­ی اصلی شکاف­ها، یعنی شکاف اقتصادی که منبعث از اقتصاد سیاسی مطبوعشان بود را در این مناطق از کانون توجه خارج کند. در واقع نابرابری مابین مرکز و پیرامون در نواحی محل سکونت اقلیت‌های قومی، ناشی از تبعیض فرهنگی و زبانی نبود، بلکه تا حد زیادی از اقتصاد سیاسی دوره اول حاکمیت جناح غربگرا از سال ۶۸ به بعد نشأت می­گرفت.منطق اقتصادی نئولیبرال مورد نظر جناح کارگزاران، لوازم و تبعاتی داشت که ضرورتاً شکاف میان مرکز و پیرامون را هر چه بیشتر وسعت می­بخشید: پروژه­ی اصلی کارگزاران در طرح‌ریزی اقتصاد سیاسی، “دولت زدایی” بود که تحت نام فریبنده­ی لیبرالیسم اقتصادی، هندسه­ی نابرابری را بر جغرافیای ایران تحمیل کرد. رقابت اقتصادی به اصطلاح آزاد، به شکل مکانیکی و خودکار، صاحبان سرمایه را به مناطق نزدیک به مرکز سیاسی و تجاری و صنعتی سوق می‌داد. چرا که مناطق محل سکونت اقلیت‌های قومی غالبا در حاشیه‌ی کشور بودند و از این رو، به دلیل برخی موانع از جمله چالش‌های امنیتی، فقدان نیروی کار متخصص، عدم نزدیکی جغرافیایی به مراکز تصمیم‌سازی و بازار محدود فروش از جذابیت لازم و کافی برای جذب سرمایه برخوردار نبودند. از سوی دیگر اخته­سازی دولت تحت اصل “عدم دخالت دولت” و همچنین بنیادگرایی بازار تمام مسیرها برای اصلاح روند را بسته بود؛ بنابراین توسعه نامتوازن تخلف­ناپذیر بود و در نتیجه مشکلات ناشی از این توسعه نامتوازن یعنی فقر و بیکاری، احساس نابرابری در مناطق پیرامونی را وسعت و شدت می­بخشید.

سوم: جریان غربگرا از آب خود گل‌آلود‌کرده ماهی گرفت و شاهد بودیم که در انتخاب‌های سیاسی از سال ۷۶ به بعد چگونه محصول خود را برداشت کرد و با بسیج لایه‌های قومی و مذهبی در دل گفتمان خود، از مطالبات قومیتی پلی برای ورود به قدرت ساخت؛ در واقع گسل­های ناشی از توسعه­ی نامتوازن و عدم وجود رفاه حداقلی در مناطق پیرامونی که دست­پخت خود جریان غرب­گرا است، در بزنگاه­های انتخاباتی تبدیل به سرمایه­ی هنگفتی می­شود که تصاحب قدرت را برای این جریان تسهیل می­کند. دردناکی ماجرا اینجاست که جریان اصلاحات با پیاده­سازی نسخه­‌های دیکته شده از غرب یعنی دولت­‌زدایی و بازار آزاد، در کشوری باسابقه­ی اتحاد و همگرایی هزاران ساله میان اقوام مختلف، دست به بحران­سازی زده، سپس بحران ناشی از اقتصاد سرمایه‌داری را مطالبات قومی صورتبندی کرده و قلب واقعیت می­کند؛ سپس چهره‌­های برجسته‌­ی خود را به میدان آورده تا از طریق تاکید بر تبعیض­های قومی و مذهبی جذب نیرو و رای ­کند؛ اما با ورود به قدرت به جای طرح­افکنی برای رفع چالش­ها و مخاطرات، دست به اقداماتی می­زنند که گسل­های قومیتی در ایران را هر چه بیشتر عمق می­بخشد. اقداماتی چون توسعه‌ی ان‌جی‌او ‌ها، تقویت نهادهای واگرای بومی، امتیاز دهی­های ستادی و فردی و… هدفی غیر از رسانه­ای نگه داشتن و تسلیحاتی­تر کردن گسل­ها برای بازتولید قدرت یا بهره­برداری در انتخابات بعدی ندارد.

