«امینی که از دل تاریخ گذشت»

علی رحیمی، دبیرکل اتحادیه انجمن‌های علمی اقتصاد کشور

مسجد ابوذر تهران، ظهر گرمی است. نماز جماعت تمام شده، و جمعیت منتظر شنیدن سخنرانی نشسته‌اند. آن روزها رسم بود که بسیاری با خودشان ضبط‌ صوت می‌آوردند تا کلام سخنران را برای سال‌های بعد نگه دارند. مردی با قدی متوسط، موهای فرفری، کت و پیراهن چهارخانه و چهره‌ای با ته‌ریش، خود را به جلوی تریبون رساند، و ضبط ‌صوتش را دقیقاً روبه‌روی سخنران روی تریبون گذاشت. هیچ‌کس توجهی نکرد. سخنران پشت تریبون ایستاده بود و با صدایی رسا و نافذ، از حقیقتی می‌گفت که دشمنان از شنیدنش واهمه داشتند. ناگهان بلندگو شروع به سوت کشیدن کرد؛ صدایی گوش‌خراش که نظم جلسه را برهم زد. سخنران با خونسردی، بی‌آنکه از کلامش بکاهد، گفت: «این بلندگو را تنظیم کنید»  و خود را به سمت چپ کشید، کمی عقب رفت و به سخنش ادامه داد تا صدای سوت قطع شود.

چند لحظه بعد، زمین و زمان ترکید، صدای انفجاری مهیب فضا را به‌هم ریخت. مردم هرکدام به یکسو می‌دویدند؛

ترس، فریاد، شیون، همهمه، خون، خون و خون

ناگهان بانگی بلند شد…

الله اکبر، الله اکبر آقای خامنه‌ای زنده است

ضبط ‌صوتی که روی تریبون بود، از وسط مثل یک سیب نصف شده بود. داخل آن، تکه‌کاغذی با ماژیک قرمز خودنمایی می‌کرد؛ رویش نوشته بود: «عیدی گروهک فرقان به جمهوری اسلامی». انفجار، مستقیم قلب سخنران را هدف گرفته بود، اما همان جابجاییِ لحظه‌آخر، همان حرکتِ ناچیز، تقدیر را به نفع ما تغییر داد. دست راستش زخمی شد، خون از صورتش جاری بود، و جراحات عمیق، او را راهی بیمارستان کرد. فردای آن روز، هفتم تیر، قرار بود جلسهٔ حزب جمهوری برگزار شود. جلسه‌ای که با دو انفجارِ مهیب، به خون شهید بهشتی و ۷۲ تن از یارانش رنگین شد. اما سخنرانِ دیروز، در بیمارستان بود؛ مجروح، بستری، و از این مراسمِ مرگبار، جا مانده بود. همه‌چیز، از ابتدا تا انتها، به‌قدری دقیق و شگفت‌انگیز رقم خورده بود که آدمی بی‌اختیار به یاد آیهٔ ۲۱۶ سورهٔ بقره می‌افتد که : (عَسَی اَن تَکرَهُوا شَیئًا وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم وَ عَسَی اَن تُحِبُّوا شَیئًا وَ هُوَ شَرٌ لَکُم) چه‌ بسا چیزی را خوش ندارید، در حالی که خیر شما در آن است، و چه‌بسا چیزی را دوست دارید، در حالی که شر شما در آن است.

خدا خواسته بود که او بماند. برای روزهایی که هیچ‌کس تصور نمی‌کرد؛ برای لحظاتی که ایران به این مردِ جانباز، بیش از هر زمان دیگری نیاز داشت. سال‌ها بعد، همان مردِ نجات‌یافته از آن انفجار، با دستی که هرگز بهبود نیافت، نه تنها تاریخ ایران را نوشت، بلکه تفسیر تازه‌ای از انسانیت، ایمان و تمدن به جهان عرضه کرد. او که در خانه‌ای شصت‌متری در محله‌ای فقیرنشین مشهد بزرگ شده بود، از کودکی بوی محرومیت و سختی را چشیده بود، اکنون در جایگاهی ایستاده  که قدرت‌های جهانی را به زانو درمی‌آورد. اما قدرت او، از بمب اتم و تسلیحات پیشرفته نبود.