حزب تمدن نوین اسلامی و وحدت ملی

خوش­­بختانه اکنون در برهه­ای هستیم که خشونت واقعیات اقتصادی اذهان آحاد مردم ایران را در برابر افسانه­بافی و فریب‌های رسانه­ای مجهز کرده و زمان تکرار سناریوهای نخ­نما گذشته است.
پس از سال­ها استیلای تام و تمام اقتصاد سرمایه‌داری از هارترین نوعش، که صاحبان سرمایه را به صاحبان کشور تبدیل کرده، پس از سالیان متمادی که گفتمان غرب­گرا، با سوءاستفاده از تنوع قومیتی، که می تواند مزیت یک کشور منسجم باشد، این امور را مبدل به خطراتی بالقوه برای کیان ایران کرده و ملیت یک ملت را دچار انشقاق کرده است؛ اکنون حزب تمدن نوین اسلامی با طرحی متفاوت پا به عرصه نهاده و خواهان رجعت به ارزش­ها و آرمان­های انقلاب ۵۷ است؛ آرمان­هایی که در منطق بازار آزاد و لیبرالیسم فرهنگی در مسیر استحاله و سوءاستفاده قرار گرفتند. انحراف از آرمان­‌های انقلاب اسلامی با پیروی از نوعی اقتصاد سیاسی تحت عنوان لیبرالیسم و گفتمان بازار آزاد شروع شده و رخ داد؛ بازگشت به آن آرمان­ها، بدون یک انقلاب در اقتصاد سیاسی میسر نمی­گردد؛ روشن است که چرخش در مدل اقتصادی، مستلزم تغییر پارادایم در حوزه‌­های دیگر اجتماعی و سیاسی نیز خواهد بود. حزب تمدن نوین اسلامی با نقطه­‌ی ثقل قرار دادن مفهوم عدالت، خواهان انقلاب گفتمانی و تحقق عدالت اقتصادی و اجتماعی در ساخت قدرت است؛ تحقق عدالت، مستلزم به زیر کشیدن الیگارشی مرکز‌گرا و سودمدار است؛ و این امر می‌تواند و باید فاصله‌ی مرکز و پیرامون را در چهارچوب ملت ایرانی کاسته و در نهایت از بین برد. پیش­‌شرط ضروری انقلاب گفتمانی و تحقق عدالت در ایران، معکوس کردن روند دولت زدایی است که از سال ۶۸ تا کنون تحت گفتمان بازار آزاد و توصیه­‌نامه­‌های بانک جهانی در دستور کار بوده است. بنابراین احیای دولت و بازگرداندن اقتدار به آن مهم­ترین اولویت تغییر هندسه‌­ی ناعادلانه­‌ی اقتصادی و به تبع اجتماعی کشور است؛ تنها یک دولت مقتدر قادر است تا با مداخلاتش در اقتصاد مانع از جاری شدن ثروت ملی از جیب طبقات پایین به حساب­های بی­سروته ثروتمندان شود و از تعمیق شکاف­ها در جامعه­ی ایرانی جلوگیری کند. به علاوه تحقق عدالت در جامعه‌­ای که اولاً نقطه­‌ی شروع بازی اقتصاد برای افراد یکی نیست و ثانیاً در آن هر روز بر ثروت­، ثروتمندان افزوده شده و مستضعفین، ضعیف­تر می­گردند، بدون تغییر در قوانین بازی اقتصاد و به کاربردن قوه­ی قهریه در اعمال این قوانین میسر نخواهد بود؛ ناگفته روشن است که بدون یک دولت ملی مقتدر هر گونه تلاش برای تحقق عدالت در حد شعار باقی خواهد ماند.

با توجه به نکاتی که تا کنون ذکرش رفت، می­توان برخی از مشخصه­های بنیادین انقلاب اقتصادی مورد نظر حزب “تمدن نوین اسلامی” را بر شمرد که گام­های بلندی در مسیر تحقق عدالت به شمار می­روند:
الف : ترجیح منافع ملی و معیشت عمومی مردم به جای سودآوری ابر بنگاه‌های اقتصادی متنفذ .
ب: بازگشت قدرت دولت در تخصیص منابع کشور با توجه به نیازهای مناطق مختلف در مقاطع زمانی مختلف.
ج: توسعه‌ی بنگاه­ها و تولیدی­های کوچک مقیاس و پراکنده در سطح کشور و عدم ولنگاری سرمایه‌گذاری .
د: عدم وابستگی اقتصاد داخلی به ارز خارجی و در نتیجه عقیم سازی بخشی از نهادهای نو استعماری در امور کشور .
در صورت تحقق موارد فوق و همچنین اراده لازم برای محقق کردن هر چه بیشتر عدالت در میان اقشار و اقوام مختلف ملت ایران، می‌توان انتظار تحقق موارد زیر را داشت:

الف: با مدیریت کارآمد یک دولت مقتدر و عدالت­خواه می­توان بر سرمایه‌سالاری متمادی ابربنگاه­ها با اعمال قانون پایان داد و منابع کشور را برای دولت به نفع ملت بازپس گرفت. وجود منابع در دست دولت این امکان را فراهم می­آورد که با هدایت هدف­مند سرمایه، میان روند توسعه­ی مناطق مختلف توازن همگن برقرار ساخت. در وضعیت کنونی، بنیاد گرایی بازار که سالها حاکم بر امورات کشور بوده تحت سیاست­های بازار آزاد، از هرگونه مدیریت منابع و سیاست گذاری موثر به نفع عامه مردم اجتناب می‌کند و این امر منجر به انحصار منابع در مراکز شده و محرومیت را در مناطق حاشیه‌ای عمیق‌تر می­کند. ایده­ی حزب تمدن نوین اسلامی برای تحقق یک دولت مقتدر، می تواند این مسیر را معکوس کرده و احساس تبعیض در مناطق پیرامونی را به مرور مرتفع کند.