از چه بود؟

از ایمانی که با آن، مرگ را نه پایان که آغاز می‌دانست. از علمی که با آن، ایران را به یکی از ده کشور برتر علمی جهان تبدیل کرد. از ادبی که با آن، با سعدی و حافظ هم‌نفس می‌شد و شب‌ها، پیش از خواب، غزلی از حافظ می‌خواند و می‌خوابید. از ایران‌گرایی که در آن، اسلامیت و ایرانیت را دو قطب متضاد نمی‌دید، بلکه «یک حقیقت» می‌خواند و میفرمود: (حبّ الوطن من الایمان)  از عدالتی که آن را نه شعار، که هدف می‌دانست و می‌گفت:  (عدالت هدف است و رشد و توسعه، مقدمهٔ عدالت)  از مردمی که هرگز خود را از آنان جدا نکرد و در میان شاعران و دانشمندان، دانش‌آموزان و سینماگران، در گرمای کویر و سرمای کوهستان، چون پدری مهربان می‌گشت و می‌شنید و صحبت می‌کرد.

او در طول عمر خود، بارها آرزوی شهادت کرد. در فرازی از سخنانش، با خدای خود راز گفت و نجوا کرد:

( پروردگارا! تو را به حق خون شهیدان، تو را به حق اولیائت، تو را به حق صاحب‌الزمان، مرگ ما را هم به شهادت در راه خودت قرار بده.)

و خدا دعایش را مستجاب کرد. اما نه در ششم تیر، که در روزی که خودش برگزیده بود. او رفت، اما نه چون یک سیاستمدار که می‌میرد و نامش فراموش می‌شود؛ او رفت چون یک متن تاریخی، یک منظومه معرفتی، یک میراث تمدنی.  با رفتنش، اندیشه از حصار روزمرّگی رها شد و روحش در حافظهٔ تاریخ امتداد یافت.

شهادت، آغاز خوانشِ درستِ او بود. جسم در خاک آرام خواهد گرفت، اما فکر، از حجاب معاصرت رهایی خواهد یافت. آن‌کس که زمانی با دستی مجروح، تریبون انقلاب را نگه داشت، اکنون با روحی آزاد، در افق بلند تاریخ جای گرفته است.

او «امین» بود. تخلصی که در شعر برگزید و خود، امانت‌دار واقعی ملت ایران و ملت‌های مظلوم جهان شد. در سروده‌ای از او، حال و هوای این حقیقت را می‌توان یافت:

دلا ز معرکۀ محنت و بلا مگریز
چو گردباد به‌هم پیچ و چون صبا مگریز

تو راست معجزه در کف، ز ساحران مهراس
عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز

تو موج غیرت و عزمی، ز بحر بیم مدار
حذر ز غرش طوفان مکن، ز جا مگریز

ز سست‌عهدی ایام دل‌شکسته مشو
نشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریز

چو صخره باش و مکن تکیه جز به دامن کوه
به حق سپار دل خویش و از دعا مگریز

تو از تبار دلیران خیبر و بدری
چو ذوالفقار و چو حیدر بزن صلا، مگریز

به نوش‌خند منافق ز ره کناره مگیر
به زهرخند معاند به انزوا مگریز

چو ره به قبلۀ امن است، پایمردی کن
خطا مکن، ز توهّم به ناکجا مگریز

چو تیر، راهِ هدف گیر و بر هدف بنشین
ز کج‌روی به حذر باش و از خدا مگریز

(امینِ) خلق و امانت‌گزار یزدان باش
به صدق کوش و خطر کن، ز مُدّعا مگریز

یادگار او، تنها یک دست مجروح یا یک عمر مبارزه نیست؛ یادگار او، تمدن نوین اسلامی است. تمدنی که در آن، عدالت فراگیر، امنیت پایدار، علمِ پیشرو، ایمانِ عمیق، ایرانِ عزیز و انسانِ کریم، در هم تنیده شده‌اند. تمدنی که در برابر نظام سلطه، قامت خم نمی‌کند و از استقلال خود، نه به عنوان شعار، که به عنوان هویت دفاع می‌کند. همان تمدنی که در جنگ‌های اخیر، ایران را در برابر قدرتی چون آمریکا، سربلند و استوار نشان داد و جهانیان را به حیرت واداشت. امروز، او نیست. اما راهش هست. رهبری جدید، همان مکتب  فکری را ادامه خواهد داد و روزهای با عظمتی در پیش است. روح بلندش در جوار اولیای الهی آرام گرفته، و ما، رهروانِ صادقِ راهش، مأموریم که نه فقط سوگوار، که پاسدار باشیم. پاسدارِ اندیشه‌ای که در نهم اسفند ۱۴۰۴، پایان نیافت؛ بلکه آغاز شد.

باشد که در مکتب او قدم برداریم و عاقبت‌مان ختم به شهادت شود.

 

 

این یک سایت آزمایشی است
ساخت با دیجیتس
آیا مطمئن هستید که می خواهید قفل این پست را باز کنید؟
زمان بازگشایی قفل : 0
آیا مطمئن هستید که می خواهید اشتراک را لغو کنید؟