ب: تاکید چند دهه­ای جریان سیاسی مسلط در ایران بر کلید واژه­ی “آزادی سیاسی” در ترجمان عملی آن، چیزی جز آزادی برای مالکان سرمایه­های نجومی و یوغ بندگی بر گردن لایه‌های زیرین نبوده و نیست؛ به علاوه القای تضاد میان آزادی سیاسی و عدالت و همچنین تلاش مستمر برای مترادف کردن مفهوم عدالت با استبداد، راه را برای هر گونه بحث از عدالت اقتصادی سد کرده بود تا مبادا اقشار ضعیف جامعه، منافع رانت خوارانِ اقتصاد آزاد را با شبهه­ی نظری و خدای ناکرده عملی مواجه کنند. حزب تمدن نوین اسلامی با پاکسازی مفهومی امر عدالت و آزادی می‌تواند، هر دو مفهوم را به درونمایه‌ی عمیق خود برگرداند؛ این تغییر می‌تواند با بازگرداندن امر سیاسی به محمل اصلی آن یعنی ملت، سرخوردگی ته‌نشین شده را از ملت با تمام اقوام و مذاهبش دور کند.

ج: جمهوری اسلامی از بدو پیدایش با گذر از باستان‌گرایی خام پهلوی و تاکید بر احقاق حقوق مستضعفین سعی بر عبور از محوریت یک قوم یا زبان ایرانی به نسبت دیگر اقوام کرد‌؛ اما پس از آن با شیوع ارزش­های بازار آزاد یعنی مصرف­گرایی، سبک خاصی از زندگی­های لاکچری در مناطقی ویژه از کلان‌شهرها، بخصوص پایتخت، و بازنمود رسانه­ای، این سبک زندگی به عنوان زندگی مدرن و معیار معرفی شد؛ در نتیجه گروه­های کثیری از مردم کشور که امکانات کافی برای رسیدن به استانداردهای این سبک زندگی را نداشتند، از عرصه­ی نمادین کنار زده شدند و در نتیجه دست کم به لحاظ ذهنی دچار نوعی احساس بیگانگی و واپس­زدگی نسبت به حاکمیت گشتند. حزب تمدن نوین اسلامی با بازگشت به شیوه­ی حکمرانی مورد نظر انقلاب و چرخش گفتمانی از ارزش­های مصرف­گرایی به ارزش­های منبعث از مفهوم عدالت، می­تواند امکان بازشناسی تمام اقشار و اقوام در گفتمان سیاسی و همچنین بازنمود رسانه­ای این بازشناسی را فراهم آورده و از این طریق حس تعلق به حاکمیت ملی و نظام سیاسی را در اقوام و اقلیت­ها بازیابی کند. روشن است که در نتیجه­ی این تغییر گفتمانی، ناخودآگاهِ جمعیِ اقوام به مرور به جایگاه طبیعی و تاریخی خود یعنی ایران بازخواهد گشت.

د: حزب تمدن نوین اسلامی با باورش به مقاومت منطقه­ای می‌تواند نشان دهد که نظام برآمده از انقلاب بدون تفکیک مذهبی و قومی کماکان همچون ابتدای پیدایشش با هر ستم استعماری از هر جانب به مبارزه خواهد برخواست؛ چنانکه در مورد مشخص حمایت از آرمان فلسطین و مقاومت حماس حمایت بدون قید مذهبی و فرهنگی را از مظلوم به منصه­ی ظهور گذاشته است و این مهم در پر کردن شکاف­های مذهبی و دینی تاثیر انکار ناشدنی دارد.

در نهایت اگر فاصله‌ی طبقاتی، دارای یک نسبت معنادار با فاصله­ی جغرافیایی نیز باشد، می تواند با دستگاه تحلیلی غلط علت و معلول را جابجا کند. به این شیوه که فقر و مسکنت و عقب‌ماندگی مناطق محل سکونت قومیت و مذاهب را به نفس قومیت و مذهب باز گردانند. در حالیکه اساسا عامل اقتصادی و عدم رشد باعث ایجاد احساس شدید تبعیض به نسبت مراکز است. عدم مهار تورم و عدم اراده‌ی قوه‌ی مجریه می‌تواند زمینه‌ای باشد برای فعال‌سازی شکاف‌های هویتی و رفاه و بهره‌مندی و عدالت می‌تواند عامل همگرایی ملی و تقویت روحیه‌ی جمعی شود.

حزب تمدن نوین اسلامی با هر چه بیشتر اندیشیدن در معضلات داخلی می‌تواند در مقابل پروژه‌های آمریکایی و پیمان‌های استعماری ایستادگی کند و کسب موفقیت داخلی را در سیاست خارجی نیز مبدل به دستاورد راهبردی کند.

 

گفت‌و‌گو با آیت‌الله اراکی در دیدار با شورای مرکزی حزب تمدن نوین اسلامی

گفت‌وگوی دکتر محمدرضا یزدی‌زاده با حکمران

این یک سایت آزمایشی است
ساخت با دیجیتس
آیا مطمئن هستید که می خواهید قفل این پست را باز کنید؟
زمان بازگشایی قفل : 0
آیا مطمئن هستید که می خواهید اشتراک را لغو کنید؟